اخرین رمان روز
عشق....نفرت....حقیقت....شجاعت

با خوشحالی وارد شرکت می شه. با صدای بلند به همه سلام می کنه و میره به سمت آشپزخونه ... برای اولین بار خودش یه سینی چای می ریزه، میاره می ذاره روی میز. برمی گرده سمت آشپزخونه ... در حالی که یه ظرف پر از شیرینی های خامه ای دستشه از همه می خواد که بیایم توی سالن ... 
از روی صندلی بلند میشم و پشت سر خانم مهدوی از اتاق خارج می شم. کنارش روی یکی از صندلی ها می شینم. از توی سینی فنجون های چای رو جلوی بچه ها می ذاره. ظرف شیرینی رو برمی داره و در حالی که از روی صندلیش کمی به جلو خم می شه، به همه تعارف می کنه. آخر سر، ظرف شیرینی رو به سمتم می گیره، یه شیرینی برمی دارم. با یه دست دیگه ش که آزاده، یه شیرینی برای خودش برمی داره و ظرف شیرینی رو روی میز می ذاره.
در حالی که شیرینی تویِ دستشه، لبخندی می زنه: همه تون می دونید که این شیرینی به مناسب راه اندازی شرکتمه! بفرمایید نوش جونتون. 
بعد از تعارفش، همه فنجون های چای رو از روی میز برمی دارن و مشغول می شن! 
سرشو میندازه پایین: اگه بدی دیدید، حلال کنید و برام دعام کنید ... این چند سال که کنار شما کار کردم، برای من روزای خوبی بود و کنار بزرگترا تجربه های خوبی به دست آوردم!
بعد از تموم شدن حرفاش، همه دارن بهش تبریک می گن. سعی می کنم ناراحتی مو بروز ندم، یه تبریک خشک و خالی بهش می گم و در حالی که به حرفهاشون گوش می دم، شروع می کنم به خوردن چای و شیرینی!
فنجونم رو در حالی که تا نیمه خوردم، روی میز می ذارم و برای اینکه همراه بقیه بچه ها، بدرقه ش کنم، از روی صندلی بلند می شم. 
از تک تک مون خداحافظی می کنه و بعد از اینکه با آقایون دست می ده و روبوسی می کنه از درِ شرکت خارج می شه. خانم مهدوی، در حالی که خیلی پکره، فنجون های چای رو از روی میز جمع می کنه و می بره آشپزخونه. یه دونه شیرینی از توی ظرف برمی دارم و به سمت اتاق حرکت می کنم!

*********

از شرکت خارج می شم. مثل همیشه دارم مسیر شرکت تا خونه رو پیاده روی می کنم. صدای بوق ماشینی منو به خودم میاره! ولی نگاهی به سمت خیابون نمی کنم. حس می کنم کسی اسممو صدا می کنه. آره، مثل اینکه درست شنیدم! برمی گردم سمت خیابون و محمدو می بینم که با اخم ازم می خواد که سوار ماشینش بشم!
سریع از روی جوی آب می پرم، در ماشینو باز می کنم و سوار می شم: سلام.
حرکت می کنه: چرا برنمی گردی ببینی کیه اینقدر داره بوق می زنه؟! انقدر بوق زدم، همه برگشتن نگاه کردن غیر تو! 
- خب چیکار کنم، عادت ندارم نگاه کنم!
- - نه بابا! یعنی می خوای بگی هر وقت این مسیرو می ری، همه ماشینا برات بوق می زنن؟!
از لحن تند و تیز و کنایه آلودش تعجب می کنم! ولی به روی خودم نمی آرم!
- حالا چیکار داری؟!
- - چرا امروز اینقدر خشک و رسمی برخورد کردی؟
- خوب انتظار داشتی جلوی بچه ها بیام بغلت کنم و واسه رفتنت گریه زاری راه بندازم!
فکر کنم ناراحت شد! "به درک!"
- - اصلاً ولش کن. الان خواستم ببینمت تا برای فردا با هم هماهنگ باشیم. فردا ساعت 10 به یه بهونه ای از شرکت بزن بیرون. 
کاغذی رو به سمتم می گیره: بگیر، اینم آدرس خونه، خودت با تاکسی بیا، نمی تونم بیام دنبالت!
از لحن دستوری و خشکی که داره، لجم می گیره، صدامو کمی می برم بالا: خودت می بینی که دانشگاه نمی رم، انتظار داری به چه بهانه ای از شرکت بیام بیرون؟! ممکنه مامان زنگ بزنه شرکت. نمی تونم.
می پیچه توی یه کوچه خلوت، ماشینو گوشه ای پارک می کنه و برمی گرده سمتم: من نمی دونم، خودت یه بهونه ای جور کن. از این موقعیت ها دیگه گیر نمیاد!
- نمیاد که نمیاد! من نمی تونم بیام. 
- - همین که گفتم، یه کاریش کن، حتماً باید فردا بیای، فهمیدی؟!
- چرا متوجه موقعیت من نیستی!
- - خیلی هم خوب می تونی بیای، خودت نمی خوای! تویی که متوجه موقعیت من نیستی. چند ماه منتظر موندم تا این موقعیت دوباره پیش بیاد!
الان دیگه هر دومون داریم داد می کشیم. با حالت لج رومو ازش می گیرم: گفتم که نه!
- - تو غلط می کنی، همین که گفتم. اگه نیای این تویی که ضرر می کنی نه من! می فهمی که چی می گم سحا جوووووون!
تیکه آخرش بوی تهدید می ده! مخم سوت می کشه! فعلا که اون سواره است و من پیاده!
کوچه کمی شلوغ می شه. برای اینکه جلب توجه نکنیم، ماشینو روشن می کنه و حرکت می کنه. داریم به خونه مون نزدیک می شیم. رومو می کنم سمتش: همین اطراف نگه دار، پیاده می شم.
کمی جلوتر، جای خلوتی نگه می داره و برمی گرده سمتم، لحنش مهربون شده: عزیزم، باور کن من الان اعصاب درستی ندارم. خیلی خسته ام، تو این مدت هم ازت دور بودم. حالا هم که یه همچین موقعیتی جور شده، تو هی واسم ناز می کنی!
- تو که گفتی تا آخر دنیا نازتو می خرم!
- - هنوزم روی حرفم هستم. ولی باور کن تو این شرایط بهت احتیاج دارم! می خوام کنارت باشم ولی تو دریغ می کنی. 
چیزی نمی گم و به روبرو نگاه می کنم.
- - فردا ساعت ده منتظرت باشم؟!
زیر لب یه "باشه" می گم و از ماشین پیاده می شم. در حالی که سنگینی نگاهشو روم حس می کنم، به راهم ادامه می دم و از تیررس نگاهش خارج می شم ...


برای تاکسی دست تکون می دم، نگه می داره، سوار می شم. توی دلم آشوبه ... "اگه مامان زنگ بزنه شرکت چه خاکی به سرم بریزم؟ خدا کنه زنگ نزنه، اگه زنگ نزد و امروز به خیر و خوشی گذشت، حتماً یه بسته شکلات می گیرم می برم امامزاده پخش می کنم" صدای راننده که می گه رسیدیم، باعث می شه به خودم بیام. کرایه رو حساب می کنم و از ماشین پیاده می شم. می رم اون سمت خیابون. وارد خیابون فرعی می شم. زنگ خونه رو فشار می دم، بدون اینکه از پشت آیفون چیزی بگه، درو باز می کنه.
با قدمهای لرزون وارد خونه می شم. کفشمو انتهای راهروی تاریک درمی آرم. تو همین لحظه، درِ ورودی ساختمون رو باز می کنه و با لبخند بهم سلام می ده. جوابشو می دم. دستشو به سمتم دراز می کنه تا باهاش دست بدم. دستمو می ذارم توی دستش. دستمو فشار می ده و منو به سمت خودش می کشه. می افتم توی بغلش!
لبمو می بوسه. بعد از یه بوسه ی طولانی، منو از خودش جدا می کنه. دستمو می کشه و منو به سمت اتاقش می بره!
- - خوش اومدی خانومم! دلم واقعاً برات تنگ شده بود! 
- ممنون. تو لطف داري!
- - لطف نیست، حقیقته!
دوباره مهربون شده. وقتی اینطوری می شه، احساس می کنم دوستش دارم، همونیه که می خوام، می شه همسر ایده آل! و وقتی اینطوری می شه، دوباره می خوام پیشش باشم، دوست دارم باهام عشق بازی کنه!
مقنعه مو درمی آرم و می ذارم کنار تخت. کش موهامو باز می کنم، دستی توی موهام می کشم. میاد جلو و دکمه های مانتومو باز می کنه: تو خیلی خوبی سحا! باور کن دوسِت دارم و می خوامت. خیلی خوشحالم که منو بخشیدی!
داره مانتومو از تنم درمی آره. اخم ظریفی صورتمو می پوشونه: من گفتم بخشیدمت؟!
نیشخند می زنه: نه، نگفتی. ولی همین که اومدی، نشون می ده که منو بخشیدی!
- اصلاً هم اینطور نیست!
- - باشه خانومی، هر چی تو بگی! هر کاری بگی می کنم تا تو منو ببخشی!
- هر کاری؟!
- - آره، هر کاری!
چند قدم ازم فاصله می گیره، مانتومو می ذاره کنار تخت و دوباره روبرم قرار می گیره. با یه تاپ دوبند قرمز و یه شلوار مشکی دمپا روبروش ایستادم. یه نگاه از بالا تا پایین بهم میندازه! مثل اینکه خوشش اومده، چون یه لبخند پهن صورتشو می پوشونه: خوب، نگفتی خوشگلم، چه کاری انجام بدم تا منو ببخشی؟!
قبل از اینکه جوابشو بدم، می شینه روی صندلی، دستمو می کشه و منو روی پاهاش می شونه! می شینم روی پاش، از پشت دستاشو دور کمرم حلقه می کنه، سرشو از پشت به گوشم نزدیک می کنه: هوم؟! 
احساس می کنم حالم خوب نیست!!! دستامو می ذارم روی دستاش، کمی سرمو به عقب بر می گردونم: بخشیدمت! ولی باید قول بدی که دیگه اینطوری باهام رفتار نکنی، باشه؟!
- - خودم قبول دارم که اشتباه کردم، نباید باهات اونطوری حرف می زدم، ولی باور کن شرایط روحی درستی نداشتم. الان که پیشمی حالم خیلی خوبه. وجودت باعث می شه آروم بشم!
سرش توی گودی گردنمه و داره گردنمو می بوسه ... 

*********

الان دیگه تقریباً لخت روی تخت دراز کشیدم و یه ملافه روی پاهامه ... چند دقیقه ای میشه که از اتاق رفته بیرون، گفت یه کاری داره، انجام می ده و زود برمی گرده. در اتاق باز می شه، یه دوربین دستشه ... نور فلش کمی چشممو اذیت می کنه!!!
بهت زده دارم بهش نگاه می کنم که داره پشت سر هم دستشو روی دکمه دوربین فشار می ده و عکس می گیره! "از چی داره عکس می گیره؟! چرا داره از من عکس می گیره؟! من که لباس تنم نیست، لختم، چرا داره از من عکس می گیره؟!" 
احساس می کنم باید واکنش نشون بدم! سریع از سر جام بلند می شم ولی اون هنوز داره عکس می گیره!
به سمتش هجوم می برم: داری چیکار می کنی محمد؟! چرا داری ازم عکس می گیری؟!
همین طور که دارم این حرفها رو بهش می زنم،دستمو دراز می کنم تا دوربینو از دستش بگیرم. باید عکسا رو از روی دوربین پاک کنم!
دوربینو می گیره پشتش، با دست دیگه ش که آزاده، منو هل می ده عقب، از در اتاق می ره بیرون ... دوباره برمی گرده توی اتاق، ولی این بار دیگه دوربین دستش نیست! فقط یه لبخند مضحک روی لبشه ...
دارم دیوونه می شم! اصلاً نمی فهمم چرا داره این کارها رو می کنه! عکس برای چیه؟!
می رم سمت تخت، شلوارمو برمی دارم تا بپوشم. سریع میاد سمتم، شلوارو از دستم می گیره و پرت می کنه روی زمین: داری چیکار می کنی، چرا لباس می پوشی؟!
- چرا ازم عکس گرفتی؟!
روبروم می ایسته: ببین سحا جون! باور کن من این عکسا رو واسه خودم گرفتم! آخه من همیشه دلم برات تنگ می شه و هیچ وقت کنارم نیستی! می خوام هر شب این عکسا رو ببینم. اینطوری احساس می کنم همیشه پیشمی!
اشک توی چشام جمع می شه: چرا داری چرت و پرت می گی، می گم چرا ازم عکس گرفتی؟!
میاد جلو، بازوهامو می گیره توی دستاش، سرشو میاره جلو، پیشونیشو می ذاره روی پیشونیم: باور کن دلیلش همینه که گفتم!
- ولی من باور نمی کنم.
- - این دیگه مشکل خودته!
خودمو می کشم عقب، دستامو از توی دستش می کشم بیرون، صدامو میبرم بالا: دارم ازت سوال می کنم، می گم چرا ازم عکس گرفتی؟! درست جوابمو بده!
رگ گردنش می زنه بیرون، حس می کنم صورتش قرمز شده: صداتو بیار پایین عوضی! خوب گوشاتو باز کن، اگه دختر خوبی باشی، مطمئن باش این عکسا هیچ وقت به کار من نمیاد، ولی اگه باهام راه نیای و اذیتم کنی، مطمئن باش من با این عکسا می تونم کارای زیاد بکنم! پس حواستو جمع کن. هر چی می گم غیر از چشم چیز دیگه ای نمی خوام بشنوم! فهمیدی؟!
یه بغض خفه کننده گلومو گرفته و نمی ذاره درست نفس بکشم ... یه دفعه میاد طرفم، لباشو می ذاره روی لبم! 


*********

پشت در شرکت می ایستم. آینه مو از توی کیفم درمیارم ... یه دستمال از توی جیب مانتوم بیرون می کشم و سیاهی های زیر چشممو پاک می کنم. در می زنم و وارد می شم. بالاخره خدا یه جا به دادم رسید! آخه توی سالن کسی نیست ... خودمو میندازم توی دستشویی!
تکیه می دم به دیوار دستشویی، آروم آروم سُر می خورم و می شینم روی سرامیکای کف! سرمو می گیرم بین دو دستم و شروع می کنم به نالیدن ... تا اونجایی که می تونم صدامو توی گلوم خفه می کنم!
"خدایا! من چیکار کردم که باید این بلاها سرم بیاد؟! درسته که خطا کردم! ولی خودت می دونی این اولین پسریه که باهاش رابطه داشتم! می خواستم باهاش ازدواج کنم! نمی خواستم که هرزگی کنم! چرا همه چیز داره به هم می ریزه؟! خدایا! اگه آقاجون و منصور و مسعود بفهمن، چیکار کنم؟! خدایا! بهم رحم کن! کمکم کن! آخه چرا ازم عکس گرفت!؟ مگه نمی گفت که می خواد باهام ازدواج کنه، پس این کارا واسه چیه؟! خدایا! چرا یه همچین کسی رو سر راهم قرار دادی؟! یه نامرد که اول منو از دنیای دخترونم جدا کرد، حالا هم یه سری عکس ازم گرفته و تهدیدم می کنه ... مگه من چند سالمه که باید این بلاها سرم بیاد؟!"
هنوز اون بغض لعنتی توی گلومه! داره خفم می کنه! 
"خدایا! دارم خفه می شم! کجایی؟!"
اولین روزهای پاییز 83 رو پشت سر می ذاریم ... امروز تا 12:30 کلاس داشتم. از بوفه دانشگاه یه ساندویچ می خرم و با یه نوشابه سون آپ می خورم ... می رم سمت سرویس بهداشتی. آرایشمو تجدید می کنم، مقنعه مو روی سرم مرتب می کنم و از دانشگاه بیرون می زنم.
الان نزدیک به ساعت 1:35 است ... از پله های یه ساختمون قدیمی سه طبقه بالا می رم ... به اولین طبقه می رسم، دو واحد روبروی هم قرار دارن. یه زنگ کوچیک کنار واحد سمت راست قرار داره که بالاش نوشته: "شرکت چاپ و تبلیغات گلشید"
زنگو به صدا درمی آرم. کمی منتظر می ایستم، در باز می شه ... با یه شلوار لی و یه پیراهن آستین کوتاه آبی آسمونی روبروم ایستاده. قدمی به داخل می ذارم: سلام 
از جلوی در کنار می ره، می رم داخل. درو می بنده و میاد روبروم. دستشو دراز می کنه و باهام دست می ده: سلام به روی ماهت عزیزم!
انتهای سالن، سمت چپ یه میز کوچیک و یه صندلی قرار داره که دو تا خط تلفن و یه سیستم روشه ... روبروی در ورودی یه اتاق بزرگه که الان درش بازه، چند تا سیستم، چسبیده به دیوار سمت راست قرار داره ... 
دستمو می گیره تو دستشو منو به سمت راست سالن می بره. درو باز می کنه. یه اتاق بزرگه ... روبرویِ در، یه میز بزرگ با 8 تا صندلی چوبی قرار داره، کمی جلوتر چند تا صندلی چرم قهوه ای دور یه میز کوچیک چیده شده، و انتهای اتاق یه میز ال شکل قرار داره. روی میز تلفن، فکس، پرینتر، اسکنر و یه سیستم مشکی گذاشته شده ... یه کتابخونه بزرگ هم پشت میزه که توش پره از کتابه ...
کنار صندلی های قهوه ای می رسیم، خودش روی یکی از صندلی ها می شینه و دستمو می کشه تا منم روی صندلی کناریش بشینم. کیفمو از روی شونه م برمی دارم و می ذارم روی پاهام ... برمی گردم سمتش: کسی نیست؟ تنهایی؟
لم می ده روی صندلی: نه، تنهام. امروز پنجشنبه است. پنجشنبه ها شرکت ساعت 1 تعطیل می شه. ده دقیقه پیش همه بچه ها رفتن. به خاطر همین گفتم بعداز کلاست بیای تا بتونیم راحت تر صحبت کنیم.
- همه چیزو تلفنی بهت گفتم، دیگه چیزی نمونده که بگم.
- - ببین سحا جون! خودت خوب می دونی که من دوسِت دارم و می خوامت. من تو رو نامزد خودم می دونم. فقط باید کمی صبر داشته باشی تا کمی خودمو جمع و جور کنم. اگه خدا بخواد به همین زودی ها می تونم یه آپارتمان بخرم!
وقتی اسم آپارتمان رو میاره، چشماش برق می زنه! هر وقت حرف از مادیات می شه، چشماش برق می زنه ... تازگی ها به این نتیجه رسیدم که اول عاشق پول و ثروته، بعد عاشق قدرت! توی چشماش خیره می شم و بدون توجه به برق چشماش حرف می زنم:
- تا کی باید صبر کنم؟! دیروز بهت گفتم، برام خواستگار اومده، شرایطش خوبه، مامان اینا دارن بهم فشار میارن که قبولش کنم. هر کی ندونه، تو که خودت شرایط منو می دونی. تو رو خدا زودتر اقدام کن. خسته شدم، اذیت می شم. می خوام زودتر از این وضعیت نجات پیدا کنم! 
- - باور کن الان نمی شه! آخه مامان چند تا دختر برام پیدا کرده! می گه باید یکی از دخترایی رو که من برات نشون کردم، انتخاب کنی، ولی من تو رو دوست دارم و می خوام با تو ازدواج کنم. فقط کافیه کمی صبر کنی تا بتونم مامانو راضی کنم ... تو این پسره رو ردش کن، بقیه ش با من! 
- می گم خانواده م دارن بهم فشار میارن که قبولش کنم. اگه تو پا پیش بذاری، همه چیز حله ... اونا فقط می خوان که من ازدواج کنم، می گن دیگه داره برات دیر میشه، باید زودتر بری سر خونه و زندگیت! اگه تو بیای خواستگاری، مطمئناً اونا موافقت می کنن!
- - عزیزم! دارم بهت می گم الان نمی تونم. از یه طرف باید مامانمو راضی کنم، از طرف دیگه توی شرکت سرم شلوغه، از طرف دیگه هم فکر خرید آپارتمانم ... 
عصبانی می شم: تو داری منو بازی می دی! از همون روزی که اون بلا رو سرم آوردی باید می فهمیدم که تو اهل ازدواج و این حرفا نیستی! اگه بودی، صبر می کردی تا شب عروسی!!!
از شدت عصبانیت، دست و پاهام شروع کرده به لرزیدن ... دستشو میذاره پشت کمرم و نوازشم می کنه: چرا عصبانی می شی خانومی! بارها و بارها بهت گفتم که من تو رو می خوام و تو رو با دنیا عوض نمی کنم! مطمئن باش تو خانوم خونه ی منی! فقط کمی صبر داشته باش. اگه به حرفم گوش بدی و صبر کنی، باور کن بهترین زندگی رو برات می سازم که همه انگشت به دهن بمونن!
چیزی نمی گم. یعنی چیزی برای گفتن ندارم. مجبورم به حرفش گوش بدم و منتظر بمونم! دیگه بیشتر از این نمی تونم خودمو خوار و کوچیک کنم و ازش بخوام که بیاد خواستگاریم! احساس حقارت می کنم ... اگه کمی خوددار بودم، الان نباید اینجا می بودم! دیگه نیازی نبود که التماسش کنم تا بیاد خواستگاری! اگه الان یه دختر بودم، با خیال راحت به احسان کریمی – خواستگارم- جواب "بله" رو می دادم و در کنار یه پسر تحصیل کرده، خوش تیپ، خوش قیافه و خانواده دار احساس خوشبختی می کردم ... 
دستی می کشه توی موهاش: گوش کردی چی گفتم سحا؟! فقط کافیه صبر کنی، همین! باشه خانومی؟!
سرمو میندازم پایین و با کفشم روی زمین ضرب می گیرم: باشه. صبر می کنم!
از روی صندلی بلند می شه، می ره سمت میز، دسته کلیدش رو برمی داره ... بعد از اینکه درها رو قفل می کنه برمی گرده پیشم. نزدیکم می شه، دستمو می گیره و بلندم می کنه و منو در آغوش می گیره ...

*********

تو این چند ماهه اخیر به این نتیجه رسیدم هر وقت که احساس نیاز می کنه و می خواد باهام رابطه داشته باشه، مهربون می شه، حرفایی می زنه که خوشایند من باشه؛ حرف از ازدواج، زندگی مشترک، بچه، خونه و خلاصه هر چیزی که منو به زندگی مشترک با خودش امیدوار کنه ... و به محض اینکه به کام دل می رسه، دوباره می شه همون محمد بی احساس و اخمو و بی تعهد!

 

اگه خانم کریمی زنگ زد، بهش بگو جواب سحا منفیه!
مامان به پشتی تکیه داده، با این حرف من به طرفم خیز برمی داره: مگه دیوونه ای؟! آخه کدوم دختر عاقلی یه همچین موقعیت خوبی رو از دست می ده؟! خواستگارای قبلی رو خودم بدون اینکه از تو نظر بخوام، رد کردم چون نه در حد خانواده ما بودن، نه در حد تو! ولی این یکی فرق می کنه. پسر خوبیه، خانواده داره، نجیب و تحصیل کرده اس، خوش قیافه ... دیگه چی می خوای؟!
توی فکرم دارم احسان کریمی رو با محمد طاهریان مقایسه می کنم و به طور چشمگیری احسان از محمد سره!!! تازه دارم می فهمم که با زندگیم چیکار کردم ... ولی نه راه پس دارم نه راه پیش ... باید کمی صبور و شکیبا باشم تا محمد با خانواده ش بیاد خواستگاری!
صدای مامان می پیچه توی سرم: مگه کری دختر؟! با توام، می گم دوباره فکراتو بکن، مطمئن باش بهتر از این دیگه گیرت نمیاد!
با اینکه می دونم حرف مامان کاملاً درسته، ولی سرمو میندازم پایین: حتی اگه اینطور باشه که شما می گی، من فعلا قصد ازدواج ندارم و جوابم منفیه!
برای اینکه بیشتر از این به این بحث ادامه ندم، از جام بلند می شم و میرم سمت اتاقم ... ولی هنوز صدای غرغر مامان میاد ... دیگه غرغرهاش داره تبدیل می شه به ناله و نفرین!!! واقعاً همینو کم داشتم که مامان نفرینم کنه!!!

*********

آخرین امتحانم رو می دم واز سالن می زنم بیرون ... دکمه های پالتومو می بندم تا سوز سرما کمتر به بدنم نفوذ کنه ... با این حال، هوا خیلی سرده و تمام بدنم داره می لرزه!
برف زیادی باریده ... جمعیت زیادی از دانشجوها دم در ایستادن ولی دریغ از یه ماشین! ماشین های عبوری که هر چند دقیقه یکبار رد می شن، بعضی هاشون می ایستن و یکی دو تا دانشجو سوار می کنن ...
یه دوو سیلو جلوی پام می ایسته، یه زن و شوهر نسبتا جوون سوارشن ... به همراه دو تا دختر دیگه سوار می شم. اتفاقا مسیرشون با من یکیه. نزدیک شرکت نگه می داره، ازشون تشکر می کنم و من پیاده می شم ... 
وارد شرکت می شم، می رم سمت اتاق خودم و با گفتن یه سلام آروم به آقای بصیرت و قاسمی به کارم مشغول می شم. ولی به خانم مهدوی حتی یه نگاه هم نمیندازم!
مثل اینکه یه بوهایی برده که رابطه ای بین من و محمده! واسه همین یه مدته باهام سرسنگین شده، ولی برای من اهمیت نداره! من هم مثل خودش باهاش رفتار می کنم!!! 
من مجبورم با چنگ و دندون به این موقعیت بچسبم، ولی اون مجبور نیست!


*********

- مثل اینکه سرت حسابی شلوغه؟! دیگه یادی از ما نمی کنی!
حرفمو با کنایه می زنم! اون هم خوب منظورمو متوجه می شه، ولی خودشو می زنه به بی خیالی: آره، اتفاقا آخر ساله، سرمون خیلی شلوغه ... باید به کارها سر و سامون بدم ...
کمربندمو می بندم ... اونم ماشینو روشن می کنه و از شهر خارج می شه ... خارج شهر، کنار جاده، زیر سایه چند تا درخت بزرگ نگه می داره و روشو می کنه سمت من: خوب، کارتو بگو!
از این همه صراحت و خشکی دلم می گیره: کارات که تقریبا سر و سامون گرفته ... آپارتمان که خریدی ... ماشین که داری ... برای اینکه از خانواده م جواب مثبت بگیری، همینا کافیه!
حس می کنم داره نیشخند می زنه، ولی به روی خودم نمیارم ... کمربندشو باز می کنه، خودشو می کشه سمت من ... لبامو می بوسه ... دوباره یه حس خوب میاد سراغم، ولی نه اونقدر خوب که مغزمو از کار بندازه! خودمو می کشم عقب: ول کن!
ابروهاشو می ده بالا: نداشتیم!
- ولی از این به بعد داریم!
- - تو چت شده؟!
- من چم شده؟! تو چته؟! چرا نمیای؟! خسته شدم؟! دیگه بریدم؟! به مامانت بگو توی ایام عید یه زنگ بزنه خونه و با مامانم صحبت کنه ...
- - چشم خانوم! هر چی شما امر بفرمایید!
لحنش بوی تمسخر می ده: دارم باهات جدی صحبت می کنم.
- - سحا! بذار باهات رک و راست حرف بزنم ... اینطوری برای هر دومون بهتره ...
- منتظرم بگو 
کمی دست دست می کنه تا حرف بزنه. حس می کنم داره فکر می کنه که چطور شروع کنه ... حس خوبی ندارم، مطمئنم حرفایی که می خواد بزنه، اصلا باب میل من نیست! ولی مجبورم بازم منتظر باشم تا قفل دهانش باز بشه ...
تکیه می ده به صندلیش، به روبرو خیره می شه: تو دختر فوق العاده ای هستی! تو می تونی برای هر مردی،بهترین همسر دنیا باشی! باور کن اینو جدی می گم! من تو این چند سال که تو رو می شناسم، خیلی تو نخت بودم، چه قبل از رابطه مون، چه بعدش ...
همین طور داره ازم تعریف می کنه و من توی ذهنم دارم فکر می کنم چرا می گه برای هر مردی می تونی بهترین باشی، چرا نمی گه برای من بهترینی! باید صبر کنم ببینم حرفاش به کجا می رسه ... نباید بپرم وسط حرفش ...
الان دیگه به چشمام خیره شده: بعد از این مدت به این نتیجه رسیدم که من و تو به درد هم نمی خوریم!
یخ می کنم ... گر می گیرم ... ته دلم آشوب می شه ... دوباره یخ می کنم ... چشمام مات می شه ... ولی من نباید کم بیارم: یعنی چی؟! این حرفا چیه که می زنی؟! تو شرایط منو می دونی ... من و تو باید باهم ازدواج کنیم!
لحنش کمی مهربون تر می شه: ببین عزیزم! پس فکر می کنی دوران نامزدی و عقد برای چیه؟! برای همین چیزا دیگه! اینکه دو نفر بدونن به درد هم می خورن یا نه! خوب من هم قبلا بهت گفته بودم این رابطه مثل یه رابطه نامزدی می مونه ...
میام وسط حرفش: رابطه نامزدی؟! ولی رابطه من و تو یه رابطه زن و شوهری بود! اگه می خواستی منو بشناسی، چرا تا اینجا پیش رفتی، چرا منو بدبخت کردی، تو این بلا رو سر من آوردی ...
دارم منفجر می شم ... صدام به اوج خودش رسیده، هنوز دست و پاهام یخه ... تمام بدنم می لرزه ... همین طور که دارم فریاد می کشم، دندونام به هم می خوره ... با این حال باید از حق خودم دفاع کنم! باید حرف بزنم ... دیگه داره انرژیم تحلیل می ره ... ولی اون با خونسردی تو چشمام نگاه می کنه ... و این یعنی اینکه حرفام هیچ تاثیری روش نداره و اون تصمیم خودش رو گرفته ... دهنم شور می شه ... با پشت دستم اشکامو از روی صورتم پاک می کنم: چرا با من این کارو کردی؟!
- کدوم کار؟!
از حرفش لجم می گیره: چرا دختریمو ازم گرفتی؟!
خونسرد تر از قبل به صندلی تکیه می ده، ولی سرش به سمتم متمایله: من؟! 
- پس کی؟!
- - نمی دونم! تو از روز اول که با من رابطه داشتی، همین طوری بودی! دختر نبودی!
شوکه می شم ... اشکم بند میاد ... دوباره یخ می کنم ... صدای برخورد دندونامو می شنوم ... نگامو ازش می گیرم و به روبرو خیره می شم ... خیره به آینده ای سیاه و تاریک ... 

نوروز 84 از راه می رسه ... همه دور هم نشستیم ... آقاجون و مامان ... سهیلا و سیاوش که سوگل و سعید رو کنار خودشون نشوندن ... منصور و ندا ... سیما و بهرام ... مسعود ... و من، باز هم تنهای تنها ... 
مات چهره هاشون می شم ... آهنگ تحویل سال داره از تلویزیون پخش می شه ... در حالی که لبخند به لب دارن، از جاشون بلند می شن تا با هم روبوسی کنن ... با کندی از جام بلند می شم و آخر صف می ایستم تا نوبت به من برسه و دستبوس آقاجون باشم ...
دستای بزرگ و پینه بسته آقاجونو توی دستم می گیرم، سرمو خم می کنم، بوسه ای کوتاه روی دستش می شونم ... همینطور که سرم خم شده، سرمو با دست دیگه ش می کشه جلو و بوسه ای می شونه روی سرم: پیر شی دخترم، دعا می کنم که امسال بختت باز بشه و با یه پسر کاکل زری بری زیر یه سقف ... انشاءالله که خوشبخت بشی بابا ...
اشک داره به چشمام هجوم میاره ولی من نباید اجازه بدم که اشکم سرازیر بشه ... آب دهنمو قورت می دم و به خودم فشار میارم تا جلوی جمع شدن اشکو توی چشمام بگیرم ... و موفق می شم!
سرمو میارم بالا و بعد از گرفتن عیدی از دست آقاجون بدون اینکه چیزی بگم میرم یه گوشه میشینم ... 

مسعود ظرف شیرینی رو برمیداره و یه دور می چرخونه ... به من که می رسه با اکراه ظرف رو جلوم میاره، با سر اشاره می کنم که نمی خورم، زیر لب چیزی می گه و از جلوم می گذره ...
همه شون خوشحالن، می گن، می خندن، آجیل و شیرینی می خورن، ولی من هنوز مات، نگاشون می کنم ... ته دلم آشوبه ... یه حس بد ... 
کی می گه ترحم بده؟! اگه بده، پس چرا من الان بهش احتیاج دارم؟! هلاک یه لحظه ترحمم ... یه دستی که از روی دلسوزی به سرم کشیده بشه ... محتاج یه لحظه محبت مادرانه ام، محتاج آغوش گرم مادر ... محتاج درد و دل های خواهرانه ... دوست دارم سهیلا منو بغل کنه، ازم بپرسه "سحا جون، خواهر گلم، آبجی کوچیکه، چته؟! چرا پژمرده ای؟! چرا ساکتی؟! پس کو اون خنده هات که یه لحظه از روی لبات نمی رفت؟! چرا چند روزه حتی یه لبخند هم کنج لبت نمی شینه؟!"
محتاج غیرت برادرانه ام ... دوست دارم همه چیزو به منصور و مسعود بگم ... اونا واسم غیرت کشی کنن، یه جایی گیرش بندازن و یه دل سیر کتکش بزنن ... حتی دوست دارم منو کتک بزنن، سیاه و کبودم کنن ... فقط کافیه طردم نکنن ... کنارم باشن، برادر باشن، مرد باشن ... پشتیبانم باشن ... 


همه مشغولن ... کسی با من کاری نداره ... کسی منو نمی بینه! می رم توی اتاقم ... یه بالش برمی دارم و می ذارم روی زمین ... سرمو می ذارم روی بالش ... چشمام می خواد بباره، ولی جلوشو می گیرم ... وقتی همدم و همدرد ندارم، پس نباید بذارم کسی اشکامو ببینه ... نباید بشکنم ... باید قوی باشم ... زندگی ادامه داره ... زندگی در جریانه ... 

چند سال پیش یلدا، دختر همسایه مون به خاطر اینکه خانواده ش به خواستگار مورد علاقه ش جواب رد دادن، خودشو از پنکه سقفی اتاق حلق آویز کرد ... چهره یلدا با اون موهای بور و بلند و پوست سفید و قد بلندش میاد جلوی چشمم ... ولی حتی یه لحظه حس خودکشی سراغم نمیاد ...

این شهر صدای پای مردمیست:
همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند، 
مردمی که صادقانه دروغ می گویند و خالصانه به تو خیانت می کنند،
در این شهر هر چه تنهاتر باشی
پیروزتری... 

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت ...
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت ...
من زنده از این جرمم و حاضر به مجازات ...
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت ...
باید که ببازم ... با درد بسازم ...
در مذهب رندان ... این است نمازم ...

آهنگ معین با صدای ملایم از اسپیکر پخش می شه ... به مانیتور چشم می دوزم ولی نمی تونم حواسمو متمرکز کنم ... دستامو می ذارم روی میز و خودمو خم می کنم جلو، سرمو می ذارم روی دستام، چشمامو برای چند لحظه می بندم ... نفس عمیقی می کشم ... سرمو بلند می کنم و به کارم ادامه می دم ...
نباید بذارم کسی بفهمه دردم چیه ... نباید کسی از غصه هام خبردار بشه ... باید همون سحای شاد و خندون بشم ... باید برگردم به زندگی ... خودمو می کشم بالا ... با دنیا و ناملایماتش مبارزه می کنم ... مطمئنم پیروز می شم ... و مطمئنم یه روزی به خاک نشستنش رو می بینم ... با همه سادگیم می دونم که التماس کردن به محمد طاهریان بی فایده است ... حتی اگه فایده ای هم داشته باشه، اون مرد زندگی نیست ... به جای اینکه برم و با زور خودمو بهش تحمیل کنم و بعد از چند سال با یه بچه توی بغل برگردم، بهتره همین الان تمومش کنم ... باید باور کنم که شبیه یه زن مطلقه ام و تنهایی در انتظارمه ... باید به زندگیم ادامه بدم ... باید اینو آویزه ی گوشم کنم که فراموش کردن آدمای بی لیاقت خیلی خیلی آسونه!


*********

دامن قرمز آتیشی پوشیدم که سمت چپش یه چاک خیلی بلند داره و سفیدی پاهامو به رخ می کشه ... یه بلوز مشکی ساده با یقه خشتی پوشیدم که آستین هاش از جنس حریره ... صندل های مشکی پاشنه 7 سانتمو پا می کنم ... موهای فر و موج دارمو که بلندیش تا وسط کمرم می رسه می ریزم دورم ... وقتی موهام چهره مو قاب می گیره، خیلی جذاب تر و خوشگل تر می شم! 
آرایشم از همیشه غلیظ تره ... یه نگاه دیگه از توی آینه قدی به خودم می ندازم ... احساس رضایت می کنم ... مانتوی مشکی بلندمو تن می کنم و شال گیپور مشکی رو که از مشهد خریده بودم، سر می کنم ... کیف کوچیکمو می گیرم دستم و از اتاق میام بیرون ... 
مامان دم راه پله ها منتظرمه ... یه نگاه بهم میندازه ولی چیزی نمی گه! همراهش از در خونه میام بیرون ... با کلید درو قفل می کنه ... کنار مامان روی صندلی عقب ماشین می شینم و به همراه بابا و مسعود راهی تالار می شیم ...


وارد سالن می شیم ... تعدادی از مهمونا اومدن ... به سمت رختکن می رم و مانتو و شالم رو درمیارم ... موهامو مرتب می کنم، رژمو تجدید می کنم و بعد از یه نگاه دیگه توی آینه، بالاخره رضایت می دم و میام بیرون ... در همین لحظه عروس و داماد می رسن ... واقعا سودابه، دخترخاله م خوشگل شده ... مثل یه پرنسس واقعی ... براش خوشحالم و آرزو می کنم خوشبخت بشه ... همون جا می ایستم تا داماد از سالن خارج بشه ... می رم سمت مامان، مانتو و شال و کیفمو میذارم کنار مامان ... ارکستر شروع کرده به نواختن ... می رم وسط سالن ... سهیلا و سیما و ندا سر می رسن ... در حین رقصیدن با سر بهشون سلام می کنم ... 
وسط سالن اصلا خالی نمی شه ... من و دختر خاله ها و دختر دایی هام مشغول رقص و پایکوبی هستیم ... هر چند دقیقه یه عده ای بهمون اضافه می شن و ما رو همراهی می کنن ... می رم سمت سودابه تا بیارمش وسط پیست رقص ... سودابه دست راستش رو می ذاره روی سرم: سحا، خیلی دوست دارم عروس بعدی تو باشی!
دلم می گیره، غم میاد توی چشمام، ولی سریع قهقهه ای از سرخوشی می زنم: خدا از زبونت بشنوه! تو یکی رو پیدا کن که راضی بشه منو بگیره!
دستشو می کشم و میارمش وسط حلقه ای که دخترای جوون تشکیل دادن ... دخترا دست می زنن، کل می کشن، سوت می زنن، خلاصه هر کاری می کنن که اون وسط پر باشه از هیاهو! روبروش می ایستم و شروع می کنم به رقصیدن ... سودابه به نرمی خودشو تکون می ده ... با اینکه رقص بلد نیست، ولی تکون های ملایمی که به بدنش می ده، توی لباس عروس خیلی لوندش می کنه ... در حال رقص کمی خودشو به من نزدیک می کنه: مطمئن باش همین امشب چند تا خواستگار پیدا می کنی! من مطمئنم! خیلی خوشگل و خاص شدی ... 
از تعریفش ذوق می کنم: راست می گی سودابه؟! 
- - آره بابا! باور کن تو یه سر و گردن از همه دخترای این جمع سری! 
صدای دخترا درمیاد و از من می خوان که برم کنار تا اونا بتونن با عروس برقصن ... خودمو بین حلقه ی بزرگ دور عروس جا می دم ...


صدای ارکستر قطع می شه ... وقت شامه ... بالاخره همراه بقیه دخترا راضی می شیم که پیست رقص رو ترک کنیم! به سمت میزی که مامان و سهیلا و سیما و ندا نشستن، حرکت می کنم ... مامان داره نگام می کنه، ولی نه مثل همیشه ... یه برق خاصی تو چشاشه ... غلط نکنم خبراییه!
دستمو می برم زیر موهامو کمی تکون می دم شاید کمک کنه تا عرقم خشک بشه! یه صندلی می کشم عقب و می شینم ... ندا که روی صندلی کنار من جا خوش کرده، دستی می زنه روی شونم: خسته نباشی عروس خانوم!
حدسم به یقین تبدیل می شه، ولی خودمو می زنم به کوچه علی چپ: اشتباه گرفتی ندا جون! عروس اونجا نشسته، کنار سفره عقد!
خنده سرخوشی می کنه: اون که بله! منظورم عروس بعدی بود!
هنوز چشمای مامان برق می زنه ... کمی خودشو از اون سمت میز متمایل می کنه به سمت من: سحا! امشب شبه توئه مامان! یه خواستگار خیلی خوب برات پیدا شده ... پسردایی داماده ... موقعی که تو وسط داشتی با دخترا می رقصیدی، زن دایی داماد اومد سر میز ما ... مثل اینکه پرس و جو کرده بود، فهمیده بود که تو دخترخاله عروسی ... خلاصه اومد و تو رو فعلا به صورت غیررسمی واسه پسرش خواستگاری کرد ... قرار شد یه وقتی رو تعیین کنیم تا به صورت رسمی بیان خواستگاری ... مامامان پسره می گفت که پسرم گفته یه دختری با یه سری خصوصیات خاص براش پیدا کنه، و تو تمام خصوصیات دختر مورد علاقه پسرش رو داری ... پسره کارخونه داره ... یه عکس 3×4 هم توی کیف پولش بود که بهمون نشون داد ... جای پسرم باشه، خیلی خوش قیافه بود ... مامانش هم که از اخلاقش خیلی تعریف می کرد ...
مامان داشت با ذوق و شوق به حرفاش ادامه می داد ... سهیلا و سیما هم خوشحال بودن، خوشحالی رو از توی چشماشون می خوندم ... بالاخره بعد از سالها یه موضوعی که مرتبط با من بود، باعث خوشحالی اونا شده بود و این برام خیلی ارزشمند بود ... برای من که تشنه ی محبت بودم ... ندا هم خوشحال بود ...


از مهمونا دعوت می کنن که برای صرف شام به سالن غذاخوری برن ... همراه بقیه سالن رو ترک می کنم و به سمت سالن غذاخوری حرکت می کنم ... حسی ندارم ... کاملا تهی از احساسم! 

دوست ندارم به اون حقیقتی فکر کنم که روز و شبم رو خراب کنه. می خوام زندگی ام رو بر اساس رویایی بچینم که لحظه لحظه اش می تونه زیبا باشه ...
استکان های کمرباریک رو توی سینی می چینم ... قندونو می ذارم کنار سینی و منتظر می مونم ... مسعود و سهیلا همزمان با هم وارد آشپزخونه می شن ... مسعود یه نگاه به سرتاپام میندازه: اینطوری میخوای بیای جلوی مهمونا؟!
اخم می کنم: آره. همین طوری می خوام بیام!
- - یا چادر سر می کنی، یا اصلا نمیای!
یه نگاه گذرا به خودم میندازم ... از نظر خودم که هیچ مشکلی نیست ... یه بلوز چهارخونه آبی فیروزه ای و سفید به همراه یه دامن بلند نوک مدادی که پایینش نقش آبی فیرزه ای داره، تنمه ... یه شال سفید با گلهای کوچیک آبی سرم انداختم ... آرایش کامل ... و مثل همیشه کمی از موهای موج دارم توی صورتمه ... به هیچ وجه حاضر نیستم چادر سر کنم!
صدامو کمی می برم بالا: باشه، نمیام!
سهیلا سعی می کنه میانداری کنه: مسعود ولش کن، مگه چشه؟! خیلی هم خوبه. اگه چادر سر کنه، شالش از روی سرش سُر می خوره. همین طوری بهتره ...
بعد هم مسعود رو هل می ده بیرون: تو برو پیش مهمونا، زشته! ... برو دیگه ...
مسعود یه نگاه چپ بهم میندازه و از در آشپزخونه می ره بیرون ... بعد از رفتن مسعود، سهیلا برمی گرده سمت من: همه منتظرتن، چای بریز و بیا داخل اتاق ... یه کم شالتو بکش جلو !
- نمی شه مسعود چای ببره ... من دوست ندارم جلوی مهمونا چای بگیرم ...
- - نه نمی شه ... بذار خودم چای بریزم ... می ترسم خرابکاری کنی ...
قوری رو از دستم می گیره و خودش شروع می کنه به ریختن چای ... من هم تکیه می دم به کابینت های آشپزخونه و بی خیال و فارغ از همه چیز، به استکان های کمرباریکی که دارن از چای خوشرنگِ زعفرونی پر می شن، نگاه می کنم !
سهیلا سینی چای رو می ده دستم: بگیر سحا جون! استرس که نداری؟!
- نه. اصلا!
- - عجیبه! وقتی سیاوش اومده بود خواستگاری من، من از شدت استرس داشتم می مردم ... حالا ولش کن، چای سرد می شه ... زودتر برو ...
دستشو می ذاره پشت کمرم و منو به آرومی هل می ده ... 

سینی چای توی دستمه ... به آرومی قدم برمی دارم ... وارد اتاق می شم ... سرمو می گیرم بالا، روبروی در، یه پسر که به نظر قدبلند میاد نشسته و داره سرتاپامو برانداز می کنه! با نگاهش مطمئن می شم که خودشه، حمید صالحی، پسردایی شوهر سودابه! 
چای رو تعارف می کنم ... بدون اینکه مثل دخترای آفتاب مهتاب ندیده، خجالت بکشم و سرمو بندازم پایین، به هر کدوم از مهمونا که چای تعارف می کنم، توی چشماشون نگاه می کنم، سلام و خوشامد می گم ... بعد از تعارف چای، به خاطر اینکه دیگه مبلی برای نشستن نیست، می رم روبروی مهمانا روی زمین، کنار مسعود و ندا، به مخده تکیه می دم ...


همه مشغول خوردن چای هستن ... دوباره صحبتاشون گل میندازه و من در حالی که سرم پایینه و دارم با گوشه دامنم بازی می کنم، به حرفاشون گوش می دم ... پدرش از آقاجون می خواد که اجازه بده با هم حرف بزنیم ... آقاجون هم از خدا خواسته اجازه می ده ... به سمت اتاق مسعود حرکت می کنم ... اون هم پشت سرم داره میاد ... در اتاق بازه، می رم داخل و برمی گردم و بهش تعارف می کنم ... لبخند می زنه، تشکر می کنه و وارد اتاق می شه ...
روی صندلی چرخدار می شینه ... من هم روی تختی که به تازگی مامان برای مسعود خریده، می شینم ... سرمو میارم بالا و بهش نگاه می کنم ... اون هم یه نگاهی بهم میندازه: خواهش می کنم، شما شروع کنید؟!
من هم لبخند می زنم: نه، شما بفرمایید.
شروع می کنه به حرف زدن، خودش رو معرفی می کنه ... از کارش، خونه و ماشین و هر چیزی که داره برام می گه ... ولی من حرفی برای گفتن ندارم! خوشبختانه پرحرفه، بنابراین وقتی می بینه من حرفی نمی زنم، دوباره شروع می کنه به حرف زدن ... 


الان حدود یک ساعتی می شه که داریم با هم حرف می زنیم ... سوگل میاد داخل اتاق: خاله سحا! آقاجون می گه اگه حرفاتون تمام شده، بیاید!
دست سوگل رو می گیرم توی دستم: باشه گلم! الان میایم.
بدون اینکه حرفی بزنم، از جام بلند می شم ... اون هم از جاش بلند می شه ... از اتاق خارج می شیم ... وارد اتاق می شیم، همه دارن بهمون نگاه می کنن تا شاید از قیافه هامون چیزی دستگیرشون بشه ... دوباره سر جای قبلی می شینم ... بعد از مدت کوتاهی، مهمونا بلند می شن، خداحافظی می کنن و می رن ...

بلافاصله بعد از رفتنشون، من و سهیلا شروع می کنیم به تمیز کردن اتاق ... همگی توی هال می شینیم دور هم ... از شیرینی هایی که مونده، به همه تعارف می کنم ... ندا هم یه سینی چای میاره تا با هم بخوریم ...
آقاجون نظرمو می پرسه: سحا، بابایی! نظرت چیه؟!
بی مقدمه نمی تونم جواب رد بدم: فعلا باید فکر کنم آقاجون!
- از نظر من که هم پسره خوب بود هم خانواده ش ... تصمیم نهایی با خودته باباجون! فکراتو بکن ... آقای صالحی گفت که سه روز دیگه تماس می گیرن و جواب می گیرن ... پس تو این سه روز خوب فکراتو بکن ... چون راهیه که دیگه برگشتی نداره!
سرمو میندازم پایین: باشه آقاجون!
کارای ثبت نام ترم 7 رو انجام می دم ... این دو ترم کارم خیلی سخته چون فقط درسهای پایه و تخصصی برام مونده... هم درسام سنگینه، هم کارم توی شرکت خیلی بیشتر شده ... از دانشگاه خارج می شم و به سمت شرکت حرکت می کنم ...
وارد شرکت می شم، سلام می کنم و پشت سیستمم می شینم و مشغول کار می شم ... هنوز هم با خانم مهدوی سرسنگینم ... مدتیه سعی می کنه دوباره رابطه شو بهتر کنه، ولی من حوصله این رابطه رو ندارم ... از هر چیزی که منو یاد اون عوضیِ آشغال بندازه، کناره می گیرم ...
توی خونه هم بعد از اینکه به خواستگاری حمید صالحی جواب منفی دادم، یه مدت اوضاع خیلی بد بود ... مامان یه دعوای حسابی باهام کرد ... آقاجون هم از تصمیمم راضی نبود، ولی فقط سرسنگین بود، حرف خاصی نزد! مسعود هم که مدام متلک بارونم می کرد که "بدبخت! از این خرا دیگه پیدا نمی شه ها! آخه اگه آدم بود که نمیومد تو رو بپسنده! حالا که قبول نکردی مطمئن باش که می مونی رو دستمون! آخه کی میاد تو رو بگیره؟!" انقدر می گفت و می گفت که کلافه می شدم و بالاخره بعد از یه دعوای حسابی، با صدای داد و بیداد مامان از هم جدا می شدیم و من می رفتم توی اتاقم ...
الان دو ماه از اون جریان گذشته و اوضاع کمی عادی شده ... انقدر توی خودم فرو رفتم که دیگه کسی کاری به کارم نداره ... حتی رفتارشون خیلی بهتر از قبل شده! ولی باز هم تنهام ... حتی تنهاتر از قبل ...

*********

روزها از پی هم می گذرن ... خودمو کاملا غرق در کار و درس می کنم ... امتحانامو با موفقیت پشت سر گذاشتم ... الان هم که آخر ساله و سرمون خیلی شلوغه ... تو این روزای آخر سال، بعد از اینکه از شرکت خارج می شم، توی مسیر یه سری به مغازه ها می زنم تا اگه چیزی نظرمو جلب کرد بخرم ... 
یه مجتمع تجاری جدید تازه افتتاح شده ... وارد مجتمع می شم و چرخی می زنم ... یه روسری فروشی بزرگ روبروی پله برقی، طبقه سومه ... ظاهرش که خیلی جالبه ... یه مغازه خیلی بزرگ که ویترینش به سبک جدید طراحی شده، روسری ها به طرز خیلی زیبایی به میله های فلزی نقره ایِ پشت شیشه گره داده شدن ... بقیه ویترین هم قهوه ای سوخته است ... پیشخون مغازه هم ترکیبی از چوب قهوه ای سوخته و شیشه است ... که از اون هم برای قرار دادن روسری ها استفاده شده ... روی دیوار پشت ویترین ها هم یه سری قفسه های قهوه ای سوخته کار شده که روسری ها رو روش قرار دادن ... سردر ورودی آدمو یاد تخت جمشید میندازه! دو سمت مغازه هم دو تا اتاق پرو بزرگ تعبیه شده ... مابین ویترین ها، یه فضایِ خالیه که یه میز قرار داده شده که روش یه سیستم گذاشتن به همراه چند تا دستگاه کارت خوان ... در مجموع مغازه جالب و باکلاسیه! خیلی خوشم اومد ... من همیشه دوست دارم از جاهایی خرید کنم که شیک و باکلاس باشن!!!
وارد می شم ... به روسری ها یه نگاه میندازم ... ولی چیزی نمی پسندم ... از یه پسر جوون که عینک روی چشماشه می پرسم که دوباره جنس جدید براشون می رسه یا نه؟! 
کمی مِن مِن می کنه تا جواب بده ... چند تا کلمه بیشتر از دهنش خارج نشده که یه پسر جوون دیگه از اون سمت مغازه میاد این طرف: بفرمایید خانم، در خدمتم!
یه نگاه سرسری بهش میندازم ... یه پسر حدود 5-24 ساله با قد متوسط ... قیافه معمولی ... کمی اضافه وزن داره،در واقع شکمش بیشتر جلب توجه می کنه ... یه تیشرت سورمه ای با یه شلوار جین پوشیده ... در مجموع می شه گفت که یه پسر معمولیه ...
- می خوام ببینم کِی جنسای جدیدتون می رسه؟!
- - حدود 2-3 روز دیگه جنسای جدیدمون می رسه ...
یه کارت از روی میز برمی داره و می گیره سمتم: این کارت مغازه است ... تماس بگیرید، اگه جنسا اومده بود، تشریف بیارید ...
قبل از اینکه کارت رو بده دستم، دوباره برش می گردونه، کارتو می ذاره روی میز، یه خودکار برمی داره و پشتش یه شماره موبایل یادداشت می کنه: این هم شماره موبایل منه ... اگه تلفن مغازه رو جواب ندادیم، با این شماره تماس بگیرید ... 
دوباره کارت رو می گیره سمتم ... کارتو از دستش می گیرم: ممنون. اگه فرصت کردم دوباره سر می زنم، وگرنه تماس می گیرم ...
- - حتماً تماس بگیرید ... 
با گفتم "ممنون آقا" از مغازه خارج می شم و به سمت خونه راه میافتم ... هنوز کارت توی دستمه، یه نگاه بهش میندازم ... در کیفمو باز می کنم و میندازمش توی کیفم ... 

سال 85 هم از راه رسیده ... امروز سیزده بدره ... صبح زود به همراه دو تا از خاله ها و دایی ها راهی یه دشت سرسبز و باصفا شدیم ... ماشین ها رو نزدیک خودمون پارک می کنیم ... به کمک هم وسایل رو می چینیم ... مردها، دو تا چادر برپا می کنن ... مسعود در ماشینو باز می کنه تا صدای آهنگ رو به خوبی بشنویم ... 

در کار عشق ما، همیشه اما بود ...
بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود ...


آن شب که گفتی باورم کن، با تو می مانم ...
دلواپسی هایِ من، از صبح فردا بود ...


آن شب که گفتی با تو هستم، تا که دنیا هست ...
باور نکردم، گرچه این جمله زیبا بود ...


در عمق دریا هرگز، یک قطره پیدا نیست ...
پایان عشق ما، پایان دنیا نیست ...


صندلی ماشین رو می خوابونم و روش دراز می کشم ... آهنگ معین داره پخش می شه ... بهش گوش می دم و توی خلسه فرو می رم ... یه حس تلخ و گزنده ... ای کاش عاشق بودم! شاید اگه عاشق بودم و با عشق بکارتمو از دست می دادم، برام قابل قبول تر بود ... برای تأسف خوردن دیگه خیلی دیر شده ... چشمامو می بندم ... و دوباره تهی می شم از احساس !!!

در عمق دریا هرگز، یه قطره پیدا نیست ...
پایان عشق ما، پایان دنیا نیست ...


*********

درسام فوق العاده سنگینه ... ولی با هر سختی که هست، می خونم ... امتحانامو پشت سر می ذارم ... فکر می کنم از همه ی درسا نمره خوبی بگیرم ... 

تابستون از راه می رسه ... هوا خیلی گرمه ... درسم تموم شده، فقط خودمو با کار سرگرم می کنم ... ولی دیگه شب ها سرگرمی ندارم ... بالاخره بعد از مدتها تصمیمو عملی کردم و یه کامپیوتر برای خودم خریدم ... کامپیوتر روشنه ... 

مثل باد سردِ پاییز ... غم لعنتی به من زد ...
حتی باغبون نفهمید ... که چه آفتی به من زد ...


رگ و ریشه هام سیاه شد ... تو تنم جوونه خشکید ...
اما این دل صبورم ... به غمِ زمونه خندید ...


دارم به صدای هایده گوش می دم ... همیشه صداشو دوست داشتم، از بچگی تا الان ... دلم غم داره ... سعی می کنم خودمو مشغول کنم ... بازی می کنم، کمی با برنامه های مختلف کار می کنم، ولی فایده ای نداره ... می رم سراغ کمدم و شروع می کنم به مرتب کردن وسایلم ... کیفمو برمی دارم ... همه محتویاتش رو می ریزم بیرون ... دست می کنم توی کیف تا مطمئن شم چیز دیگه ای توی کیف نیست ... دستم می خوره به یه چیزی ... درش میارم ... یه کارت ویزیته ... نگاهش می کنم ... "اوه! این کارت همون روسری فروشیه است ... کاملا فراموش کردم بهش زنگ بزنم" آخه فردای اون روز از یه جای دیگه یه روسری خوشگل خریدم ... شاید برای همین فراموش کردم ... فکر کنم جنساش خوب باشه، حتما یه سری می زنم ... 

کمی خودمو مشغول می کنم ولی دوباره فکر و خیال میاد سراغم "خدای من! کمکم کن ... تنهام ... خدایا! دلم زندگی می خواد ..." اشک از چشمام می چکه ... 

*********

روزهای تابستون خیلی بلنده ... درسم هم تمام شده ... برای اینکه بعدازظهرها بیشتر از این علاف و بیکار نباشم، توی باشگاه بدنسازی نامجو ثبت نام می کنم ... بعد از اینکه از سر کار برمی گردم، یک ساعتی استراحت می کنم ... بعد می رم باشگاه ... کلاسم ساعت 6 تا 7 بعدازظهره ... البته احتیاجی به لاغر کردن و رژیم ندارم، بیشتر برای این می رم تا مشغول باشم و وقتم پر بشه ... 

***

 

لباسامو می پوشم، کوله مو روی دوشم میندازم و از باشگاه می زنم بیرون ... مجتمع تجاری زیتون، دو تا کوچه پایین تر از باشگاهه ... قبل از اینکه به سمت خونه راه بیفتم، تصمیم می گیرم یه سر برم توی مجتمع و یه دوری بزنم ...
وارد مجتمع می شم، مستقیم می رم سمت روسری فروشی ... همون فروشنده جوونی که بهم کارت ویزیت داد، روی صندلی پشت میز، نشسته ... سلام می کنم ... از روی صندلی بلند می شه: سلام خانوم! خوش اومدین.
- ممنون
- - می تونم کمکی بهتون بکنم؟ دنبال کار خاصی هستید؟!
- نه. کار خاصی مدنظرم نیست ... اگه اجازه بدین یه نگاه بندازم ...
- - خواهش می کنم خانم، مغازه متعلق به خودتونه ...
دوباره می شینه روی صندلی ... من هم توی مغازه یه دور می زنم ... یه شال کرم قهوه چشممو می گیره ... به اون مانتوی کوتاه قهوه ای که چند وقت پیش خریدم و هنوز نپوشیدمش خیلی میاد ... با دست شالو بهش نشون می دم: اگه می شه می خوام این شالو امتحان کنم .
از روی صندلی بلند می شه ... از قفسه های پشت سرش، یه شال شبیه به اونی که نشونش دادم، از توی پلاستیکش درمیاره، می گیره سمتم: بفرمایید خانم!
شال رو از دستش می گیرم و می رم سمت پرو ... مقنعه مو از سر برمی دارم و شالو میندازم روی سرم ... به نظر خودم که خیلی بهم میاد ... موهامو بیشتر میذارم بیرون و دوباره نگاهی به خودم میندازم، به نظرم که خیلی بهم میاد ... شالو از سرم برمی دارم و مقنعه مو می پوشم ... از اتاق پرو میام بیرون ... شالو می ذارم روی میز: همینو برمی دارم.
از پشت سرش یه نایلون سفید طرحدار برمی داره، شالو میذاره توی نایلون: مبارکتون باشه خانم! توی شادی ها بپوشین ...
دست می کنم توی کوله، کیف پولمو درمیارم: ممنون، چقدر بدم خدمتتون؟!
- - قابل شما رو اصلا نداره.
- خواهش می کنم، بفرمایید ...
- - 8000 تومن.
پولو می ذارم روی میز: خودتون تخفیفشو بدین دیگه!
1000 تومن از پولو برمی گردونه: این هم تخفیف شما ... باور کنید بیشتر از این سود نداره، والا بیشتر تخفیف می دادم!
هزاری رو می ذارم توی کیف پولم: ممنون آقا، خیلی لطف کردین ...
- - امیدوارم از خریدتون راضی باشید ... اینجا رو مغازه خودتون بدونید و همیشه برای خرید تشریف بیارید ...
دوباره تشکر می کنم و از مغازه خارج می شم ... از خریدم راضی ام ... بیشتر از اون، از برخوردِ فروشنده ... خیلی باشخصیت بود ... خوشم اومد ازش! 

*********

دوباره فصل برگریزان از راه می رسه ... مثل همیشه مسیر خونه تا شرکت رو پیاده طی می کنم ... صدای خش خش برگهایی که زیر پام له می شن، غصه دارم می کنه ... یاد له شدن خودم می افتم! اشک توی چشمام حلقه می زنه ... مثل همیشه جلوی ریزشش رو می گیرم ... سرم پایینه، صدای بوق ممتد ماشینی، منو به خودم میاره ... زیرچشمی نگاهی به خیابون میندازم، یه پژو پارس مشکی به آرومی کنارم حرکت می کنه و بوق می زنه ... سرمو بالا نمیارم و به راهم ادامه می دم ...
صداش توی گوشم زنگ می زنه: سحا! بیا سوار شو، کارت دارم ...
یه دفعه سرمو میارم بالا ... خودشه ... می خوام قدم از قدم بردارم که صدای فریادش گوشمو کر می کنه: یا همین الان خودت مثل بچه آدم سوار می شی یا میام پایین و کشون کشون می برمت!
یه نگاه به اطرافم میندازم، زیاد شلوغ نیست، ولی همون چند نفری که توی خیابون در حال عبورن، با تعجب دارن به ما نگاه می کنن ... برای اینکه بیشتر از این آبروریزی نشه، سریع می رم سمت ماشینش و سوار می شم ... پاشو میذاره روی پدال گاز ... ماشین از جا کنده می شه ... حتی نمی خوام بهش نگاه کنم، چه برسه به اینکه بخوام باهاش حرف بزنم ... بعد از چند دقیقه احساس می کنم ماشین از حرکت می ایسته ... برمی گرده سمتم: پیاده شو! 
زل می زنم تو چشماش: کجا؟!
- - آپارتمان من!
- عمراً ...
- - همین که گفتم ... تو مجبوری سحا، می فهمی، مجبور!
می دونم که اوضاع خوبی ندارم، ولی اصلا نمی خوام به حرفش گوش کنم: من نمیام، هر کاری هم که دلت می خواد بکن!
- - اینجا نمی شه حرف زد، پیاده شو، توی آپارتمان صحبت می کنیم ... 
داریم با هم صحبت می کنیم که دوباره گشت 110 از کنارمون رد می شه ... وا می رم ... قبلم به شدت به سینه م می کوبه ... از ترس سکته نکنم خوبه ... دستمو می گیره توی دستش: پیاده شو عزیزم! اگه بگیرنمون برای تو خیلی بد می شه گلم!
لحنش پر از کنایه و تمسخره ... دستمو از دستش می کشم بیرون: به من دست نزن!
دستاشو به نشونه تسلیم می گیره بالا: چشم خانوم! هر چی شما بگی ...
پیاده می شه ... من هم پشت سرش ... در ورودی رو باز می کنه ... از پله ها می ریم بالا ... به طبقه اول می رسیم ... درو باز می کنه، با دست اشاره می کنه که داخل بشم ... می ریم توی آپارتمان ... یه آپارتمان 2 خوابه ... وارد سالن می شم ... توی سالن یه دست مبل کرم چیده شده ... یه تلویزون هم روی یه میز بزرگ کرم رنگ ... چنگی به دل نمی زنه ... میاد سمتم، بغلم می کنه ... سعی می کنم خودمو از بغلش بکشم بیرون، ولی اون قوی تر از منه! ولی من هنوز دارم تقلا می کنم ... بازوهامو می گیره توی دستاش: چته سحا! مثل بچه آدمو وایسا، فقط می خوام ببوسمت!
- همون روزهای اول هم بهم گفتی فقط می بوسمت، همین!
- - ببین سحا! منصف باش، تو خودت هم می خواستی ... مطمئنم الان هم می خوای که با من رابطه داشته باشی ... درسته؟!
- خفه شو!
- - بهتره مواظب حرف زدنت باشی ... یادت نره که تو دست من آتو داری ... من هر زمان که بخوام می تونم ازش استفاده کنم ... اگه دست از پا خطا کنی یا طبق میل من رفتار نکنی، چند تا سی دی عکس می رسه به دست کسایی که به خوبی تو رو می شناسن ... می فهمی که ؟!
دلم هری می ریزه پایین ... ولی نباید کوتاه بیام ... اون میخواد که من بترسم ... نباید کوتاه بیام: هر غلطی که می خوای بکن ... دست از سر من بردار عوضی ... آمارتو دارم ... از موقعی که شرکت راه انداختی و خونه خریدی، سرت زیادی شلوغ شده!!!
جا می خوره ... ولم می کنه ... ازش فاصله می گیرم ... خودش می شینه روی یکی از مبلا ... منم می شینم روی نزدیک ترین مبل ... سرشو میاره بالا و نگام می کنه: کی گفته؟!
- خبرا زود می رسه ... تو مثل کبک سرتو کردی زیر برف، فکر می کنی کسی نمی بینتت!!!
- - همش چرت و پرته ... 
- به من ربطی نداره ... فقط خواستم بگم که دست از سر من برداری. برو با همونایی که دور و برتو گرفتن و از خداشونه که باهات باشن، خوش باش ... من هیچ تمایلی ندارم که با تو باشم!
- - چیه؟! کِیس جدید پیدا کردی؟!
نگاش پر از کینه و حسده ... عصبانی می شم ... از جام بلند می شم: از تو که اولیش بودی چه خیری دیدم که از دومی بخوام ببینم ... حتی اگه اینطور هم باشه، به تو هیچ ربطی نداره ...
به سمتم خیز برمیداره ... با یه دستش بازومو می گیره و فشار می ده ... از شدت درد یه "آخ" بلند می گم: مگه مرض داری احمق! دستمو شکستی ... ولم کن ...
صدای ساییده شدن دوندوناشو می شنوم: دختره ی هرزه! مواظب حرف زدنت باش ... گفتم که بد می بینی ... ولی مثل اینکه باور نمی کنی ... بهت نشون می دم ... 
منو می کشه توی بغلش ... با مشت می کوبم توی سینه ش: کثافتِ عوضی، اگه دست بهم بزنی، جیغ می کشم ... ولم کن ...
صدام می ره بالا ... ولی هنوز منو محکم به خودش چسبونده ... توی دلم خدا رو صدا می زنم "خدایا! کمکم کن! خدایا! تنهام نذار" یه لحظه دستش شل می شه ... سریع خودمو می کشم عقب ... می رم سمت در ... صداشو از پشت سرم می شنوم: برو ... برو ... ولی بهت نشون می دم ... بشین و تماشا کن ...
تمام بدنم می لرزه ... درو باز می کنم و خودمو میندازم بیرون ... 

 
+ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ساعت 17:15 توسط parivash

 

تصویری از دانشگاه که الان روبرومه با تصویری که توی ذهنم ساخته بودم، از زمین تا آسمون فرق داره! همیشه فکر می کردم به محض اینکه پامو بذارم دانشگاه، عاشق یکی از همکلاسی هام می شم ... ولی تا حالا هیچ کدوم از پسرای دانشگاه نظرمو جلب نکردن ... نه اینکه پسرای بدی باشن ها ... گاهی پیش خودم فکر می کنم شاید من توی برقراری رابطه مشکل دارم! 
تا همین الان که ترم 2 رو پشت سر گذاشتم، با هیچ کدوم از پسرا، یه سلام علیک خشک و خالی هم نداشتم، چه برسه به اینکه بخوام باهاشون رابطه ی دوستانه ای داشته باشم!

چند روز پیش بود ... توی حیاط دانشگاه روی یکی از نیمکت ها نشسته بودم و داشتم جزوه مو مرور می کردم تا برای امتحانی که یک ساعت دیگه برگزار می شد، آمادگی بیشتری پیدا کنم ... یکی از پسرای کلاس به بهانه ی پرسیدن اشکال درسی اومد پیشم ... وقتی سوالشو پرسید، با لحن محکمی گفتم "می تونید از بچه های دیگه بپرسید، متأسفانه نمی تونم بهتون کمک کنم!" بیچاره رو از کارش پشیمون کردم!
توی این چند روز هم هر وقت منو می بینه با یه حالت مسخره ای نگام می کنه و راهشو کج می کنه و می ره!
الان که دارم بهش فکر می کنم، می بینم پسر بدی نبود، شاید اگه باهاش بهتر حرف می زدم، می شد یه امیدهایی داشت! خودم کردم که لعنت بر خودم باد!


*********

اوایل تابستونه ... هوا خیلی گرمه ... موهامو با کش پشت سرم جمع می کنم و مانتوی سورمه ای مو با شلوار لی می پوشم. دارم مقنعه مو سر می کنم که مامان میاد توی اتاق ...
مامان: سحا، اگه می تونی امروز مرخصی بگیر و یه کم زودتر بیاد خونه. 30 کیلو سبزی خریدم، دست تنها نمی تونم از پسش بربیام.
"خوب مادر من، مگه مجبوری وقتی نمی تونی، اینهمه سبزی می خری؟! هم خودتو به دردسر میندازی، هم منو!" با خودم اینا رو می گم، ولی جرأت اینکه این حرفا رو به زبون بیارم، ندارم! بنابراین می گم: باشه مامان، سعی می کنم زودتر بیام خونه!
کفشای اسپرت سفیدمو پا می کنم و در حالی که کوله پشتیِ مشکیم روی دوشمه، از خونه می زنم بیرون ...


*********

همین طور که حواسم به مانتیوره، متوجه حضور نحسش می شم!
آقای طاهریان: خسته نباشی خانم همتیان
- ممنون
آقای طاهریان: می خواستم در یه مورد نظرتون رو بدونم ...
- بفرمایید
آقای طاهریان: راستش می خوام پرایدمو عوض کنم و یه 206 بخرم، به نظر شما چه رنگی باشه، بهتره؟!
توی دلم هر چی فحش بلدم نثارش می کنم "آخه به من چه مرتیکه عوضی! هر غلطی می خوای بکن، اصلاً برو از مهدوی جونت بپرس!"
- نظر خاصی ندارم. هر جور خودتون می پسندید!
یه لبخند مضحک می زنه: دوست دارم نظر خوش سلیقه ترین خانم این شرکت رو بدونم!
"اَه اَه اَه، باز داره از این حرفای حال به هم زنی می زنه! از همون اول صبح که مامان واسم خوابِ سبزی پاک کردن دیده بود، باید می فهمیدم که روز خوبی پیش رو ندارم!"
- شما لطف دارین 
و برای اینکه شرش رو از سرم کم کنم، ادامه می دم: فعلا که نقره ای تو بورسه، ولی باز هم هر جور خودتون می دونید!
میاد نزدیکتر و سرشو خم می کنه: ممنون خانوم! بالاخره منو مورد لطف خودتون قرار دادید!
جوابشو نمی دم و برای اینکه از دستش فرار کنم، از اتاق می زنم بیرون ... "نمی دونم این بصیرت و قاسمی و مهدوی گور به گور شده کجان؟! که این عوضی به خودش جسارت این کارها رو میده؟!"


*********

با یه جعبه شیرینی وارد شرکت می شه ... 
آقای طاهریان: خانم طهماسبی می شه لطف کنی یه سری چای بریزی تا با این شیرینی ها بخوریم؟
خانم طهماسبی چشمی می گه و به سمت آشپزخونه حرکت می کنه.
خانم مهدوی: سلام. خسته نباشی ... حالا این شیرینی به چه مناسبته؟!
یه نگاهی بهش میندازه و می گه: به مناسبت خرید ماشین جدید!
خانم مهدوی یه جیغ خفه می کشه: وای! مبارک باشه، حالا چی خریدی؟


حالم از این کاراش به هم می خوره، نه از اون چادرش، نه از این ناز و کرشمه هاش!!! الحق که خدا در و تخته رو جور کرده ... منو باش که چه تصوراتی در موردش داشتم! البته نباید زیاد هم بی انصافی به خرج بدم! به هر حال اون خودشو نامزد طاهریان می دونه! واسه اون عشوه خرکی نیاد، واسه من بیاد؟!!!

از همه دعوت می کنه برای خوردن چای و شیرینی به سالن بیان ... همه بچه ها دارن می رن، من هم باید برم ... نمی شه ساز مخالف بزنم، باید همرنگ جماعت بشم!
همگی روی صندلی های قهوه ای که دور میز کوچیک چوبی چیده شدن، می شینیم و چای و شیرینی می خوریم! "به به! چه شیرینی های تازه ای!"


*********

خدای من! هنوز این سبزی ها تموم نشده! کمرم دیگه راست نمی شه! هر وقت کار دارن، می شم دختر خوبه! هر وقت کاری باهام ندارن، می شم دختر ناخلف! خر من از کرگی دم نداشت!!!
فنجون های چای رو توی سینی می چینم و بشقاب شیرینی رو هم کنارش می ذارم و از آشپزخونه خارج می شم ... چای و شیرینی رو به بچه ها تعارف می کنم ... 
خانم طهماسبی با نامزدش اومده تا از بچه های شرکت خداحافظی کنه ... آخه فردا عروسیشه ... 
روی یکی از صندلی ها می شینم ... در حالی که فنجون چای رو به لبم نزدیک می کنم، نگاهم به آقا ابراهیمه که داره یه پاکت رو به عنوان هدیه عروسی به خانم طهماسبی می ده ... در حالی که پاکت رو به طرف خانم طهماسبی گرفته، ازش معذرت خواهی می کنه که نمی تونه توی مراسم شرکت کنه و براش آرزوی خوشبختی می کنه ... 
آقای قاسمی هم به نمایندگی از طرف بچه های شرکت یه سکه بهار آزادی بهش می ده ... همگی بهشون تبریک می گیم ... 
ساعتی بعد خانم طهماسبی به همراه نامزدش، برای همیشه ما رو ترک می کنه ...
از همین الان جای خالیش حس می شه!


*********


پنجشنبه است ... ساعت 2 بعدازظهره و همه بچه ها دارن کارهاشونو جمع و جور می کنن تا زودتر برن خونه ... ولی من باید بمونم ... قراره مرجان بیاد اینجا تا همدیگه رو ببینیم ... دیشب با هم تلفنی حرف زدیم ... قرار شد بیاد دنبالم تا ماجرای دوستیش با بهروز رو به صورت کامل توی مسیر خونه برام تعریف کنه ...

همه رفتن بجز آقای طاهریان ... دم در اتاق می ایسته: شما تشریف نمی برید خانم همتیان؟
- چرا من هم می رم، منتظر یکی از دوستام هستم، اگه شما عجله دارید، اشکالی نداره، پشت در شرکت منتظرش می مونم ...
لبخندی می زنه و در جواب من می گه: نه خانوم! این حرفا چیه؟ من تا یکی دو ساعت دیگه توی شرکت کار دارم، شما تا هر وقت که بخواید می تونید بمونید!
بالاخره این بشر توی عمرش یه کار مثبت انجام داد! خب مسلمه توی شرکت روی صندلی چرخدارم لم بدم و منتظر مرجان باشم، بهتر از اینه که سرپا پشت در بایستم ... اون هم منتظر مرجان! که هیچ وقت به موقع سر قرارهاش حاضر نمی شه!
یه ربع می گذره ولی از مرجان خبری نیست ...
وارد اتاقم می شه و روبروم می ایسته: می تونم باهاتون صحبت کنم؟
توی دلم می گم "پس الان داری چه غلطی می کنی؟ خوب داری حرف می زنی دیگه! بنال بینیم بابا !"
- بفرمایید
آقای طاهریان: راستش نمی دونم چطور ...
زنگ تلفن به صدا در می آد ... از اتاق خارج می شه تا به تلفن جواب بده ... بعد از چند ثانیه منو صدا می زنه: خانم همتیان، تلفن با شما کار داره.
می رم و گوشی تلفن رو از دستش می گیرم ...
- بله؟
- ...
- سلام مامان، من فعلا شرکتم، یک ساعت دیگه راه می افتم ...
- ...
- کمی کار دارم! دیرتر میام!
- ...
- باشه، سعی می کنم ... فعلا کاری نداری؟ 
- ...
- خداحافظ 

گوشی رو می ذارم، ولی قبل از اینکه به سمت اتاق حرکت کنم، اسممو صدا می زنه ... برمی گردم سمتش ... ادامه می ده: می شه همین جا بشینید تا من حرفامو بزنم؟
بدون اینکه جوابشو بدم، به سمت صندلی که روبروی میزش قرار داره، حرکت می کنم و می شینم ...
ولی اون روی صندلیش نمی شینه ... می ره سمت آشپزخونه ... بعد از چند دقیقه با دو لیوان شربت پرتقال برمی گرده ... یکی به من تعارف می کنه،یکی دیگه هم خودش برمی داره و روی صندلی روبرویی می شینه!
با وجود اینکه این چند وقت زیاد دور و بر من می چرخید، ولی امروز یه جور دیگه است ... با دقت بهش نگاه می کنم تا شاید بتونم دلیل این کارهاشو بفهمم!
در حالی که جرعه ای از شربتش رو می خوره، زل می زنه توی چشمام: ببیند، من اهل حاشیه پردازی نیستم، یه راست می رم سر اصل مطلب!
چیزی نمی گم و در حالی که لیوان شربت دستمه و باهاش بازی می کنم، بهش نگاه می کنم تا حرفشو ادامه بده ...
لیوان رو می ذاره روی میز و دستاشو توی هم قفل می کنه و این بار سرش رو میندازه پایین! کمی مکث می کنه، دوباره سرش رو میاره بالا و خیره می شه توی چشمام: من از شما خوشم میاد!!!
جاااااااااااااااااااااااا ااان ... این دیوونه شده یا گوشای من اشتباه می شنوه؟! در حالی که چشمام از فرط تعجب گشاد شده، زل می زنم به دهنش ...
دوباره حرفشو تکرار می کنه و این بار متوجه می شم که اون دیوونه است!!! وگرنه گوشهای من مشکلی نداره!
از جام بلند می شم ... اون هم سریع از سر جاش بلند می شه و در حالی که هول کرده، می گه: باور کنید جدی می گم ... من بهتون علاقمند شدم!
- خواهش می کنم به حرفاتون ادامه ندید ... ترجیح می دم حرفاتونو نشنیده بگیرم!
یه قدم دیگه بهم نزدیکتر می شه: ولی من نمی خوام حرفامو نشنیده بگیرید!
- من از شما تعجب می کنم که چطور با وجود داشتن نامزد، دارید به من ابراز علاقه می کنید!
یه حالت متعجب به خودش می گیره: نامزد؟! کی گفته من نامزد دارم؟
- همه بچه های شرکت از جریان خواستگاری شما از خانم مهدوی باخبرن!
پیش خودم فکر می کنم با این حرف من حتماً دیگه خودشو می بازه و دست از این مسخره بازی هاش برمی داره، ولی اون خیلی خونسرد ادامه می ده: حدود یک سال پیش من با ایشون در مورد ازدواج صحبت کردم و قرار شد بیشتر همدیگه رو بشناسیم تا اگه به درد هم خوردیم، من رسماً از ایشون خواستگاری کنم، ولی تو این مدت متوجه شدم که من و ایشون اصلاً به درد هم نمی خوریم! با این حساب، من و خانم مهدوی هیچ وقت با هم نامزد نبودیم و نخواهیم شد ...

توی دلم فحش های رنگارنگ نثار مرجان می کنم ... اگه یه کم خوش قول بود، من گرفتار این مصیبت نمی شدم!
می شینه روی صندلی و از من هم خواهش می کنه بشینم ... نشستن و ننشستن من که فرقی به حال این دیوونه زنجیری نمیکنه! بنابراین می شینم و به ادامه حرفاش گوش می دم: خانم همتیان، باور کنید حرفایی که می زنم، حرف دیروز و امروز نیست ... من مدتهاست که به شما علاقه مند شدم ... ولی حرفی نزدم، پیش خودم گفتم شاید یه هوس زودگذر باشه، کمی صبر کردم تا از حسم نسبت به شما مطمئن بشم ... احساسی که به شما دارم، نسبت به هیچ دختر دیگه ای نداشتم ...
سرم میندازم پایین و با انگشتای دستم بازی می کنم ... ازم می خواد که بهش نگاه کنم! می خوام پاشم یه کشیده محکم بخوابونم توی صورتش! ولی سعی می کنم خودم رو کنترل کنم ... وقتی می بینه به حرفش توجهی نمی کنم و همچنان سرم پایینه، می گه: خواهش می کنم راجع به حرفام فکر کنید ... پس فردا آخر وقت بهم جواب بدید!
جااااااااان !!! فردا آخرت وقت! فکر کرده کیه؟! حتماً فکر می کنه جواب من هم مثبته؟! دارم توی ذهنم کلمه ها رو کنار هم می چینم تا یه جواب قاطع و کوبنده بهش بدم که یه دفعه در شرکت باز می شه و مرجان وارد می شه!!!
نگاهشو بین من و آقای طاهریان می چرخونه و سلام می کنه ... با حرص از جام بلند می شم و به سمتش می رم و دستشو با تمام قدرتی که دارم فشار می دم! اون هم با گفتن "آخ" دستشو از دستم می کشه بیرون و آروم کنار گوشم می گه: چته؟! چرا اینقدر قرمز کردی؟! مزاحم شدم؟! واسه همین از عصبانیت داشتی دستمو له می کردی؟!
جوابشو نمی دم ... می رم سمت اتاقم و کوله مو میندازم روی دوشم و با گفتن یه "خداحافظی" آروم، به همراه مرجان از شرکت می زنم بیرون ... 

انقدر تو این دو روز فکر کردم، مغزم هنگ کرده ... استرس زیادی دارم، نمی دونم چی بهش بگم! خدایا کمکم کن!
همه رفتن ... غیر از من و آقای طاهریان کس دیگه ای نمونده ... توی سالن روی صندلی خودش نشسته و سرش توی مانیتوره ... به نظرم موندنم جایز نیست، بنابراین کوله مو میندازم روی دوشم و از اتاق میام بیرون. دستمو می ذارم روی دستگیره در، که یکدفعه صداش منو سرجام متوقف می کنه: فکراتونو کردین؟
کمی مکث می کنم و با طمأنینه برمی گردم سمتش، نمی دونم چی بگم، کمی سرمو میارم بالا، ولی حس می کنم نمی تونم بهش نگاه کنم، بنابراین دوباره سرمو میندازم پایین. 
همینطور که سرم پایینه، احساس می کنم از سر جاش بلند می شه، داره میاد سمتم، یکدفعه سرمو میارم بالا و بهش نگاه می کنم ... یه لبخند مرموز می زنه: می شه ازتون خواهش کنم بشینید تا با هم حرف بزنیم!
بی اراده به سمت وسط سالن حرکت می کنم ... روی اولین صندلی می شینم ... کوله مو از روی دوشم برمی دارم و می ذارم روی پام ...
- راستش من نمی دونم چی بگم، من ...
خدایا! چه مرگم شده؟! دو روز پیش که زر زیادی می زد، می خواستم بزنم توی گوشش! ولی چرا الان لال شدم؟! چرا نمی تونم عکس العمل درستی نشون بدم؟! خدای من! این اولین پسری نیست که سر راهم قرار گرفته ... تو این مدت خیلی ها خواستن بهم شماره بدن یا به هر طریق دیگه ای سعی کردن ابراز علاقه کنن، ولی هیچ وقت، برام مهم نبودن ... نه اینکه نخوام با کسی باشم، همیشه می خواستم که عاشق بشم ... ولی من همیشه از این بشر بدم میومده! پس چم شده؟! 
دارم با خودم حرف می زنم و با انگشتای دستم بازی می کنم که میاد روبروم می شینه و روی میز کوچیکی که وسطمون قرار داره، خم می شه و صورتش رو بهم نزدیک می کنه: سحا خانوم! باور کن من نیتم خیره! تو تنها دختری هستی که منو تحت تأثیر قرار دادی ... تو همون دختری هستی که من همیشه دنبالش بودم و در آینده ای نه چندان دور می تونی برای من بهترین همسر دنیا باشی!
خدای من! خدای من! کمکم کن! یه کاری کن این زبون توی دهنم بچرخه و بهش بگم "خفه شو" ولی همین طور ماتش می شم و اون هم در حالی که نگاهشو به چشمام می دوزه، ادامه می ده: من مدتهاست که تو نخ تو بودم ... همه جوره مورد تأیید من هستی! و من هیچ جوری از دستت نمی دم! باور کن که دوستت دارم و می خوامت!
همین طور که دارم بهش نگاه می کنم، بالاخره قفل دهانم باز می شه: ولی من الان نمی تونم هیچ تصمیمی بگیرم ... راستش من هیچ حسی ندارم!
کمی روی صندلی جابجا می شه: اشکالی نداره! در حال حاضر همین که من دوستت دارم، کافیه! ولی مطمئن باش کاری می کنم که تو هم بهم علاقمند بشی! 
یه جور خاصی نگام می کنه و با یه لحن خاصی صدام می زنه: سحا؟!
یهو داغ می شم و سرمو میندازم پایین ... همین طور که سرم پایینه، یه دفعه می بینم که دستش به طرف صورتم میاد. کمی خودمو می کشم عقب ... ولی اون دستشو میاره جلوتر و با انگشت اشاره ش یه ضربه کوچیک می زنه به دماغم: از من خجالت می کشی؟!
یه حالی بهم دست می ده! یه حس گناه و عذاب وجدان! "چرا نشستم اینجا و با یه پسر غریبه که تا همین دور روز پیش ازش متنفر بودم، لاس می زنم؟!" 
از روی صندلیش بلند می شه و میاد می شینه روی صندلی سمت راستم. تا بفهمم چی شده، دستمو می گیره توی دستش! سعی می کنم دستمو از دستش بیرون بکشم، ولی دستمو محکم تر می گیره! 
بازم حالم بد می شه، اما نه اینکه لذت ببرم، یه حال بدی دارم ... یه حس بد؛ از اینکه کسی که ازش نفرت داری، تا این حد بهت نزدیک بشه و دستتو نوازش کنه! ته دلم آشوب می شه، ولی نمی دونم چه مرگم شده که نمی تونم واکنشی از خودم نشون بدم؟! 
از خدا کمک می خوام! "خدایا کمکم کن" ولی همچنان دستم توی دستشه !!! باز هم سعی می کنم دستمو از توی دستش بکشم بیرون، ولی باز هم نمی ذاره! 
- خواهش می کنم دستمو ول کنید!
التماسو توی چشمام می بینه ... دستمو رها می کنه ... الان کاملاً صورتامون روبروی هم قرار گرفته ... خیره می شه توی چشمام: باشه، هر جور تو بخوای، من نمی خوام که تو اذیت بشی! مطمئن باش خوشبختت می کنم! تو رو به همه ی آرزوهات می رسونم، بهت قول می دم، سحا!
دنبال یه فرصتم تا از این موقعیت مزخرف خلاص بشم ... دستمو میارم بالا و به ساعت مچیم نگاهی میندازم ... متوجه می شه که دیرم شده: مثل اینکه دیرت شده، پاشو خودم می رسونمت.
اوه خدای من! در حال حاضر دیگه ظرفیتشو ندارم ... در حالی که صدام لرزش خفیفی داره، می گم: ممنون. ولی باید خودم برم. کاری دارم که باید انجام بدم، بعد برم خونه.
دیگه اصراری نمی کنه ... از روی صندلی بلند می شم و کوله مو برمی دارم به سمت در می رم ... صدای قدم هاشو می شنوم که داره به سمتم میاد ... یه لحظه از ترس، تموم وجودمو لرز می گیره! برمی گردم و نگاهش می کنم ... روبروم با فاصله کمی می ایسته: مواظب خودت باش خانومی! من توی این دنیا یه خانوم بیشتر ندارم ها!
لعنت به من که دوباره سرخ و سفید می شم! جوابشو نمی دم و با گفتن یه "خداحافظ" آروم در رو باز می کنم و از شرکت می زنم بیرون ... 

کلیدو از توی کیفم درمیارم و درو باز می کنم، کفشامو می ذارم توی جاکفشی و از پله ها می رم بالا ... مامان و بابا و مسعود روبروی تلویزیون نشستن ... آروم سلام می کنم و از جلوشون رد می شم و می رم توی اتاق ... تو این یه هفته هیچ کس توی خونه متوجه حال خراب من نشده! تو این یه هفته هر جوری که شده از دستش فرار کردم ... ولی تا کی ؟! بالاخره که چی؟! 
کسی رو ندارم که باهاش درد و دل کنم، نمی دونم، شاید همه مامانا اینطور باشن، اینطوری که اگه دخترشون دردی داره، نتونه سرشو بذاره روی پاهاش، تا اون موهاشو نوازش کنه، و دخترک بتونه براش درد و دل کنه و ازش راهنمایی بخواد! شاید همه باباهای دنیا اینطوری باشن که اگه دخترشون کاری می کنه، از ترسش حتی نتونه آب بخوره، چه برسه به اینکه بخواد بهش بگه که چه غلطی کرده؟! شاید همه داداشای دنیا اینطور باشن، که یکی شون بی خیال همه و اون یکی هم با آبجی ش مثل کارد و پنیر باشه! شاید همه خواهرای دنیا اینطور باشن که یکی شون سرش به زندگی خودش گرم باشه و فقط بچه هاش براش مهم باشن! اون یکی هم تازه عروس باشه و پی عشق و صفا!
چرا با وجود این همه آدمی که دور و برمه، اینقدر تنهام؟! چرا اینقدر می ترسم؟! 
همه چیزو به مرجان گفتم ... مرجان معتقده که وقتی اینقدر دوسِت داره، چرا باهاش نباشی؟! مرجان می گه برو عشق و حال کن، اگه نخواستی می ذاریش کنار و یکی دیگه! ولی من دنبال هرزگی نیستم، من دنبال عشقم! یه عشق شورانگیز! مرجان می گه خدا رو چه دیدی، شاید عاشقش شدی، مگه خودش نگفته کاری می کنه که بهش علاقمند بشی؟!
دیگه نمی دونم چی بگم و چیکار کنم؟! بعد از یه هفته موش و گربه بازی، دیگه نمی شه کاری کرد؟! بالاخره باید با واقعیت کنار بیام ... همه بچه های شرکت متوجه شدن که رفتار من تغییر کرده، ولی همه فکر می کنن یه مشکل خانوادگی دارم، نمی دونن مشکل من جلوی چشمشون داره رژه می ره!!!

*********

از پله های شرکت میام بالا ... صدای سلامی از پشت سر، منو سر جام میخکوب می کنه ... "وای خدای من! بالاخره گیر افتادم" کمی مکث می کنم، بعد آروم برمی گردم و سلام می کنم ... لبخند پررنگی می زنه: بالاخره گیر افتادی خانوم موشه! خوبی خانومم؟! 
دوباره ته دلم یه جوری می شه ... یه لبخند زورکی می زنم: ممنون خوبم. 
دو تا پله میاد بالا و روزنامه ای رو که دور 3 تا نون سنگک پیچیده، می ده دستم: بعدازظهر کمی دست دست کن تا بچه ها برن، کارِت دارم. باشه عزیزم!؟
"عزیزم؟! این چرا اینطوری با من حرف می زنه؟!" قدم از قدم برمی دارم و در حالی که از پله ها بالا می رم، می گم: من باید مرخصی ساعتی بگیرم و برای کارای ثبت نام برم دانشگاه ... شاید کارم طول بکشه و از اونور برم خونه ...
داره شونه به شونه م از پله ها بالا میاد: هر وقت کار ثبت نامت تموم شد، برگرد شرکت ... باشه؟! 
چیزی نمی گم ... دارم پله ها رو یکی یکی بالا می رم و به در شرکت نزدیکتر می شم، دوباره می پرسه: باشه عزیزم؟! باشه خانومم؟!
گر می گیرم: باشه!

*********


کارای ثبت نامم رو با زینب و روشنک انجام میدم ... خسته و کلافه راهی شرکت می شم ... یه مانتوی بلند مشکی که دو طرفش دو تا چاک بلند تا بالای زانو داره پوشیدم ... شلوار دمپای پارچه ای سفید با یه جفت کفش شیری پاشنه سه سانت پامه ... مقنعه مو می کشم عقب تر و موهامو می ریزم توی صورتم ... آینه کوچیکمو از توی کیفم درمیارم ... آرایشمو که توی سرویس بهداشتی دانشگاه تجدید کردم، هنوز روی صورتم مونده! 
از تاکسی پیاده می شم و پله ها رو یکی یکی بالا می رم، در می زنم و وارد شرکت می شم. بچه ها پشت سیستم هاشون نشستن و مشغول کارن. به همه سلام می دم و "خسته نباشی" می گم. 
خبری ازش نیست ... نفسی آسوده می کشم! پشت سیستمم می شینم و خودمو با کار مشغول می کنم ...
حدود ساعت 3:30 سر و کله ش پیدا می شه ... دوباره شرکت داره خلوت می شه! و دوباره من با خودم درگیر می شم! یه ترس گنگ و ناشناخته تموم وجودمو پر می کنه! ولی چاره ای نیست، خودم قبول کردم که بمونم، پس باید بمونم! 


*********

با دو تا فنجون چای وارد اتاق می شه ... در حالی که فنجون چای رو از دستش می گیرم، دوباره روی صندلی چرخدارم می شینم ... اون هم روی یکی از صندلی های چوبی اونطرف میز می شینه: خسته نباشی، ثبت نام کردی؟!
- بله، ثبت نام کردم
- - چرا تو این مدت از من فرار می کردی؟
- من فرار نمی کردم.
- - پس چیکار می کردی؟
- راستش تو این مدت با خودم درگیر بودم
- - چرا؟ تو که قبول کردی!
- ولی من هنوز هم هیچ حسی ندارم!
- - تو به من و خودت زمان بده، گفتم که کاری می کنم بهم علاقمند بشی ...
- ولی اگه نشد چی؟
- - مطمئن باش همینطوری می شه که من می گم!
- من می ترسم، اگه کسی چیزی بفهمه؟! 
- - بهت اطمینان می دم که کسی چیزی نمی فهمه! این یه رابطه است بین من و تو ... اگه من و تو به کسی چیزی نگیم، کی می خواد بفهمه؟! هان؟!
با حرفاش تا حدودی ته دلم قرص می شه ... دیگه چیزی نمی گم ... چایمون رو توی سکوت می خوریم ... از روی صندلیش بلند می شه، میزمو دور می زنه و می ایسته پشت سرم ... یه لحظه خشکم می زنه، نمی دونم تو این لحظه چیکار کنم؟! از پشت، سرشو به گوشم نزدیک می کنه: می ترسی؟! 

با خنده ی بلندش، بیشتر می ترسم! 
کمی صندلیمو می چرخونم تا ببینمش، اینطوری احساس امنیت بیشتری می کنم ... دستمو می گیره توی دستش و از روی صندلی بلندم می کنه ... خیلی بهم نزدیکه، بیشتر از همیشه، بیشتر از هر کسی که تا حالا توی زندگیم بوده ! و من مثل یه عروسک بی جون روبروش ایستادم!
در حالی که با دست راستش، دست چپمو نوازش می کنه، دست چپشو میاره بالا و می کشه روی گونه م ... داغ می شم ... خیره میشه توی چشمام ... کم کم نگاهش می لغزه پایین ... نگاهشو روی لبام قفل می کنه ... سرش کم کم میاد پایین ... و من مات چشماش می شم!
داغِ داغ می شم ... دستشو از زیر مقنعه م می ذاره پشت گردنم و شروع می کنه به بوسیدن لبام ... دستمو رها می کنه تا دست دیگه شو بذاره پشت کمرم ... منو به خودش می چسبونه ... غرق لذت می شم ... دوست دارم این لحظات ادامه پیدا کنه و من سرشار از لذت بشم!
بی اراده، دستامو پشت گردنش حلقه می کنم ... دست راستشو از پشت کمرم برمی داره و میاره جلو ... کمی خودشو ازم جدا می کنه ... الان دیگه دستشو روی سینه م حس می کنم ... یه دفعه حلقه ی دستام از دور گردنش باز می شه ... یه چیزی توی مغزم داره بهم هشدار می ده که بیشتر از این پیش نرم ... دستشو می گیرم تا از خودم جداش کنم، ولی اون قوی تر از منه و همین طور داره ادامه می ده ... بین دو تا حس متفاوت گیر کردم، لذت و عذاب وجدان!!! 
دستامو می ذارم روی سینه ش و به عقب هلش می دم ... اصلاً توی حال خودش نیست ... بالاخره متوجه تقلای من می شه ... لبشو از لبم جدا می کنه و با چشمای به خون نشسته زل می زنه توی چشمام ... با صدای مرتعش میگه: خوشت نیومد عزیزم؟!
حال من هم بهتر از اون نیست، سرخ می شم: بسه
- - چرا؟ دوست نداری؟
داره منو به خودش فشار می ده ...
- نمی دونم. ولی بسه
سعی می کنم خودمو از حلقه ی دستاش نجات بدم ... دستاشو از هم باز می کنه و اجازه می ده ازش جدا بشم ... تلوتلو خوران چند قدم می رم عقب ... نمی دونم چیکار کنم؟! سرگردون ایستادم و سرمو پایین گرفتم ... میاد جلو و دستشو می ذاره زیر چونه م و سرمو میاره بالا: خجالت نکش خانومی! این فقط یه بوسه بود. همین! بهتره زیاد خودتو اذیت نکنی. مطمئن باش که رابطه مون فقط در همین حد باقی می مونه!
کم کم حالم داره سرجاش میاد ... ولی هنوز اون حس شیرین توی وجودمه! البته کمی احساس گناه هم قاطیشه ...
- ولی من و تو هیچ نسبتی با هم نداریم، این گناهه!
- - این چه حرفیه سحا؟! گناه دیگه چه صیغه ایه؟! این مزخرفاتیه که دیگران توی گوش ما خوندن! چرا وقتی یه دختر و پسر به هم علاقه دارن، نباید همدیگه رو ببوسن؟! چرا نباید از وجود هم لذت ببرن؟!
همین طور داره به حرفاش ادامه می ده و من هنوز در فکر اون بوسه ام! 
- من دیگه باید برم، دیرم شده ... مامان اینا نگران می شن
- - باشه عزیز دلم! برای امروز کافیه! هرچند نمی تونم ازت دل بکنم ولی چاره ای نیست، مطمئن باش امشب به یاد این بوسه ی شیرین خوابم نمی بره!
چیزی نمی گم و سرمو میندازم پایین ... خودشو می کشه جلو، سرمو میاره بالا و چند تا بوسه کوچیک میذاره روی لبم ... 
- - بهتره بری، والا کار دست خودم و خودت می دم!
کیفمو برمی دارم و با گفتن "خداحافظ" از در میزنم بیرون ...

*********

دیرتر از همیشه می رسم خونه ... با ترس و لرز وارد می شم ... همین که پامو می ذارم تو، مسعود و مامانو می بینم که روبروی در نشستن ... از قیافه هاشون معلومه که حسابی شاکین!
مسعود: کدوم قبرستونی بودی که حالا پیدات شده؟!
- امروز سرمون شلوغ بود، کارم طول کشید، برای همین کمی دیرتر اومدم!
مسعود: این آخرین بارت باشه که دیر میای خونه، کارِت از ساعت 8 صبح تا 4 بعدازظهره، نیم ساعتم توی راهی، بنابراین 4:30 باید خونه باشی، شیرفهم شد!؟
- خوب کار پیش اومد، مجبور شدم بمونم!
مسعود: همین که گفتم، اگه از این به بعد سر ساعت خونه بودی که بودی، در غیر اینصورت لازم نیست بری سر کار!
مامان که الهی قربونش برم! همینطور داره چپ چپ نگام می کنه و مواخذه رو گذاشته به عهده مسعود جونش ... با گفتن "باشه" سرمو میندازم پایین و میرم توی اتاقم ... 


*********

توی رختخوابم دراز کشیدم ... خوابم نمی بره ... از عصر تا حالا یه حس شیرین تموم وجودمو گرفته ... هر وقت به اون لحظه فکر می کنم که چطور لبمو می بوسید، تنم داغ می شه ... دیگه اصلاً به این فکر نمی کنم که اون کیه و یا اینکه فقط چند روزه که رابطه مون شروع شده ... تنها چیزی که می خوام اینه که که دوباره اون لحظه تکرار بشه!
مشغول طراحی یه بروشورم ... آقای بصیرت و خانم مهدوی هم سرگرم کارشونن ... آقای قاسمی امروز مرخصی گرفته ... میاد توی اتاق و بدون اینکه به خانم مهدوی نگاه کنه، میاد سمت میز من: کارو تموم کردی خانم همتیان؟
- آخرشه، به محض اینکه تموم بشه، بهتون خبر می دم.
- - خوبه. خسته نباشی.
بعد از رفتنش، یه نگاهی به خانم مهدوی میندازم، با غیض روشو ازم برمی گردونه، کاملاً مشخصه که داره خودخوری می کنه ... به روی خودم نمیارم و به کارم ادامه می دم.
یکساعتی گذشته که کارمو تموم می کنم، می رم توی سالن ... به میزش نزدیک می شم: تموم شد آقای طاهریان.
صداشو میاره پایین و خیلی آروم می گه: اولاً که دستت درد نکنه عزیززززززززززززم! ثانیاً من برای تو محمدم نه آقای طاهریان!
از حرفش خوشم میاد، یه نگاه شیطون بهش می کنم: ok
با یه خنده آروم ادامه می ده: خوب خانوم خانوما ... این یه هفته منو پیچوندی ها! ولی من دیگه طاقت دوریتو ندارم! باید یه کاریش کنی ... یه زنگ بزن خونه بگو که امروز دیر میای ... 
با درموندگی بهش نگاه می کنم: وااااااااای، باور کن نمی شه، اصلاً راه نداره، باید سر ساعت خونه باشم. 
- - باشه، امروزم می تونی از دستم فرار کنی ... ولی باید یه فکر اساسی کرد، اینطوری نمی شه!
خانم مهدوی در حالی که اخم غلیظی روی پیشونیش نشسته از اتاق میاد بیرون: آقای طاهریان میشه بیاید یه نگاهی به کارم بندازید و نظر بدید؟!
بدون اینکه خودشو ببازه، از جاش بلند می شه و به سمت خانم مهدوی حرکت می کنه ... من هم می رم توی آشپزخونه و یه چای برای خودم می ریزم. در حالی که فنجون چای دستمه، وارد اتاق می شم. روی میز خانم مهدوی خم شده و زل زده با مانیتورش، خانم مهدوی هم یه چشم و ابرو برام میاد ... برام مهم نیست، مهم اینه که محمد منو میخواد نه اونو ... بیچاره، وقتی بفهمه که منو دوست داره، چه حالی پیدا می کنه!؟

*********

دو هفته گذشته و هیچ فرصتی پیش نیومده که من و محمد با هم تنها باشیم! از اون حس شیرین، دیگه چیزی نمونده جز یه خاطره! روزای اول بی قرار بودم که اون بوسه تکرار بشه، ولی الان حس گناه و پشیمونی قوی تر از اون حس شیرینه! یه موقع هایی که نگام بهش می افته، یه جوری خجالت می کشم! ولی فکر نمی کنم اون یه همچین حسی داشته باشه ... زیاد دور و برمه، همه یه جورایی شک کردن ... البته من خیلی روی رفتارم کنترل دارم، ولی اون نه! احساس می کنم زیاد براش مهم نیست که دیگران در موردش چی فکر می کنن!
این وسط خانم مهدوی شده مایه عذاب من! سعی می کنم بهش اهمیت ندم، ولی زیاد موفق نیستم ... به هر حال روزی 8 ساعت رو کنار هم می گذرونیم و اون سعی می کنه با رفتاراش منو عذاب بده. سعی می کنه خودشو به محمد نزدیک کنه و خیلی صمیمی باهاش برخورد کنه، با من هم زیاد حرف نمی زنه و بی محلی می کنه ... 


می رم توی آشپزخونه تا واسه خودم چای بریزم و با بیسکوییت ساقه طلایی که صبح از سوپر سر کوچه مون خریدم، بخورم ... فنجون رو از روی میز برمی دارم و برمی گردم که از آشپزخونه خارج بشم، یهو سینه به سینه محمد می شم. در حالی که لبخند چهره شو پوشونده، چشمکی می زنه: به به خانوم خوشگلِ خودم! اینورا؟!
می خندم: اومدم برای خودم چای بریزم، می خوری برات بریزم؟!
- - نیکی و پرسش؟!
فنجون خودمو می ذارم روی میز، یه فنجون دیگه برمی دارم و براش چای می ریزم، فنجونو می گیرم طرفش: بفرمایید ...
دستشو دراز می کنه تا فنجونو از دستم بگیره ... دستشو از زیر نعلبکی می ذاره روی دستم ... اوه خدای من! دوباره اون حس برگشت! حسی که دو هفته پیش تجربه ش کردم و دیگه چیزی ازش نمونده بود، دوباره میاد سراغم! 
- - می دونی الان چی می خوام؟!
- نه. چی؟!
داره با شیطنت بهم نگاه می کنه ... صدای پای کسی میاد، سریع فنجونو از دستم می گیره و با گفتن "ممنون خانم همتیان" می ره بیرون ... من هم فنجونمو برمی دارم، از در میام بیرون تا آقای یزدانی بتونه وارد آشپزخونه بشه ... در حالی که از مقابلش می گذرم، نیم نگاهی بهش میندازم، می خنده و دوباره چشمک می زنه ... سرمو میندازم پایین و وارد اتاقم می شم ... 


*********

امتحانای میان ترم شروع شده ... با اینکه ساعت 1 امتحانم شروع می شه، ولی از صبح مرخصی گرفتم تا بتونم خودمو برای امتحان آماده کنم ... مانتو و شلوار مشکیمو تنم می کنم ... کسی خونه نیست، بنابراین با خیال آسوده یه آرایش حسابی می کنم ... وقتی آرایشم تموم میشه، مقنعه مو سر می کنم و سوییشرت قهوه ای مو که تازه خریدم می پوشم، کوله پشتی جدیدمو که کرم قهوه ایه، روی دوشم میندازم ... از پله ها میام پایین، کفش های اسپرت سفیدمو پام می کنم و به سمت دانشگاه راه میفتم ...
سر جلسه نشستم ... برگه های امتحانی توزیع می شه ... با اجازه استاد، شروع می کنم به جواب دادن سوالات ... جواب سوالا رو می نویسم، برگه مو تحویل استاد می دم و از کلاس خارج می شم ... سلانه سلانه به سمت در ورودی دانشگاه حرکت می کنم ... مقنعه مو می کشم عقب تر و می ذارم موهای فِرم روی صورتمو بپوشونه ... هنوز دستم به مقنعه مه که صدای بوق ماشینی توجه مو جلب می کنه، ولی من عادت ندارم نگاه کنم ... در حالی که دارم به روبروم نگاه می کنم و منتظر تاکسی ایستادم ... یه پژو نقره ای دقیقا جلوی پام توقف می کنه، شیشه شو می ده پایین: سحا؟! کجایی خانومی؟! یک ساعته دارم بوق می زنم ها!
یه دفعه سرمو میارم بالا و در حالی که شوک زده ام، لبخندی می زنم: وای، سلام، ببخشید اصلاً فکر نمی کردم اینجا ببینمت!
برای اینکه بیشتر از این جلب توجه نکنم، در عقب ماشینو باز می کنم و می شینم. راه می افته، با اخم از توی آینه نگام می کنه: چرا نشستی عقب؟!
از توی آینه نگاش می کنم: می ترسم کسی منو ببینه!
کمی جلوتر می ایسته: بیا جلو، از جاهای خلوت می رم که کسی نبینه!
با دودلی میام روی صندلی جلو می شینم. کمی به طرفم متمایل می شه، دستشو دراز می کنه: حالا سلام!
به دستش نگاه می کنم، دستشو دراز کرده تا باهاش دست بدم. دستمو می ذارم توی دستش ... دستمو محکم فشار می ده ... در حالی که دستم توی دستشه، دنده عوض می کنه و ماشینو به حرکت درمیاره ... 

احساس می کنم داره از شهر خارج می شه: کجا می ری؟!
یه نیم نگاه بهم میندازه: یه جای خوب!
و با گفتن این حرف، سرعتشو بیشتر می کنه. الان دیگه کاملاً از شهر خارج شدیم. به یه محوطه جنگلی می رسیم، ماشینو نگه می داره و روشو می کنه طرفم: خوب خانوم موشه! بالاخره گیرت انداختم!
در حالی که دستم هنوز توی دستشه، یه دفعه منو می کشه به سمت خودش، می افتم توی بغلش، دستاش به آرومی روی کمرم حرکت می کنه ... داغ می شم، بیشتر توی بغلش فرو می رم ... منو از خودش جدا می کنه و خیره می شه توی چشمام، لبشو روی لبم حس می کنم و غرق لذت می شم ... هر دومون توی یه عالم دیگه سیر می کنیم ... یه دفعه یه دلشوره عجیب میاد سراغم! ازش جدا می شم ... 
اخماش می ره تو هم: چرا یه دفعه برق می گیردت؟! حال آدمو می گیری با این کارات!
با هول و ولا ماشینو روشن می کنه: وااااای، 110 پشت سرمونه، خدا بهمون رحم کنه!
پاشو می ذاره روی پدال گاز ... من که از استرس و هیجان قلبم داره از حلقم میاد بیرون! "خدایا! به دادم برس! غلط کردم. خدایا! اگه نجاتم بدی،قول می دم دیگه از این غلطا نکنم!"
همین طور دارم توی دلم با خدا حرف می زنم که احساس می کنم سرعتشو کم می کنه ... برمی گردم پشت سرم، دیگه از ماشین 110 خبری نیست! "خدایا شکرت"
با مشت می کوبه روی فرمون: لعنتی! اینم از شانسِ گندِ منه! بعد از این همه مدت که تونستم تنها گیرت بیارم! اینطوری همه چیز بهم ریخت!
بعد یه خنده عصبی می کنه: باید یه فکر اساسی کرد، من دیگه طاقتم تموم شده! از وقتی بوسیدمت، همش تو فکرتم! 
ته دلم قیلی ویلی می ره! وقتی اینطوری حرف می زنه، خوشم میاد! دوست دارم همیشه کنارش باشم!
برمی گردم سمتش و در حالی که خودمو براش لوس می کنم: محمد؟!
یه چشمک می زنه: جااااااااااااانم؟!
- به نظرت باید چیکار کنیم؟
- - شاید بشه یه کاریش کرد، ولی فعلا باید صبر کنیم، باید ببینم موقعیتش جور می شه یا نه؟! بهت خبر می دم.
- چه کاری؟!
- - بذار مطمئن بشم که می شه، بعد بهت می گم ... باشه خانومم؟!
- باشه. هر چی تو بگی!

*********

امتحانای ترم 3 رو هم با موفقیت پشت سر می ذارم و برای ترم 4 ثبت نام می کنم ... روزهای تکراری میان و می رن ... آخرین روزهای سال 82 رو پشت سر می ذاریم ... آقا ابراهیم حقوق و عیدی بچه های شرکت رو می ده و برای همه مون آرزوی موفقیت می کنه ... 

*********

تا چند دقیقه دیگه سال تحویل می شه!
آقاجون در حالی که قرآن دستشه کنار مامان که داره با تسبیح ذکر می گه، بالای سفره هفت سین نشسته ... سمت راست، منصور و ندا و مسعود ... سمت چپ هم سهیلا و سیاوش به همراه سوگند و سعید ... من هم تک و تنها پایین سفره نشستم! مثل همیشه، تنهای تنها! 
سال 83 هم از راه می رسه ... روبوسی می کنیم و برای هم سال خوبی رو آرزو می کنیم ...


*********

بالاخره اولین روز کاری سال 83 از راه می رسه ... یه مانتوی کرم کوتاه خریدم که با یه شلوار دمپای مشکی می پوشم ... مقنعه مشکی مو سر می کنم ... موهامو از یه طرف می ریزم توی صورتم ... یه آرایش صورتی ملایم می کنم ... کیف مشکی کوچیکمو میندازم روی شونم ... از پله ها میام پایین و کفش های مشکی پاشنه بلندمو پام می کنم و از در خونه می زنم بیرون ...
برای اینکه زودتر به شرکت برسم، سوار تاکسی می شم! ساعت 7:40 دقیقه است، دارم از پله های شرکت می رم بالا ... در شرکت بسته است! سرم پایینه و دارم با کفش روی زمین ضربه می زنم که احساس می کنم کسی داره از پله ها بالا میاد! قلبم شروع می کنه به تپیدن!
سرمو میارم بالا و می بینمش: سلام
یه شلوار مشکی خوش دوخت با یه پیراهن راه راه صورتی سفید پوشیده: به به! خانوم خانوما! سلام به روی ماهت عزیزم!
یه خنده سرخوش می کنم: عیدت مبارک!
خودشو به در شرکت می رسونه: عید تو هم مبارک خوشگله!
توی دلم ذوق می کنم ... درو باز می کنه و با دست اشاره می کنه که وارد بشم ... می رم توی شرکت و اون هم پشت سرم میاد تو و درو سریع می بنده ... یه دفعه از پشت دستمو می گیره و می کشه سمت خودش ... دستاشو حلقه می کنه دور کمرم، شروع می کنه به بوسیدنم، بعد از چند دقیقه دوباره ازم جدا می شه، زل می زنه توی چشمام: امروز کسی خونه مون نیست، مامان اینا رفتن مسافرت و هنوز برنگشتن، کاراتو ردیف کن، ساعت 1 مرخصی بگیر و از شرکت بزن بیرون، برو سمت چپ و سه تا کوچه جلوتر منتظرم باش تا بیام دنبالت، باشه؟!
"دوباره دیوونه شد! خونه؟! عمراً ..." 
دوباره خودشو بهم نزدیک می کنه و این دفعه گونمو می بوسه: چقدر خوش تیپ شدی ... خوشگل که بودی، ولی خوشگل تر شدی ... حسابی خوردنی شدی ها !!!
کمی مکث می کنه: پس اکی شد دیگه؟ آره؟!
سرمو می کشم عقب: نه، من خونه نمیام.
- - چرا؟!
- می دونی اگه بگیرنمون چی می شه؟! 
- - مطمئن باش اتفاقی نمی افته!
- نه، نمیام. 
- - می ترسی؟!
- آره!
- - چرا می ترسی؟! مگه میخوام چیکارت کنم؟! قبلاً هم بهت گفتم، رابطه من و تو بیشتر از این نمی شه، مطمئن باش!
انقدر استرس دارم که صدامو می برم بالا: گفتم که نه!
یه لحظه اخماش می ره تو هم، ولی سریع حالتشو عوض می کنه و با خنده ادامه می ده: خانوم کوچولو! منو اذیت نکن، باور کن اگه مجبور نبودم، نمی بردمت خونه. خودت می بینی که اینجا موقعیتش نیست، همیشه شلوغه، اصلاً نمی شه کاری کرد! اگه بریم خونه ما، خیلی راحت می شینیم کنار هم، با هم حرف می زنیم، برای آینده برنامه ریزی می کنیم! بهت اطمینان می دم فقط می بوسمت، همین! باور کن! تو عزیز دلمی، باور کن نمی خوام اذیتت کنم ... از دوریت دارم دیوونه می شم، یه کم به فکر من باش عزیز دلم!
با حرفاش کم کم خام می شم: آخه ...
می فهمه که دارم کوتاه میام: دیگه آخه نداره، ساعت 1 از شرکت بزن بیرون، باشه؟!
- باشه ...
دستاشو از دور کمرم باز می کنه: الان بقیه از راه می رسن، برو تو اتاقت تا کسی شک نکرده!

پشت سیستم نشستم و مشغول کارم. آقای بصیرت میاد سمتم و از بیسکوییت هایی که آورده بهم تعارف می کنه: بفرمایید خانم همتیان.
یه دونه برمی دارم و تشکر می کنم. می ذارم کنار میزم، انقدر استرس دارم که چیزی از گلوم پایین نمی ره!
"اگه برم و اتفاقی بیفته چی؟! آخه چرا قبول کردم؟" خودمو سرزنش می کنم، ولی از اون طرف دوست دارم پیشش باشم! نمی دونم این چه احساسیه که بهش دارم؟! شاید عشق باشه! خوب وقتی اینطوری بهش وابسته شدم و همیشه دوست دارم کنارش باشم، عشقه دیگه! غیر از این چی می تونه باشه! وقتی کنارشم تنم داغ می شه و گر می گیرم، پس حتماً عاشقش شدم! راست گفتن که فاصله نفرت و عشق خیلی کمه!!!
نزدیک ظهره. لوازم آرایشمو از توی کیفم برمی دارم و می ذارم توی جیبم، به سمت دستشویی حرکت می کنم ... آرایشمو تجدید می کنم، موهامو مرتب می کنم ... بعد از اینکه توی آینه خودمو برانداز می کنم و از خودم مطمئن میشم میام بیرون ...
یک ساعتی می شه که از شرکت رفته بیرون ... پنج دقیقه مونده به ساعت 1 ... می رم پیش آقای زندی، مرخصی می گیرم و رأس ساعت 1 از شرکت می زنم بیرون ... می رم سمت همون کوچه ای که صبح بهم گفت ... ماشینشو توی کوچه پارک کرده، درو باز می کنم و روی صندلی جلو می شینم: سلام، دیر که نکردم؟!
استرس داره: نه، به موقع اومدی.
ماشینو روشن می کنه و راه می افته ... 


*********

هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمی شه! انقدر تو فکرم که اصلاً نمی فهمم داره کجا می ره ... ماشینو متوقف می کنه: فعلاً تو بشین توی ماشین، می رم توی خونه، هر وقت از دم در بهت اشاره کردم، سریع پیاده شو و بیا داخل.
چیزی نمی گم، سرمو تکون می دم!
از ماشین پیاده می شه، درو باز می کنه و می ره توی خونه، بعد از چند دقیقه برمی گرده و توی کوچه سر و گوشی آب می ده، سرشو تکون می ده ... سریع از ماشین پیاده میشم و به سمت خونه حرکت می کنم. به محض اینکه پامو می ذارم داخل، سریع درو می بنده ... عرق کرده! من هم دست و پام شروع کرده به لرزیدن ...
بعد از یه راهروی کوتاه و تاریک، به در هال می رسیم، درو باز می کنه ... کفشامو درمیارم و وارد خونه می شم. یه خونه قدیمی. از هال عبور می کنیم و وارد پذیرایی می شیم. یه اتاق پذیرایی به شکل ال که یه طرفش یه دست مبل چیده شده و طرف دیگه ش با فرش پر شده. می رم سمت یکی از مبلا و روش می شینم تا حالم جا بیاد. اون هم حالش از من بدتره! کمی می شینه، بعد بلند می شه و می ره بیرون. بعد از چند دقیقه با دو تا آبمیوه پاکتی برمی گرده. یکی شو می ده دست من و یکی دیگه شو خودش می خوره. نی رو از پاکت جدا می کنم و می زنم توی پاکت و شروع می کنم به خوردن، شاید اینطوری حالم بهتر بشه!
پاکت آبمیوه رو می ذارم روی میز: من می ترسم، بیا بریم.
سمت راست من، روی کاناپه می شینه و دستشو باز می کنه و با اشاره سر می خواد که برم کنارش بشینم: نترس عزیزم، بیا پیش خودم!
بلند می شم و می رم کنارش، دستشو حلقه می کنه دور شونم، منو می چسبونه به خودش، سرمو می ذارم روی شونه ش ... کمی آروم تر می شم!
فشار دستشو بیشتر می کنه: مقنعه تو درمیاری؟! می خوام موهاتو ببینم!
خجالت می کشم، چیزی نمی گم. دستشو از روی شونه م برمی داره. دستمو می گیره توی دستشو منو می بره به سمت یه اتاق. به نظر میاد اتاق خودش باشه. در حالی که دستم هنوز توی دستشه، منو می بره سمت آینه ی قدی که شبیه به تنه درخته: مقنعه تو دربیار، می خوام موهاتو ببینم!
خودش می ره روی تخت یکنفره ای که سمت چپ اتاقه، می شینه. سنگینی نگاهشو حس می کنم. دست می برم سمت مقنعه م و درش میارم. موهام چسبیده به سرم. کش مو رو باز می کنم، انگشتامو فرو می کنم زیر موهای فر و بلندم، کمی سرمو تکون می دم. توی آینه به خودم نگاه می کنم و حالا که موهام مرتبه، برمی گردم سمتش ...
زل زده بهم و یه لبخند کج گوشه لبشه! بدون اینکه چیزی بگه، دوباره با سر اشاره می کنه که برم پیشش. می رم کنارش روی تخت با فاصله می شینم!
می چرخه سمتم، دستشو میاره جلو و یه تیکه از موهامو می گیره توی دستش: چه موهای خوشگلی داری! خیلی قشنگ تر از اون چیزیه که تصور می کردم.
از خجالت سرخ می شم و سرمو میندازم پایین ... دست دیگه شو میاره جلو و میذاره زیر چونه م و سرمو میاره بالا، زل می زنه توی چشمام، سرشو میاره جلو، پیشونیشو می چسبونه به پیشونیم: سحا، دوسِت دارم! می خوام همیشه کنارم بمونی! زن زندگیم باشی! شریک همه خوشی هام باشی! برات بهترین زندگی رو می سازم! قول می دم خانومی!
حرف می زنه و وجودمو از محبت سیراب می کنه! 
انگشتاشو فرو می کنه لای موهام: سحا، می شه یه خواهش دیگه ازت بکنم؟!
توی بغلشم و سرم روی سینه شه: چی؟!
- - می شه مانتوتو دربیاری؟!
- نه.
- - عزیز دلم! چرا هر چی من می گم، تو می گی نه؟! شد یه بار من چیزی ازت بخوام و تو همون اول قبول کنی؟ همش باید نازتو بکشم! هر چند تو هر چی ناز کنی، من نازتو می کشم خانومی! یه خانوم خوشگل که بیشتر نداریم!
یه حالی می شم، خوشم میاد! اصلاً مگه می شه بدم بیاد؟! آخه غیر از محمد تا حالا کی نازمو کشیده؟! از حرفاش سرخوش می شم ولی نه اونقدر که بخوام به حرفش گوش بدم. با دستش سرمو میاره بالا: ازت خواهش می کنم سحا جون! به خاطر من! من دوست دارم همسر آینده مو بدون مانتو ببینم! 
بدون اینکه منتظر جواب من بشه، منو از خودش جدا می کنه و به آرومی شروع می کنه به باز کردن دکمه های مانتوم ...


مانتومو از تنم در میاره و پرت می کنه پایین تخت. یه بلوز آستین کوتاه سورمه ای چسبون پوشیدم. بازوهامو می گیره توی دستاشو و فشار می ده! توی چشمای هم غرق می شیم!
دستاشو بر می داره: پاشو، می خوام یه دلِ سیر ببینمت، پاشو خوشگلم!
از روی تخت بلند می شم و روبروش می ایستم ... با سرخوشی یه چرخ دور خودم می زنم! موهام پریشون می شه!
- - سحا؟!
- بله!
- - دوست دارم برام برقصی!
- اوه! نه، من اصلاً روم نمی شه!
- - خدای من! از دست تو باید سرمو بکوبم به دیوار! بازم گفتی نه!
می ره سمت کامپیوتر، روشنش می کنه و یه آهنگ شاد می ذاره: برقص گلم!
وسط اتاق ایستادم، از خجالت نمی دونم چیکار کنم؟! شروع می کنه به دست زدن! کم کم روم باز می شه. می رقصم!
آهنگ تموم می شه. میاد جلو، دستاشو دور کمرم حلقه می کنه، یه تیکه از موهامو که اومده توی صورتم، کنار می زنه: سحا، تو فوق العاده تر از اونی هستی که تصورشو می کردم!
منو می کشه سمت خودش، در حالی که با دست چپش، پشتمو نوازش می کنه، دست راستشو می ذاره پشت گردنم، شروع می کنه به بوسیدن لبام ... دوباره غرق لذت می شم! 

*********

درد وحشتناکی توی کمرم پیچیده ... لخت و عریان در حالی که ملافه ای دورم پیچیده، روی تخت دراز کشیدم! 
میاد بالای سرم: سحا، پاشو دیگه! باید بریم، دیرت می شه ها!
ملافه رو از دورم باز می کنه، دستمو می گیره و بلندم می کنه، چینی به پیشونیش می ده: اَه، گند زدی!
برمی گردم، چشمم می خوره به ملافه ای که دورم پیچیده شده بود، مثل اول تمیز نیست، الان دیگه یه ملافه ی آغشته به خونه! 
بدنم می لرزه. شاید چون لباس تنم نیست، می لرزم! لباسامو از دم تخت برمی داره و می ده دستم: زود بپوش! دیرت شد، زود باش!
وقتی عشق بازی می کرد، عجله ای نداشت، اما الان !!!
به خودم دلداری می دم "سحا! دیوونه نشو، اون به فکر توئه! نگران اینه که دیرت نشه و زود به خونه برسی تا برات مشکلی پیش نیاد" با این افکار لباسامو تنم می کنم، کیفمو از روی زمین برمی دارم، با پاهایی لرزون به سمت در حرکت می کنم ... وارد راهرو می شم، کفشامو پا می کنم و از خونه خارج می شم. پشت سرم میاد بیرون ... در ماشینو باز می کنم و می شینم ... 
کمرم به شدت درد می کنه: محمد؟!
ماشینو روشن می کنه و پاشو می ذاره روی پدال گاز: چیه؟!
- حالا چی می شه؟!
- - هیچی، مگه قراره چی بشه؟
خجالت می کشم حرف بزنم، ولی باید بزنم: من، من الان دیگه دختر نیستم!
حس می کنم اخماش می ره تو هم! کمی سرعتشو کم می کنه: ببین عزیزم، تو نامزد منی، چه فرقی می کنه که این اتفاق الان برامون بیفته یا شب عروسی! به هر حال تو مال منی! عشق منی! اتفاقاً همراهیت باعث شد برام عزیزتر بشی!
با اینکه لحنش مثل همیشه مهربون نیست! ولی نور امیدی توی دلم تابیده می شه! 
نمی دونم چه مرگم شده، ته دلم آشوبه! حالم بده، خیلی بد! آخه چرا؟! خوب من و محمد قراره با هم ازدواج کنیم، مشکلی پیش نمیاد! پس چرا من اینطوریم؟! کاش حداقل می تونستم گریه کنم، شاید اینطوری حالم بهتر می شد ... ولی دریغ از یه قطره اشک!


*********

کلیدو توی قفل در می چرخونم، درو باز می کنم و از پله ها میرم بالا ... کمی دیر شده، ولی نه اونقدر که کسی توی خونه بخواد بهم گیر بده ... سلام می کنم و از جلوی مامان و ندا، رد می شم و می رم توی اتاقم ...
یه دست لباس برمی دارم و می رم سمت حموم ... 
تنمو به دست آب می سپارم و با دنیای دخترونه ی خودم خداحافظی می کنم ... باز هم اشکی از چشمام نمیاد، یه چیزی توی گلوم گیر کرده که خیلی اذیتم می کنه! "خدایا! کمکم کن! نذار کسی چیزی بفهمه. خدایا! کاری کن کارامون جور شده و محمد زودتر بیاد خواستگاری!" 
از حموم میام بیرون ... ولی هنوز حالم بده! برای اینکه حواسم پرت بشه، یکی از جزوه هامو می ذارم جلومو و شروع می کنم به خوندن! نمی تونم تمرکز کنم، زل می زنم به جزوه ای که روبروم بازه ... 

رم 4 رو هم پشت سر می ذارم، ولی نمره های این ترم، چندان تعریفی نیست!
روزهای پراسترس و دلهره آوری رو پشت سر گذاشتم ... می خوام هر چه زودتر تکلیفم معلوم بشه و برم سر خونه و زندگیم! 
تو این مدت رفتارای ضد و نقیضی ازش می بینم ... گاهی مثل سابق باهام مهربونه، گاهی سرد و بی تفاوت! پیش خودم می گم شاید من حساس شدم! مطمئنم منو دوست داره! شاید گاهی خسته است، شاید من زیادی به پر و پاش می پیچم! نمی دونم! 

*********

تابستون از راه می رسه ... امسال هوا خیلی گرمه. شربت لیمو درست می کنم، می ریزم توی لیوانای دسته دار، می چینم توی سینی و از آشپزخونه میام بیرون ... به همه بچه ها تعارف می کنم، از اتاق میام بیرون، می رم سمت میزش ... سینی رو می گیرم جلوش: بفرمایید!
دستشو میاره جلو و آخرین لیوان شربت رو برمی داره: خودت چی؟
بدون اینکه بهش نگاه کنم: یه لیوان گذاشتم روی میزم، می رم می خورم.
- - دستت درد نکنه عزیزِ دلم!
بعد از چند روز، بالاخره مهربون شد! از دستش شاکیم! واسه همین جوابشو نمی دم. به سمت آشپزخونه راه می افتم. سینی رو می ذارم کنار سینک ظرفشویی. برمی گردم، می بینمش که توی چارچوب در ایستاده! سرمو میندازم پایین و به سمتش حرکت می کنم ... یه قدم میاد داخل، جلومو می گیره: قهری خانومی؟! منو نگاه!
سر جام ایستادم و همچنان سرم پایینه ... یه قدم دیگه بهم نزدیکتر می شه: اگه بهم نگاه نکنی، همین جا بغلت می کنم، هر کی هم دید، مسئولیتش با خودته!
حرفش بوی تهدید می ده! از ترس یه دفعه سرمو میارم بالا و بهش نگاه می کنم! می خنده: ای جان! بالاخره عشقم باهام آشتی کرد! سحا جان، اینجا نمی شه زیاد صحبت کرد، بچه ها شک می کنن، عصر که خواستی بری خونه، برو توی همون کوچه منتظرم بمون، خودم می رسونمت ... اینطوری توی مسیر با هم صحبت می کنیم، باشه گلم؟!
بدون اینکه جوابشو بدم، از آشپزخونه خارج می شم ...


*********

5 دقیقه مونده به ساعت 4. کیفمو برمی دارم و از بچه ها خداحافظی می کنم. بدون اینکه بهش نگاه کنم، از شرکت خارج می شم. دارم از پله ها پایین می رم، حس می کنم کسی داره به سرعت از پله ها پایین میاد! به پاگرد می رسم، صدای پایِ کسی که پشت سرمه، همزمان با من متوقف می شه: می رم ماشینو از پارکینگ درمیارم، می رم توی همون کوچه، منتظرتم عزیزم!
بعد از گفتن حرفش، دوباره با سرعت به سمت پایین راه می افته. من هم پله ها رو یکی یکی طی می کنم ... با قدم های آهسته خودمو به ماشینش می رسونم، در ماشینو باز می کنم و می شینم، درو می بندم. ولی باز هم بهش نگاه نمی کنم. نگاه خیره شو روی خودم حس می کنم ... 
ماشینو روشن می کنه و راه می افته. از چند تا خیابون عبور می کنه و به یه جای خلوت می رسه، ماشینو یه گوشه پارک می کنه، روشو میکنه سمت من: تا آخر دنیا هم ناز کنی، خودم نازتو می کشم! خانومی! خوشگلم! عزیزم! نفسم! عسلم! جیگرم! عمرم! ...
خندم می گیره ... به خودش جرأت می ده و دستمو می گیره، دستمو می کشم، ولی نمی ذاره دستمو از دستش بیرون بکشم. نگاش می کنم: ول کن دستمو!
- - اوه اوه! چه خشن! اگه ول نکنم، چیکار می کنی؟!
چیزی نمی گم. یه فشار خفیف به دستم می ده: عزیزم، منو ببخش. باور کن این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود. باید کارها رو به زندی تحویل می دادم. از طرفی هم دنبال کارای شرکت خودم بودم. خودت که دیدی همه ی وقتم پر بود. گرفتن مجوز و جور کردن جا و خرید وسایل اصلاً فرصتی برام نمی ذاشت! همه ی این کارها رو می کنم تا بتونم زودتر سر و سامون بگیرم و دست خانومم رو بگیرم و با هم زیر یه سقف زندگی کنیم!
ته دلم قنج می ره، ولی به روی خودم نمیارم! دوباره اخمام می ره تو هم: همه اینا رو می تونم قبول کنم، ولی چیزی که این چند روز منو رنج داده اینه که نیروهاتو استخدام کردی، ولی حتی بهم پیشنهاد ندادی که بخوام توی شرکتت کار کنم. شاید اصلاً خانواده م اجازه نمی دادن و نمیومدم پیشت، ولی تو حتی یه پیشنهاد خشک و خالی هم ندادی!
- - گلم! خانومم! من برای کارام دلیل دارم.
- می تونم بپرسم دلیلتون چی بوده؟!
- - معلومه که می تونی بپرسی! شما سروری! تاج سری! 
- انقدر شیرین زبونی نکن، دلیلتو بگو!
- - ببین عزیزم، من دوست ندارم مسائل خانوادگی و مسائل کاریمو با هم قاطی کنم. من دوست دارم وقتی ازدواج کردیم، تو خانوم خونه م باشی! می خوام تو، توی خونه رئیسم باشی، نمی خوام بعداز ازدواج کار کنی! دلیلش این بود! قانع شدی؟!
با گفتن همین چند تا جمله، همه ناراحتی های این چند وقت دود شد و رفت هوا ! 
با انگشتای دستم بازی می کنه: سحا! پنجشنبه خونه مون از صبح خالیه، به بهونه دانشگاه، صبح پنجشنبه رو مرخصی بگیر تا بریم خونه، باشه؟!
یه حس بدم میاد سراغم! "پس این همه زبون ریختن ها و مهربونی ها برای اینه!" ولی چاره ای ندارم، باید هر سازی می زنه، باهاش برقصم! 
- باشه، یه کاریش می کنم!

+ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ساعت 17:12 توسط parivash
جلوی آینه ایستاده بودم و شالمو روی سرم مرتب می کردم ... با دیدن تصویر مامان توی آینه که با نگاه پر سوالش، به من خیره شده بود و توضیح می خواست، بدون اینکه منتظر سوالی از جانبش باشم خودم توضیح دادم:
- می خوام با مرجان برم بیرون. می خواد کیف بخره، ازم خواست که باهاش برم.
مامان: نمی خواد بری.
- چرا ؟ 
مامان: تا بری و برگردی، هوا تاریک می شه. اونوقت کی جواب آقاتو بده. برو بهش زنگ بزن بگو که نمی ری
- چطور وقتی سیما می خواد با دوستاش بره بیرون، اشکالی نداره ولی هر وقت که من می خوام جایی برم، باید جوابگوی آقاجون باشی 
مامان: همین که گفتم. تو و سیما با هم فرق می کنید! اون عاقله، ولی تو هنوز بچه ای!
- ببخشید! من بچه ام؟ من الان 18 سالمه، دیپلمم رو گرفتم. اونوقت می گی بچه ام؟
مامان: با من یکی به دو نکن دختره چشم سفید. همین که گفتم. اگه عاقل بودی، مثل سیما یه چادر مینداختی سرت و سنگین و رنگین می رفتی و می اومدی! 
- چه ربطی به چادر داره، من که مانتوم بلنده، موهام رو هم که بیرون نمی ذارم.
مامان: تو غلط کردی، فکر کردی ندیدم از در خونه که بیرون می ری، مقنعه تو می کشی عقب؟ بعد هم با اون دوست جلفت تر از خودت می ری تو خیابونا جیلون می دی. می دونی اگه داداشات و آقات بفهمن، سرتو از تنت جدا می کنن؟
- مرجان خیلی هم دختر خوبیه! بعدش هم ...
مامان حرفمو قطع کرد و گفت: یه بار گفتم غلط بیجا کردی. این دفعه آخره که اسم این دختره رو تو این خونه به زبون میاری. بالاخره از یه جایی باید از جلوت دربیام!
هیچ کاری از دستم برنمی اومد. شروع کردم به داد و بیداد. رفتم تو اتاقم و محکم در رو بهم کوبیدم. همین کارم باعث شد مامانم تا نیم ساعت بعد هم از غر زدن به جونم دست برنداره. 
واقعاً فاصله سنی زیاد بین مادر و دختر یه فاجعه است! ای کاش مامانم باهام رفیق بود، ولی اون از هر دشمنی با من نامهربون تر بود! اصلاً منو درک نمی کرد. همیشه منو با سیما، خواهر بزرگم مقایسه می کرد. در صورتی که خصوصیات اخلاقی من و سیما از زمین تا آسمون با هم فرق می کرد. مادرم از یه خانواده مذهبی بود. علاوه بر این خیلی دهن بین بود و همیشه نگران حرف مردم! و به خاطر همین همیشه منو با حرفاش و نیش و کنایه هاش آزار می داد. اگه منو می کشتن، حاضر نمی شدم چادر سر کنم. البته توی دوران دبیرستان، چند ماهی چادر سر کردم. اولش برام جذابیت داشت، ولی چادر اصلا با روحیات من سازگار نبود. وقتی چادر سر کردم، مامان خیلی باهام خوب شد، البته فقط چند روز اول. ولی وقتی چادر رو برداشتم، رفتارش از گذشته هم باهام بدتر شد. انقدر با من لجاجت می کرد که روی رفتار بقیه هم تاثیر گذاشته بود. طوری که خواهر و برادرهام هم فکر می کردن رفتار و کردار من مشکل داره که مامان اینقدر به پر و پای من می پیچه!
مسعود و سیما که الان توی خونه هستن، واقعاً با من بدرفتاری می کنن. مسعود یه پسر شر و شیطونه، ولی مامان به خاطر اینکه عاشق پسراشه، اونو می پرسته! مسعود همیشه منو آزار می ده، کتک می زنه و با حرفاش روحمو آزرده می کنه. سیما هم که فکر می کنه یه خانم عاقل و فهمیده است که به خاطر خواستگارهای رنگارنگی که داره، اعتماد به نفس بالایی هم داره. بیشتر دخترای فامیل هم سن و سال سهیلان. توی فامیل فقط دو سه تا از پسرا همسن منن. ما هم که توی فامیل حق همکلام شدن با پسرها رو نداریم. پدر و مادرا در این مورد چیزی نمی گن، در واقع یه قانون نانوشته است. توی مهمونی های خانوادگی که دخترا تو یه اتاق جمع می شن دور هم تا در مورد مسائل دخترونه صحبت کنن، سیما می گه تو برو بیرون، نمی خواد اینجا بمونی! دیگه بودن توی جمعشون واقعاً برام یه عقده شده! الان به نظر خودم، بزرگ شدم و می تونم توی جمع های دخترونه شون شرکت کنم، ولی سیما هنوز به من به چشم یه دختر بچه نگاه می کنه که باید چشم و گوشش بسته بمونه! شاید چون تا حالا خواستگاری نداشتم. (خوب اگه اون زودتر ازدواج کنه، برای من هم خواستگار میاد!)
الان 18 سالمه ولی تو این سن حتی یه اتاق مجزا هم برای خودم ندارم که بتونم وسایل مورد علاقه م رو بچینم، البته اگه وسایل مورد علاقه ای هم داشته باشم. بعضی اوقات دلم واقعاً به حال خودم می سوزه. فقط یه مانتو شلوار مدرسه دارم، یه سری لباس راحتی، کتاب و دفتر و یه کیف مدرسه. 
خواهرم سهیلا که 9 ساله با آقا سیاوش ازدواج کرده و الان دو تا بچه داره. برادر بزرگم منصور هم که همین امسال با ندا (دختر یکی از بستگان پدریم) ازدواج کرده و طبقه پایین زندگی می کنن. سیما، دومین خواهرم 4 سال از من بزرگتره و با وجود خواستگارهای زیادی که داره، متأسفانه هنوز مجرده. برادر کوچکم مسعود هم 2 سال از من کوچکتره. 
یه خونه دو طبقه داریم. طبقه بالا که خودمون توش زندگی می کنیم، یه خونه بزرگ ولی 2 خوابه است. (آخه من موندم پذیرایی به این بزرگی واسه چیه ... شما که 5 تا بچه داری، 2 تا خواب دیگه هم به نقشه خونه اضافه می کردی ...) از وقتی که منصور ازدواج کرده، سیما اتاق منصور رو اشغال کرده. وقتی که هست به کسی اجازه نمی ده وارد اتاقش بشه، که مبادا خلوتش بهم بخوره و حس شعر و شاعریش بپره! وقتی هم که خونه نیست، در اتاقش رو قفل می کنه و کلیدش رو با خودش می بره که مبادا وقتی توی خونه نیست، کسی وارد اتاقش بشه! یه اتاق دیگه می مونه که یه طرفش یه کمد بزرگه که هر چی لباس و رختخواب و خرت و پرته، توش جمع شده ... این اتاق مال من و مسعوده! هر کی هم که می خواد سرش رو میندازه پایین و میاد تو و می ره! 
طبقه پایین هم منصور و ندا زندگی می کنن. این ندا خانوم هم که از هفت دولت آزاده. تا لنگ ظهر که می گیره می خوابه، نزدیک ظهر که می شه، تلفن بی سیمش رو می گیره دستش و میاد بالا. سر ظهر که می شه بدون اینکه منتظر شوهرش بشه، ناهارش رو می خوره. وقتی هم که شوهرش اومد، مامان بیچاره ی من باید ناهار پسر ارشدش رو بده. بعد از اینکه چای بعد از ناهارشون رو خوردن، می رن پایین تا چرت بعدازظهرشون از سرشون نپره! دوباره حوالی عصر میان بالا ... تا شب به هر ترتیبی خودشون رو مشغول می کنن، شام رو که خوردن، واسه لالا تشریف می برن منزل خودشون!
با این شرایط، من توی خونه زیاد با کسی صمیمی نیستم. توی مدرسه با بچه های کلاس صمیمی هستم ولی نه اونقدرها. من فقط یه دوست صمیمی دارم. اون هم مرجانه. من واقعاً باهاش راحتم. همه حرفهامون رو به هم می زنیم. از شیطنت های مدرسه، تا متلک هایی که توی راه بهمون گفته می شه، تا شماره تلفن هایی که بهمون می دن، تا مزاحمت های تلفنی و خیلی چیزهای دیگه ...
راستش مرجان اهل دوست پسره. چند بار هم بهم گفته که با یکی از همین پسرایی که شماره می دن، صحبت کنم. ولی من واقعاً شرایطش رو ندارم. من حق نزدیک شدن به تلفن رو ندارم. تا حالا هیچ خطایی هم ازم سر نزده، ولی نمی دونم چرا غیر از من، همه می تونن سمت تلفن برن!؟ بیرون رفتن با دوستام هم برام قدغنه. فقط به خاطر اینکه چادر سر نمی کنم و مثل سیما حجابم رعایت نیست. فقط به خاطر اینکه یه روز یکی از مانتوهامو که خودم کوتاه کرده بودم، پوشیدم و باهاش بیرون رفتم (البته بعدش مامانم اون مانتومو دور از چشمم انداخت سطل آشغال و وقتی فهمیدم چند روز به خاطرش گریه کردم. آخه خیلی دوستش داشتم) فقط به خاطر اینکه یه روز یه رژ کمرنگ صورتی زدم و مامانم متوجه شد و حسابی منو به باد کتک گرفت.

وقتی از خواب بیدار شدم، انقدر هیجان و استرس داشتم که نتونستم صبحونه بخورم. رفتم توی اتاقم تا آماده شم. مانتومو تنم کردم و شروع کردم به شونه زدن موهام که زنگ خونه به صدا دراومد. 
مامان از دم در داد زد: سحا زود باش، سودابه اومده دنبالت. دِ بجنب دختر، چقدر لفتش می دی!
موهامو با کش پشت سرم بستم و مقنعه مو سر کردم و سریع از اتاق خارج شدم. از پله های ورودی ساختمون اومد پایین. دم در به سودابه سلامی کردم و بعد از خداحافظی از مامان، به سمت کافی نت حرکت کردیم. 
اون روز نتایج نهایی کنکور اعلام می شد. به همین خاطر دل توی دل من و سودابه نبود.
(سودابه 6 ماه از من کوچکتره. متولد شهریور 62 و من متولد بهمن 61 . چون من نیمه دوم سال به دنیا اومدم، همزمان با سودابه دیپلمم رو گرفتم و با هم کنکور شرکت کردیم. )
وارد کافی نت شدیم. مشخصاتمون را دادیم. خیلی شلوغ بود و باید منتظر می موندیم. بعد از دقایقی که برای من و سودابه خیلی طولانی می گذشت، متأسفانه متوجه شدیم هیچ کدوممون قبول نشدیم. البته تقصیر خودم بود چون با توجه به رتبه م، رشته های بالایی رو انتخاب کرده بودم!
دیگه کار از کار گذشته بود و من سودابه باید می نشستم و برای سال آینده می خوندیم. تنها شانسی که آوردم این بود که سودابه هم مثل من قبول نشده بود، والا یه عمر باید سرکوفت مامان رو تحمل می کرد.

*********

اولین روزهای بهمن سال 80 رو پشت سر می گذاشتیم و من توی این چند ماه خودمو با خوندن درس و تست زنی سرگرم می کردم. 
حوله و یه سری لباس برداشتم تا برم یه دوش بگیرم. همین طور که داشتم می رفتم سمت حموم، تلفن به صدا دراومد، چون من دقیقا کنار گوشی بودم، مامان ازم خواست که گوشی رو بردارم! 
- بفرمایید.
- ...
- بله. شما؟
- ...
- سلام آقا ابراهیم. شرمنده بجا نیاوردم. شما خوبین؟ خانواده خوب هستن؟ 
- ...
- بله، بله. هستن. یه لحظه گوشی.
آقا ابراهیم، پسردایی مامان می خواست که با مامان صحبت کنه. گوشی رو دادم دست مامان و به سمت حمام حرکت کردم. 
وقتی از حمام اومدم بیرون، مامان از آقا ابراهیم خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت، رو کرد به طرف سیما و گفت:
- آقا ابراهیم برای شرکتش احتیاج به یه نیرو داره. می گفت اول می خواستم به سیما پیشنهاد کار بدم، ولی به سلامتی شنیدم که سیما خانوم تازگی ها نامزد کردن. به هر حال مبارک باشه. 
سیما رو کرد به مامان و گفت:
- وای چه حیف شد. من و بهرام که قراره برای زندگی بریم تهران! تازه اگه اینجا هم می موندیم، فرقی نمی کرد چون بهرام گفته که اجازه نمی ده برم سر کار.
همین طور که صحبت مامان و سیما ادامه داشت، من توی دلم حسابی حسرت می خوردم و دوست داشتم جای سیما باشم ... با خودم می گفتم "کاش می شد من به جای سیما می رفتم شرکت آقا ابراهیم!" توی همین فکرا بودم که متوجه ادامه ی حرف مامان شدم:
- آقا ابراهیم می گفت من ترجیح می دم یکی از دخترا یا پسرای فامیل رو بیارم شرکت. حالا که سیما جون داره سر و سامون می گیره، اگه آقا نصرت اجازه بده، سحا خانوم بیاد شرکت. شنیدم که کنکور امسال قبول نشده. من هم گفتم آخه آقا ابراهیم، سحا هنوز بچه است، کار بلد نیست. ولی گفت اگه شما و آقا نصرت اجازه بدید، یک ماه اول به صورت آزمایشی بیاد سر کار تا بچه های شرکت کارها رو بهش یاد بدن. از ماه دوم هم بهش حقوق می دم.
داشتم ذوق مرگ می شدم ولی ترجیح دادم ساکت باشم. چون اگه حرفی می زدم، ممکن بود همه چیز خراب بشه. از اونجا که همیشه مامان در مقابل من جبهه می گرفت، بهتر دیدم حرفی نزنم! توی دلم گفتم اگه قسمت باشه که من برم سر کار، حتماً جور می شه !!!
شب وقتی آقاجون اومد، بعد از خوردن شام، مامان باهاش در مورد تلفن آقا ابراهیم و پیشنهادش صحبت کرد. همین که صحبت های مامان تموم شد، آقاجون اول کمی اوقات تلخی کرد ولی بعد از اون بدون اینکه نظر خاصی بده، خوابید!
صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم مامان زودتر بیدار شده و داره چای دم می کنه. من هم سفره صبحونه رو چیدم. توی خونه ما، خوردن صبحونه دور هم، اون هم اول صبح، یه قانونه! 
وقتی همه از خواب بیدار شدن، همگی برای صرف صبحونه دور سفره نشستیم. من هم با ناامیدی مشغول خوردن صبحونه شدم، تا بعد از اون شروع کنم به درس خوندن. توی فکر و خیالات خودم بودم که آقاجون صدام زد:
- سحا، بابا از نظر من می تونی بری سرکار، فقط باید قول بدی که دختر خوبی باشی، سرتو میندازی پایین، سنگین و رنگین می ری و میای! دست از پا هم خطا نمی کنی!
آقاجون همین طور داشت به نصبحتاش ادامه می داد، ولی توی دل من عروسی بود!!! نمی تونم بگم تو اون موقع چه حالی داشتم، از خوشحالی توی آسمونا سیر می کردم و در جواب نصیحت های آقاجون مرتب می گفتم چشم آقاجون، هر چی شما بگی ... در صورتی که در هر شرایط دیگه ای بود، حسابی کفری می شدم و توی خودم حرص و جوش می خوردم و کاری از دستم برنمی اومد! ولی الان فرق می کرد، حاضر بودم تا آخر شب از همه نصیحت بشنوم، ولی این موقعیت رو از دست ندم! یه فرصت ناب برای آزادی!
سلام.
آقای طاهریان: سلام. صبح بخیر.

سرمو انداختم پایین و از کنارش رد شدم. تو این یک ماهی که توی شرکت آقا ابراهیم مشغول به کار شدم، تونستم با همه همکارها – چه خانم و چه آقا- کنار بیام الا این آقای طاهریان. حالم ازش بهم می خوره. یه جورایی نچسبه! هر وقت می بینمش چندشم می شه.
قدبلنده ولی اصلاً قیافه نداره، چشمای ریز با بینی عقابی به همراه لبای پهن و قلوه ای، بین دو تا ابروی کوتاه و کم پشتش هم دو تا خط اخم افتاده. در مجموع می شه بهش گفت یه پسر زشت و بی ریخت! تیپش که مصیبته. یه شلوار سه چین مشکی می پوشه با یه پیراهن مردونه که دو سایز از خودش بزرگتره و یکی دیگه هم توش جا می شه! سر کار هم که کفشهاشو از پاش درمی آره و یه جفت دمپایی بی ریخت پاش می کنه. جورابهاش هم که دیگه نگو! خلاصه جیگریه واسه خودش !!!

نیروهای ثابت شرکت رو آقای طاهریان، بصیرتٰ، یزدانی، قاسمی و خانم مهدوی، قلی خانی و طهماسبی و من تشکیل می دیم. یه سری نیروهای دیگه هم داره که به صورت پاره وقت یا درصدی با شرکت کار می کنن. خلاصه اینکه، شرکت پررفت و آمدیه. همه بچه های شرکت هم، همگی سرشون تو کار خودشونه و می شه گفت یه رابطه رسمی و در عین حال خوب و دوستانه با هم داریم. بجز رابطه من و آقای طاهریان!
توی این مدت به کمک آقای بصیرت تا حدودی به کارها وارد شدم. آقای بصیرت پسر خوبیه. یه پسر ریزه میزه و سر به زیر که همیشه و توی هر شرایطی مرتب و خوش تیپه!
آقای یزدانی، یه مرد میانسالِ تقریبا چاقه با چشمای درشت و پوستِ سبزه. دو تا بچه دوقلو هم داره!
آقای قاسمی هم یه مرد 8-57 ساله است با چشم و ابروی مشکی و موهای فر، چهار تا بچه داره؛ دو تا پسر و دو تا دختر. خیلی مرد مهربون و نازنینیه. خوش صحبت و با معلومات که همه بچه های شرکت دوستش دارن و بهش احترام می ذارن.
خانم مهدوی 22 سالشه. یه دختر خوش قیافه با پوست سفید که همیشه حتی موقع کار کردن هم چادرش رو از سرش برنمی داره. و تازگی ها متوجه شدم به آقای طاهریان ارادت خاصی داره !!!
خانم قلی خانی یه دختر شر و شیطونه که 2 سال از من بزرگتره. خیلی شوخ و خوش سر و زبونه، قیافه با نمکی داره و همیشه خوش پوش و مرتبه.
خانم طهماسبی هم یه دختر سبزه است با یه قیافه معمولی. نزدیک به یک ساله که نامزد داره و قراره به همین زودی ها ازدواج کنه و برای تهیه جهیزیه مجبوره کار کنه! 

من جدیدترین عضو این مجموعه ام. سحا همتیان، یه دختر چشم و ابرو مشکی با گونه های برجسته و پوست گندمی، لبهایی که نه پهنه و نه باریک (خاله عاطفه همیشه میگه لبات مثل غنچه است!) با یه بینیِ خوش فرم! در مجموع قیافه جذاب و شیطونی دارم! متولد بهمنم و تمام خصوصیات دختر متولد بهمن رو دارم! از هر چیزی که منو به آزادی برسونه، استقبال می کن! همیشه دنبال یه عشق پرشور و آتشین بودم و هستم! سعی می کنم همیشه مرتب باشم و آراسته، موهامو مرتب می کنم و وقتی از خونه می زنم بیرون، مقنعه مو می کشم عقب تا موهای موج دارم بریزه روی صورتم، اینطوری قیافه م جذاب تر می شه!!! 
عاشق آرایش کردنم! و از وقتی که سر کار می رم هر روز صبح یه آرایش ملایم می کنم و هر روز صبح هم مامان سر این مسئله باهام یه دعوای حسابی راه میندازه و تا وقتی که از درخونه بیام بیرون، این جار و جنجال ادامه پیدا می کنه!!! نمی دونم مامان این همه انرژی رو از کجا می آره؟! خوب وقتی می بینی فایده ای نداره، دست از سرم برداره دیگه !!! 
خانواده م از لحظات مالی در سطح متوسطی هستن، آقاجونم نجاره و مامانم خانه دار. خانواده مادرم یه خانواده سرشناس و مذهبی و پولدارن ولی خانواده پدرم یه خانواده متوسط!
من هیچ وقت از آقاجون توقع آنچنانی نداشتم، تنها چیزی که هر سال برام می خرید لباسهای مدرسه و کیف و کتاب و کفش بوده! نه اینکه نخواد چیز دیگه ای برام بخره، در واقع من خودم هیچ وقت ازش چیزی نخواستم! همیشه سیما و مسعود از آقاجون توقع دارن و اون هم تا اونجایی که بتونه براشون خرج می کنه! همین چند وقت پیش بود که سیما از آقاجون خواست که یه کامپیوتر براش بخره، و آقاجون هم هر جوری بود پولشو جور کرد و براش خرید. 
از ماه دیگه که قراره حقوق بگیرم. از الان حسابی ذوق زده ام! تصمیم گرفتم اون چیزهایی رو که دوست دارم و همیشه آرزوی به دست آوردنشون رو داشتم، واسه خودم بخرم! 
اول از همه می خوام چند دست لباس شیک بخرم آخه این یک ماه رو با همین مانتو و شلوار و مقنعه مشکی سر کار رفتم. بعد از اون هم می خوام پولهامو جمع کنم و واسه خودم یه کامپیوتر بخرم! این سیما خانوم خسیس اجازه نمی ده حتی طرف کامپیوترش برم! 


از اونجایی که ساعت کار شرکت از 8 صبح تا 4 بعدازظهره، ساعت 7:30 از خونه می زنم بیرون و به طرف شرکت حرکت می کنم! چون عاشق پیاده رویم، هر روز این مسیر رو پیاده می رم و برمی گردم!
شرکت تبلیغاتی ترمه به مدیریت ابراهیم زندی، طبقه سوم یه مجتمع تجاری واقع در مرکز شهره. از در شرکت که وارد می شی، سالن بزرگی رو می بینی که یه میز بزرگ به شکل ال سمت راستش قرار داره، سیستم آقای طاهریان به همراه چند خط تلفن، فکس، پرینتر و اسکنر هم روی این میزه! 
روبروی در ورودی، انتهای سالن، دو تا اتاق دیگه هست. توی اتاق سمت راست که کمی بزرگتره، من و آقای بصیرت و قاسمی و خانم مهدی و اتاق سمت چپ هم آقای یزدانی و خانم قلی خانی و طهماسبی مشغول کاریم.
سمت چپ سالن هم یه آشپزخونه است که یه میز ناهار خوری 8 نفره، یخچال، اجاق گاز و یه سری وسایل پذیرایی توشه. دم در ورودی سمت چپ هم سرویس بهداشتی قرار داره.



همین که به در اتاقم رسیدم، بقیه همکارا هم کم کم پیداشون شد. 
سیستم رو روشن کردم و چون در اون لحظه کار خاصی نداشتم، با برنامه آموزش تایپ شروع به تمرین کردم. تا حدود زیادی پیشرفت کرده بودم و بعد از یک ماه دیگه از پس این کار برمی اومدم، البته نه اونقدر خوب، ولی خوب یه پیشرفتهایی داشتم!

 

امروز 28 اسفند سال 80، آخرین روز کاری شرکته و من اولین حقوقم رو از آقا ابراهیم گرفتم. از خوشحالی سر از پا نمی شناسم! ولی سعی می کنم جلوی بقیه بچه های شرکت ندید بدید بازی درنیارم!!! 

بوی عید همه جا رو پر کرده! این روزها خیابونای شهر حال و هوای دیگه ای دارن. پیاده روهای دو طرف خیابون اصلی شهر پر شده از دست فروشها! و مردمی که با اشتیاق ماهی قرمز، سبزه، عود، آجیل و شیرینی می خرن! با لذت این صحنه ها رو تماشا می کنم و در حالی که مثل همیشه لبخند به لب دارم، خرامان به سوی خونه حرکت می کنم!
همین طور که از کنار مردم می گذرم، نگاهی هم به ویترین مانتوفروشی ها و کفش فروشی ها میندازم. می خوام اولین تصمیمم رو عملی کنم و برای سال آینده چند دست لباس شیک بخرم. با خودم گفتم اگه فردا صبح سیما کاری نداشته باشه، باهاش میام بیرون و خرید می کنم.


*********

فارغ از غمهای دنیا، شاد و سرخوش و خندون، مانتوی سبزم رو همراه با شلوار پارچه ای مشکی تنم می کنم، شال مشکیم رو سرم میندازم، کفش های پاشنه 7 سانتِ مشکیم رو می پوشم، مثل همیشه آرایش می کنم و غرغرهای مامان رو به جون می خرم! و برای دید و بازدیدهای عید همراه آقاجون و مامان و مسعود، خونه فامیل و دوست آشنا می ریم.

*********

از 14 فروردین کار شرکت شروع شد. توی اولین روز کاری سال جدید، تنها چیزی که خیلی جلب توجه کرد، تیپ آقای طاهریان بود! برخلاف سال گذشته، امسال ترکونده بود!!! یه شلوار کتون سفید با یه پلیور سبز یشمی و یه جفت کفش شیک مشکی! 
این روزا حس می کنم رابطه آقای طاهریان و خانم مهدوی داره جدی تر می شه. خانم مهدوی به هر بهانه ای می ره پیشش! وقتی از بیرون میاد می ره جلو و یه "خسته نباشی" بهش می گه و براش چای میبره! گاهی به بهانه پرسیدن سوال می ره پیشش و به همین بهانه نزدیک به یک ساعت با هم حرف می زنن!
تازگی ها از خانم طهماسبی شنیدم آقای طاهریان به خانم مهدوی پیشنهاد ازدواج داده و گفته چون فعلا شرایط ازدواج نداره باید کمی صبر کنن تا موقعیتش بهتر بشه و برای خواستگاری رسمی اقدام کنه! و از خانم مهدوی خواسته که توی این مدت با هم بیشتر مراوده داشتن باشن تا بهتر با اخلاق هم آشنا بشن!
تعجب کردم! آخه تا اونجایی که من توی این چند ماه آقای طاهریان رو شناختم، شخصیتش با خانم مهدوی از زمین تا آسمونه فرق داره! خانم مهدوی یه دختر محجبه و نجیبه، ولی آقای طاهریان یه خرده هیز تشریف داره و با همه خانم ها گرم می گیره! و هر مشتری خانمی که پاشو توی شرکت می ذاره، شروع می کنه باهاش بگو و بخند! 
به هر حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند! به من ربطی نداره! من اگه بیل زنم بهتره باغچه خودمو بیل بزنم! که حسابی از قافله عقب موندم و در حالی که 19 سالم شده همچنان طعم عشق و عاشقی رو نچشیدم!!!


*********

روزها به سرعت می گذره ... بعد از اینکه از شرکت به خونه می رسم، بعد از کمی استراحت، شروع می کنم به تست زنی و خودم رو برای کنکور آماده می کنم. 

همراه عمو حامد و عمه پروین مشغول تزیین اتاق عقدم. الان نزدیک به ساعت یازدهِ که تزئینات دیوار و سقف رو تموم کردیم. نوبت رسیده به چیدن سفره عقد! سیما خودش سفره عقدش رو درست کرده، در واقع می خواد هنرش رو به خانواده شوهرش نشون بده! و الحق هم که گل کاشته!
نزدیکای ظهره و تقریباً کارمون تموم شده. ناهار رو هم می خوریم و همه چیز رو جمع جور می کنیم. و بالاخره فرصتی پیش میاد تا من برم حموم و خودم رو برای عروسی آماده کنم. 
از حموم میام بیرون. می ذارم موهام به صورت طبیعی خشک بشه. چون موهای خودم فر و حالت داره، احتیاجی به آرایشگاه ندارم! لباس حریر آبی آسمونیمو همراه با یه صندل سفید آبی که چند روز پیش خریدم، می پوشم. از سرویس نقره م که سنگهای فیروزه داره استفاده می کنم. بعد شروع می کنم به آرایش کردن! دیگه کاملا آماده ام! مهمونا هم، کم کم داره سر و کله شون پیدا می شه.

صدای بلند موزیک فضای خونه رو پر کرده. همه مشغول رقص و پایکوبی ان. شب خاطره انگیزیه! سیما امشب مثل یه پرنسس اون وسط می درخشه ... انقدر خوشگل شده که من هم توی دلم آرزو می کنم یه روز مثل سیما لباس سفید عروسی تن کنم! 

الان آخر شبه و قراره سیما رو با خودشون ببرن! این لحظات، خیلی تلخ و غم انگیزه! من که هیچ وقت خنده از روی لبام نمی ره، اولین باره که دارم توی جمع گریه می کنم! با وجود اینکه سیما خیلی منو اذیت می کرد و هیچ وقت رابطه خوبی با هم نداشتیم، ولی الان که می خواد برای همیشه از این خونه بره، احساس می کنم واقعا طاقت دوریش رو ندارم! خصوصا اینکه قراره فردا به همراه بهرام برن تهران و اونجا زندگی کنن.

*********

ششمین روز از مرداد سال 81 رو پشت سر می ذاریم. نزدیک ساعت 10 صبحه و سیما و بهرام دارن به سمت تهران حرکت می کنن. همه اونایی که شب گذشته رو خونه ما خوابیده بودن، اومدن توی کوچه و الان دارن براشون دست تکون می دن ... مسعود هم یه کاسه آب رو که چند تا برگ سبز توشه، پشت سرشون خالی می کنه!
من هم در حالی که قطرات اشک روی گونه هام جاریه، دارم براشون دست تکون می دم!

*********

خانم طهماسبی: خانم همتیان ما همین الان شیرینی می خوایم!
از خوشحالی روی پا بند نیستم:
- باشه حتماً. به روی چشم. همین الان می رم می خرم!
دارم از پله های مجتمع میام پایین تا از شیرینی فروشی اون سمت خیابون برای بچه های شرکت شیرینی بخرم.
امروز صبح وارد اینترنت شدم و بعد از اینکه مشخصاتمو وارد کردم، متوجه شدم که بالاخره شاخ غولو شکستم و توی رشته حسابداری دانشگاه سراسری شهرمون قبول شدم!

*********

- بفرمایید آقای زندی
آقا ابراهیم در حالی که شیرینی رو برمی داره و به طرف دهانش می بره، می گه: ممنون خانم همتیان. حالا این شیرینی به چه مناسبته؟
- راستش امروز نتایج کنکور اومده و خدا رو شکر امسال قبول شدم.
آقا ابراهیم: به به! مبارک باشه.. پس این شیرینی واقعاً خوردن داره. چه رشته ای قبول شدی؟
- حسابداری
آقا ابراهیم: عالیه. انشاءالله همیشه موفق باشی دخترم.
- ممنون آقای زندی. 
آقا ابراهیم بعد از اینکه شیرینی رو می خوره، رو می کنه به طرف من و ادامه میده: خوب دخترم، حالا برنامه ت برای آینده چیه؟
- والا چی بگم ...
آقا ابراهیم میاد وسط حرف من و می گه: سحا خانوم راستش من توی این مدت از کارت راضی بودم، پیشرفت فوق العاده ای داشتی! اگه می دونی که به درست لطمه ای وارد نمی شه و از پسش برمی آی، می تونی روزهایی رو کلاس داری، بری دانشگاه و بقیه روزها رو هم مثل سابق توی شرکت کار کنی.
از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجم! این همون چیزی بود که خودم می خواستم بهش پیشنهاد بدم و ازش بخوام موافقت کنه که با حقوق کمتر همچنان فعالیتم رو توی شرکت ادامه بدم، ولی نمی دونستم چطوری مطرحش کنم! که خودش برای این پیشنهاد پیش قدم شد و حتی از کسری حقوق هم حرفی به میون نیاورد !!!

کیفمو روی دوشم جابجا می کنم و در حالی که لقمه توی دستمه، کفشهامو پا می کنم و از خونه می زنم بیرون. توی راه با خودم ترانه هایده رو زمزمه می کنم:

شبا همش به میخونه می رم من
سراغ می و پیمونه می رم من
تو این میخونه ها خسته ی دردم
به دنبال دل خودم می گردم ...
دلم گم شده پیداش می کنم من 
اگه عاشقاته وای به حالش
رسواش می کنم من 


احساس می کنم یه نفر داره سایه به سایه دنبالم میاد! سعی می کنم با حس کنجکاویم مقابله کنم و پشت سرمو نگاه نکنم! کم کم بهم نزدیک میشه ... الان دیگه داره شونه به شونه م میاد ... می تونم زیرچشمی ببینمش! یه پسره با قد متوسط که گاهی صبح ها توی مسیر می بینمش ... سرعتمو بیشتر می کنم، اون هم سرعتشو زیاد می کنه! عجب سیریشیه ها !!! اگه کسی منو ببینه، چه خاکی به سرم بریزم؟!
می خوام برم اونور خیابون که میاد جلومو و دستشو دراز می کنه طرفم ... یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش میندازم و به دستش نگاه می کنم ... یه تیکه کاغذه که به طرفم دراز کرده ... می گه: خواهش می کنم بگیر و بهم زنگ بزن. باهات کار دارم.
- ولی من با شما کاری ندارم آقا.
پسر مزاحم: باور کن قصد مزاحمت ندارم، قصدم امر خیره!
- فعلا که مزاحمی! این هم آخرین بارت باشه که جلوی راه من سبز می شی و باهام حرف می زنی. برو کنار می خوام رد شم ...
سریع از کنارش رد می شم و می رم اونطرف خیابون ... بازم داره دنبالم میاد ... اوه، خدا رو شکر، یه تاکسی داره به این سمت میاد .. دست تکون می دم ... سوار می شم و برای اولین بار با تاکسی به سمت شرکت حرکت می کنم!


*********

از تاکسی پیاده می شم. به ساعتم یه نگاه میندازم ... 7:45 دقیقه است ... همین طور که دارم از پله ها بالا می رم، غر می زنم:
- خدا لعنت کنه این مزاحمو! مجبور شدم تاکسی سوار شم و یه ربع زودتر برسم! حالا باید پشت در بسته بمونم ...
همین طور که دارم مثل پیرزنای 70 ساله غر می زنم، می رسم دم در شرکت ... آقای طاهریان پشت دره و داره درو باز می کنه ... 
به غیر از آقای زندی، فقط آقای طاهریان کلید در ورودی شرکت رو داره! همیشه زودتر از همه میاد و دیرتر از همه هم از شرکت خارج می شه! در واقع دست راست آقا ابراهیمه! 
چند تا نون تازه هم گرفته و لای روزنامه پیچیده و گذاشته کنار کیفش روی زمین. وقتی در روز باز می کنه، کیف و نون ها رو برمی داره و می ره داخل ... برمی گرده که در رو ببنده ... منو می بینه ...
- سلام
آقای طاهریان: سلام خانم همتیان. صبح عالی بخیر!
بدون اینکه جواب صبح بخیرشو بدم، وارد شرکت می شم و به سمت اتاقم حرکت می کنم!
قبل از اینکه وارد اتاق بشم، می گه: خانم همتیان یه عرضی دارم.
- خواهش می کنم، بفرمایید.

آقای طاهریان: می تونم بپرسم مشکلتون با من چیه؟
در حالی که اخمام توی همه: من با شما مشکلی ندارم!
آقای طاهریان: پس چرا برخوردتون با من اینطوریه؟!
در جواب نگاه پرسشگرِ من، ادامه می ده: ببینید خانم همتیان، هر چی تو این مدت سعی کردم بفهمم مشکل شما با من چیه و چرا با من سرسنگیند؟ باور کنید به نتیجه ای نرسیدم! تصمیم گرفتم از خودتون بپرسم.
برای اینکه زودتر این مکالمه ی مسخره رو تموم کنم، می گم: اصلاً اینطور نیست. شما اشتباه می کنید!
ولی اون ادامه می ده: الان تقریباً نزدیک به یک ساله که شما اینجا کار می کنید ... "سلام و خداحافظی" تنها حرفی بوده که بین من و شما زده شده ... مثل همین چند دقیقه پیش، من به شما "صبح بخیر" می گم ولی شما حتی جواب صبح بخیر منو نمی دید ... گاهی فکر می کنم شاید با آقایون مشکل دارید، ولی می بینم فقط با من حرف نمی زنید! مثلا با آقای بصیرت حتی گاهی چندین ساعت توی روز صحبت می کنید! 
پیش خودم فکر می کنم "اگه جوابشو ندم، وصله هایی رو که لایق خودشه، به من می چسبونه!" ... بنابراین اخممو غلیظ تر می کنم و در جوابش می گم: همون طور که خودتون بهتر می دونید، آقای زندی از آقای بصیرت خواهش کردن که مسئولیت آموزش منو به عهده بگیرن، ایشون هم لطف کردن و قبول کردن ... هر حرفی هم که بین من و آقای بصیرت زده می شه، تو همین رابطه است ...
همین طور که دارم به حرف زدنم ادامه می دم، تن صدام بالاتر می ره ... خودش می فهمه که زیاده روی کرده و چیز زیادی خورده! بنابراین سعی می کنه درستش کنه!
آب دهنشو قورت می ده و یه قدم بهم نزدیکتر می شه و ادامه می ده: من اصلا قصد جسارت ندارم، قطعاً همین طوره که شما می فرمایید! ببینید خانم همتیان، من که چیز زیادی از شما نمی خوام، فقط اگه به شما و سلام و صبح بخیر می گم و حالتون رو می پرسم، جوابم رو بدید ... همین! باور کنید وقتی اینطوری با من برخورد می کنید، احساس بدی بهم دست می ده !!!
"به درک که احساس بدی بهت دست می ده" همین طور که دارم با خودم حرف می زنم، فکر می کنم چی بهش بگم که شرش از سرم کم بشه؟!
- باز هم می گم، این تصور شماست، والا شما و بقیه همکارا برای من فرقی ندارید! 
آقای طاهریان: باور بفرمایید من شما رو مثل خواهر خودم می دونم! و بهتون احترام می ذارم ...
توی دلم می گم "آره جون عمه ت" ولی در جوابش می گم:
- ممنون، شما لطف دارید.
آقای طاهریان: به هر حال منو مثل برادر خودتون بدونید. امیدوارم از این به بعد بتونیم رابطه بهتری با هم داشته باشیم. هر وقت هم کاری داشتید، یا به مشکلی برخوردید، من در خدمتتون هستم. از هیچ کمکی دریغ نمی کنم!
دیگه کم کم دارم بالا میارم! عق ... 
اوووووووووه، خدا رو شکر ... خانم قلی خانی و آقای یزدانی همزمان با هم سر می رسن ... منم سرمو میندازم پایین و بدون اینکه جوابشو بدم، می رم توی اتاق کارم!

*********

ترم اول رو با موفقیت پشت سر می ذارم! 
روزهای تکراری میان و میرن ... از صبح تا عصر شرکتم ... توی کارم پیشرفت زیادی کردم ... طراحی کارهای کوچیکتر به عهده منه ... 
تنها چیزی که این روزها کمی تغییر کرده، رابطه من و آقای طاهریانه! در واقع رفتارِ من که تغییری نکرده! اونه که زیادی دور و بر من می چرخه ... هر کاری می کنه تا نظر منو جلب کنه! ولی من همچنان ازش متنفرم! 
خانم مهدوی هم سعی می کنه مثل سابق باهام برخورد دوستانه ای داشته باشه، ولی حسادت، این اجازه رو بهش نمی ده! البته من بهش حق می دم! اگه جای اون بودم که یه نفر بهم پیشنهاد ازدواج بده، ولی همه خوش خدمتی هاش واسه یکی دیگه باشه! از روی کره خاکی محوش می کردم! سعی می کنم ذهن خودمو درگیر این موضوع نکنم، چون اصلاً برام مهم نیست! 
روزهای پایانی سال رو سپری می کنیم. سرمون خیلی شلوغه و وقت سر خاروندن نداریم!

+ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ساعت 17:10 توسط parivash
سلام این وب جدیدمنه من تو این وب به نویسنده احتیاج دارم لطفا نام کاربری و رمز عبور برای من بفرستید تا از نویسندگان وب باشید............

+ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ساعت 16:47 توسط parivash