X
تبلیغات
رمانهای جذاب و خواندنی

رمانهای جذاب و خواندنی

رمانخانه

آبی تر از عشق

آرین در حالی که مرا نگاه میکرد ولی گویی مخاطب مقابلش آریا است پرسید:مطمئن باشم؟و نگاهش بین من و آریا چرخید
آریا با همان خونسردی اولیه ادامه داد:نه,چون مچ پای این خانم پیچ خورده...
بلند کفتم:نه...اینطور نیست
آریا بی توجه به من ادامه داد:و خیلی هم درد میکند و به من نگاه کرد میتوانستم از نگاهش بخوانم که چقدر از جو به وجود آمده خرسند است...
آرین اجازه سخن گهتن دیگر نداد و سریع پوریا صدا زد و رو به برادرش گفت:خب ,واسه چی کمکشون نکردی یا دیگران را صدا نزدی؟
تا او آمد جواب دهد..پوریا و شهاب (شوهر دختر عمه شهره) سر رسیدند
پوریا نگران به طرف من آمد و گفت:چی شده؟
-چیزی نیست یه کم پام درد میکنه
آریا بی مقدمه گفت:نه,از رنگ و روشون مشخصه حال مصاعدی ندارن بهتره سریعتر برید دکتر ..
پوریا همانطور که مج پایم را بررسی میکرد با خشم گفت:چرا زودتر نگفتی درد داری؟ کی میخواهی این بچه بازیها را کنار بگذاری؟
از اینکه پوریا جلوی آنها اینگونه با من صحبت کرد ناراحت شدم و بغض شدیدی گریبانگرم شد ..همیشه همینطور بود اگر پدر یا پوریا با عصابنیت با من سخن میگفتند این بغض به سراغم می آمد ..
شهاب گفت:میرم ماشینو آماده کنم تو هم سریعتر پریا رو بیار
پوریا بی معطلی بغلم کرد
آرین گفت:منم اگه لازمه همراهتون بیام...پوریا سرش را به علامت نفی تکان داد و سریع مرا به طرف ماشین بردچشمانم را بسته بودم و سعی میکردم بغضم را فرو دهم....
پوریا از حرکت ایستاد آهسته چشمانم را باز کردم او به من نگاه میکرد
سریع رویم را برگرداندم...پویا آهی کشید و مرا در صندلی عقب نشاند,شهلب پشت رل نشست و پویا هم سوار صندلی جلو شد...
شهاب سریع گاز داد و از باغ خارج شدیم..پوریا پرسید :
کسی هم چیزی فهمید؟
شهاب جواب داد:
-نه,ولی پسرای آقای پورجم که اطلاع دارند,پس به دیگران هم میگن.
پوریا سرش را به علامت تائید تکان داد و بعد رو به عقب برگشت تا از حال من مطلع شود
با مهربانی نگاهم کرد و کفت :خوبی؟
با آنکه خیلی درد داشتم و لی رویم را از او برگرندام و جوابی ندادم
با همان لحن گفت:آقا پسر قهری با داداشی؟
میدانستم اگر سخنی بگویم اشکهایم سرازیر خواهد شد باز هم جوابی ندادم
پوریا کوتاه نیامد و ادامه داد:
تا جواب ندیها بی خیال نمیشم
طاقت نیاوردم و در حالی که نگاهش میکردم درمانده گفتم:پوریا من...
اشکهایم بی مهابا روی صورتم روان شد...
شهاب از آینه نگاهی به من انداخت و گفت:پریا تو هم گریه بلدی؟
سریع اشکهایم را پاک کردم و سرم را پایین انداختم...پوریا در حالی که رویش را برمیگرداند و لبخند به لب داشت کفت:
حالا دیگه میدونم قهر نیستی..
اما چه فایده که بغضم را به زانو در آورد من درد پایم را تحمل کرده بودم ولی در برابر عصبانیت پوریا کم آوردم .
دکتر پس از معاینه درد پایم را ناشی از کوفتگی دانست و چند پماد نوشت و برای چند روز دویدن را ممنوع کرد ,پس از خرید پمادها شهاب میخواست به باغ برود که نذاشتم...خیلی از مسائل دست در دست هم میداد که دوست نداشته باشم به باغ بروم و بدترین آنها دیدن دوباره آریا پور جم بود او روز تولدم را برایم تبدیل به یک روز وحشتناک کرد و باعث ریختن اشکهایم شد...الان در اتاقم تنها نشسته ام و منتظرم تا بقیه ی خانواده از باغ برگردند و پوریا هم مشغول تهیه کردن یک عصرانه ی مفصل برای من است ...
و من منتظر روزی هستم که دوباره آن دیوانه را ببینم ...

شب هنگامی که پدر و مادرم منرا لباس پوشده و آماده دیدند تعجب کردند مادرم بپرسید :
پریا ,تو هم با ما میایی؟
پوریا به جای من جواب داد:
-آره,ایرادی داره ؟
پدرم لبخندی زد و گفت:
ایراد ,نه اتفاقا خوشحالم کردی دخترم
پیمان که تازه در جمع حضور پیدا کرده بود با دیدن من کمی در جایش ماند ولی سوالی نپرسید...
در طول مسیر پوریا سر صحبت را باز کرد و به من قول داد نگذارد هیچ مشکلی بوجود آید.
این یکی از عادتهای خانواده ما بود که همیشه آخرین نفراتی باشیم که به جمع میپیوندیم.
آنشب هم طبق عادت آخرین خانواده ما بودیم...
پوریا دستم را گرفت و پشت سر پدر و مادر وارد خانه شدیم...
زن عمویم که مشغول احوالپرسی با مادر و پدر بود با دیدن من همراه پوریا چند ثانیه ای مکث کرد ولی سریع به خودش آمد و لبخند زنان به ما نزدیک شد
-به به پریا خانوم,چی شد افتخار دادین؟
سلام زن عمو ,این حرفها چیه شما تاج سر مایین درسا اجازه نمیداد بیشتر از وجود شما بزرگترها استفاده کنم
قاقاه خندید و گفت:من موندم این حاضر جوابی تو به کی رفته ؟
عمویم هم به ما پیوست و پس از بوسیدن من گفت:
خوشحالم کردی عمو جان ,با دست به گروه جوانان اشاره کرد وگفت:
بچه ها جمع اند اونجا ,شما هم برید ا
پوریا گفت:اول آقا و خانم پور جم را ببینیم بهتره,
عمو گفت:آره حق با توه اونا تو پذیرایین
پوریا با گفتن:پس فعلا با اجازه ,منرا از شر نگاهای خیره ی زنعمو نجات داد
پوریا میبینی همه چطور نگام میکنند انگار تا به حال فرشته ندیدن
پوریا بلند خندید و گفت:حق دارند خب,فرشته به این نازی کجا هست؟
برای جواب دادن دیر شده بود چون در همین موقع به کنار آقای پورجم و خانومش رسیدیم
پوریا با آقای پور جم خوش و بشی کرد و رو به خانم پورجم که مرا مینگریست گفت:
بخشید,این پریای ما زبونشو خونه جا گذاشته...
خانم پورجم لبخندی زد و آقای پورجم با خنده گفت:
چطور شده زبونتون جا مونده,آخه تا اونجایی که من به یاد دارم ایشون زبونشون...
خانم پورجم به شوهرش اخمی کرد و جلو آمد با من روبوسی کرد و گفت:
حرفهای شوهرم را زیاد جدی نگیر اون زیادی شوخه
خجالت زده گفتم:ایشون حق دارند...راستش اونموقع بجه بودم
عمو سر رسید و من را از آن مخمصه بد نجات داد وگفت:
جوانها برید اونطرف که ما جوانهای قدیم کلی واسه خودمون برنامه داریم..
دستم را دور بازوی پوریا حلقه کردم و همانطور که به طرف دیگران میرفتیم کفتم:
وای,این آقای پورجم عجب حافظه ای داره..
-بیچاره حتما موقعی که تو به همسرش اونطور جواب دادی شوکه شده و همان شوک باعث شده تو را دقیقا به خاطر بسپره
دخترها با دیدن من کلی سرو صدا کردند و هر کدامشان دلیل شرکت نکردن در مهمانی های دیگر را میخواستند ..کلافه سعی داشتم دلیلی برایشان بیاورم که با صدایی گفت:
پریا خانوم..؟
سرم را به طرف صاحب صدا برگرندانم و با دیدن آرین لبخندی زدو وکفتم:
سلام,آرین خان..رسیدن به خیر
او هم با شادمانی پاسخ داد:
ممنون,مشتاق دیدار تون بودم منتهی بچه ها میگفتند ممکنه شما نیایید..خوشحالم که تشریف آوردید
-ممنون,راستش به خاطر حجم زیاده درسها یه مدتی میشه دیگه در مهمانیها شرکت نمیکنم ولی امشب را به خودم استراحت دادم
-در هر حال خیلی خوش آمدید..
مرسی,آرزو خانم کجا هستند؟
آرین نگاهی به جمع انداخت دادو پس از چند لحضه گفت:
اونهاش مشغول صحبت با برادرتون پوریا است
تشکر کوتاهی از او کردم و به سمت آنها رفتم
پوریا با دیدن من گفت:دیدم تو مشغول صحبت با آرین هستی من هم اومدم تا به آرزو خانم خیر مقدم بگم
اشکالی نداره و به طرف آرزو رفتم و پس از روبوسی با او گفتم:
خیلی تغیر کردین ..
او خنده ای کرد و گفت:
هر کی منو میبینه هنمینو میگه الان داشتم برای برادرتون توضیح میدادم که اونجا خیلی به هم سخت میگذشت به خاطر همین لاغر شدم
پوریا گفت:
نه,تغیراتتون باعث زیبایی بیشترتون شده اند
با بهت به پوریا نگاه کردم سابقه نداشت او اینگونه با دختری برخورد و تعریفو تمجید کند
آرزو گونه هایش گل انداخت و گفت:نظر لطف شماست
پوریا هم با لبخند به آرزو خیره مانده بود ...صحیح ندیدم بیشتر از این مزاحمشان شوم
و با گفتن من دارم میرم دنبال پریناز از آنها جدا شدم
سرگردان دنبال پدر بودم که به حامد و پریناز بر خوردم
پریناز با دیدن من گفت:
پس مامان راست میگفت!!
به حامد سلامی دادم و رو به پریناز گفتم:
چیو راست میگفت؟
همین که شما بالاخره افتخار حضور دادین دیگه
بله,من افتخار نمیدم در هر مهمانی شرکت کنم امشب رو هم فقط به خاطر عمو جان و پسر گلشان حامد شرکت کردم
پریناز طبق عادت چشم غره ای رفت و گفت:خوبه شوهر کردم و از دست تو یکی خلاص شدم
حامد بلند خندید و گفت:تو خلاص شدی خانم و لی من به دام افتادم
پریناز سریع گفت:منظورت چیه؟
حامد هم با لحن شوخی جواب داد:
با دلبریات منو تو دام گرفتار کردی
دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بکیرم و شروع به خندیدن کردم
پرینار به حالت قهر از ما دورشد و حامد با گفتن:
عجب گیری افتادم ار من دور شد
گوشه ای از سالن که خلوت بود نسشتم پدرم درست روبرویم قرار داشت و مشغول صحبت با جوانی زیبا بود..
هر چقدر به مغزم فشار آوردم نتوانستم آن پسر چشم آبی را بشناسم ..هر دختری که از کنار آنان رد میشد با حسرت و تحسین نگاهشان میکرد...بالاخره چشم از آنان برداشتم و در جمع به دنبال آریا گشتم ولی گویی اصلا وجود نداشت برایم سوال شده بود که آیا او هم برگشته یا نه؟..
درگیر افکارم بودم که با صدای پدرم به خود آمدم او و آن پسر درست در کنارم استاده بودند..به پسر خیره شدم چهره اش برایم آشنا بود ولی چرا نمتوانستم به طور کاملا او را به یاد آورم
پدرم گفت:نشناختیشون نه؟
متوجه شدم مدتی است که به چهره ی پسر خیره ماند ه ام سریع خود را جو و جور کردم و کفتم :
متاسفانه نه..
پسر لبخندی زد و گفت:جدا؟
صدایش برایم بی نهایت آشنا بود کلافه شده بودم رو به پدر کردم و گفتم:
معرفی نمیکنید پدر جان؟
پدرم که متوجه سردرگمی من شده بود گفت:
من دیدمش نشناختم ولی ایشون آقا آریا هستند...عمو پدرم را صدا زد و او ناچارا از ما جدا شد
با تعجب به آریا نگاه کردم ...زیبایش تحسین برانگیز یود رنگ موهایش و ابروهایش بلوطی روشن بود و با چشمهای آبیش تضاد خیلی زیبایی را ایجاد کرده بود وبا اندام ورزیده اش دیگر جایی برای انتقاد باقی نمیماند..ولی من هنوز باور نداشتم پسری که رویروی من ایستاده آریا پورجم باشد...آریا پورجمی که من دو سال پیش دیده بودمش رنگ چشمها و موهایش سیاه بود...
او خنده ای کرد وگفت:پسندیدی؟
خیلی کم پیش می آمد که من خجالت بکشم ولی اینبار از حرف او قرمز شدم و گر گرفتم دو دقیقه ای بود که در سکوت به او زل زده بودم..
او که متوجه ی حالت من شد قاه قاه خندید و گفت:خجالتم بلدی پس...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:راستش باور نمیکنم شما آقای آریا پور جم باشید من آریا را دیده بودم و مطمئنم شباهت زیادی به شما نداشت..چند لحضه ای نگاهم کرد ولی بعد چنان خندید که توجه اطرافیانمان هم به ما جمع شداو در حالی که سعی میکرد خنده اش را فرو بخورد با سکسه ای که از خنده اش به جا مانده بود گفت:
چنان از فعل گذشته برای من استفاده کردید که یک لحضه خودم هم به هویتم شک بردم طوری صحبت میکنید که انگار من آریا پور جمی را که شما توصیف میکنید را به قتل رساند ام و خودم را به جای او زدم
-خب به من حق بدهید چهره شما اصلا ...
نکذاشت ادامه بدهم و گفت:
من در اون زمان به موهایم رنگ گذاشته بودم و لنز در چشمهایم داشتم حالا هم رنگ از بین رفته و هم اینکه من لنز را در آوردم
چرا؟
به خاطر بعضی مسائل
چه مسائلی؟
با لبخند گفت:مسائل خانوادگی و شخصی و کاملا محرمانه
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:چه مسئله ای بوده که شما به خاطرش آنقدر خودتان را تغییر داد بودید؟
در حالی که سعی میکرد خنده اش را فرو بخورد گفت:
فکر کنم باید به حاضر جوابی و غرور و روی زیادتان فضولی را هم اضافه کنم.
با اخم جواب دادم:این فضولی نیست کنجکاوی است
بله ,همه ی فضولها اسم فضولیشان را کنجکاوی میگذارند.
با غیظ گفتم:باید نقشه هایی که دو سال پیش برایتان میکشیدم را اجرا کنم تا انقدر به من بی احترامی نکنید
با نگاهی پرشگر گفت:متوجه منظورتان نشدم
همانطور با اخم جواب دادم:ادو سال پیش شما روز تولد را برایم تبدیل به کابوس کردید تا ده روز بعد از تولدم نقشه میکشیدم که وقتی شما را دیدم چه بلایی به سرتان بیاورم...حتی شبها هم خواب شما را میدیدم که التماسم میکردید ببخشمتان
او رنگ پوست سبزه اش از شدت خنده به قرمز تبدیل شده بود مشخص بود به زور خود را کنترل کرده که نخندد ..بریده بریده پرسید:
انوفت....شما...ج..چه نقشه..هایی برام ...میکشیدید؟
بدون توجه به او که هر لحضه ممکن بود از شدت خنده منفجر شود پاسخ دادم:
نقشه میکشیدم که اگر دفعه ی بعد شما را دیدم سنگ به طرفت بندازم ...یا اینکه یک سوسک سیاه بزرگ پیدا کنم و به طور پنهانی در بلویزتان بندازمش...گاهی و قتها هم فکر کیکردم تا شما را دیدم بپرم رویتت و موهای خوشحالتت را از جا بکنم گر چه هیچکدام به اندازه کافی من را شاد نمیکرد ولی خب....
باصدای خنده او کل جمع ساکت شدند او بی توجه به دیگران همچنان به خندیدنش ادامه میداد آنقدر خندید که اشک از چشمهایش روان شد و دیگران هم از خنده ی او به خنده افتادند یک لحضه به خود آمدم و دیدم کل مهمانان کوچک و بزرگ بی دلیل میخندند و فقط من بودم که خاموش آنها را نگاه میکردم ....بالاخره پس از دو سه دقیقه جمع حالت عادی به خودش گرفت و هر کس مشغول کاری که انجام میداد شد ولی آریا آنقدر خندیده بود که نای صحبت کردن نداشت...با اشاره ای که به پارچ آب که روی میز کرد سریع یک لیوان آب ریختم و به دستش دادم...چند دقیقه ای به سکوت گذشت ولی بالاخره آریا شروع به صحبت کرد
امیدوارم ناراحت نشده باشی باور کن انقدر با نمک تعریف میکردی و آنقدر غرق در حرفهایت بودی حتی متوجه نمیشدی ادای کارهایی را که با من میخواستی انجام دهی را در می آوردی ولی از آنها گذشته نقشه هایی که برایم میکشیدی خیلی بچه گانه بود و من دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم .
آهی کشیدم و گفتم:دو سال پیش طرز تفکر من اینگونه بوده ولی حالا که خودم هم به کارهایم فکر میکنم به خنده میفتم چه برسد به شما که..
حرفم را برید و گفت:حالا من را بخشیدی یا نه؟چون اگر نبخشیده باشی امشب از ترس اینکه چه بلاهایی ممکن است سرم بیاوری خوابم نمیبرد.


نه راحت بخواب چون دیگه کینه ای به دل ندارم
چطور شد منو به این راحتی بخشیدی با شناختی که از تو پیدا کردم این بخشیدنت زیاد طبیعی نیست
نیم نگاهی به او انداختم که به من نگاه میکرد و منتظر پاسخم بود
از کجا انقدر روی من شناخت پیدا کردی کینه ی شتری ندارم که..
از همان دیدار اول تو باغ...از همون برخورد اولت با مادرم..
حرفش را قطع کردم و گفتم:تا اونجایی که من به یاد دارم اونموقع تو جمع حضور نداشتی!!
چرا میخواستم وارد اتاق بشم که صحبتهای بین تو مادرم را شنیدم اونموقع کارد میزدی خونم در نمی آمد...مادرم واقعا یک فرشته است طاقت ندارم کوچکترین بی احترامی رو بهش ببینم ..بعدش هم که به آرزو بی محلی کردی..دوست داشتم خفه ات کنم ...حالا بهتره گذشته را فراموش کنیم من میزارم به حساب بچگیت
بی آنکه به او نگاه کنم با پوزخند گفتم:
بچگیم..میزاری به حساب بچگیم وای چه بخشنده...
با صدای پیمان حرفم را قطع کردم..
-پریا با کی حرف میرنی؟
به صندلی که آریا روی آن نشسته بود و حالا خالی بود اشاره کرد و گفتم:
با کسی که روی این صندلی نشسته بود..
من که اومدم کسی نبود و داشتی و اسه خودت حرف میزدی..
سرم را خاراندم و گفتم:یعنی کی رفته که من متوجه نشده ام..
پیمان شانه ای بالا انداخت و گفت:من که متوجه حرفهات نمیشم...راستش اومدم بپرسم چی آریا گفتی که اونطور میخندید
بی اعتنا گفتم:داشتم درباره چهر ه اش نظر میدادم که خندش گرفت
-جالبه..همه امشب از چهره ی آریا صحبت میکنند قبول دارم که خیلی تغیر کرده..به هر حال بیا بریم پیش ما و بلند شد به من اشاره کرد که دنبالش بروم
از جایم تکان نخوردم و گفتم:تو و سحر واقعا حوصله ی منو سر میبرید تر جیح میدم همینجا تنها بشینم
پیمان برگشت نگاهی خشمگین به من انداخت و گفت:تهات بذارم تا دوباره یه عوضی مثل حسام پیدا بشه ..
عصبی گفتم:من بلدم از پس خودم بربیام
پیمان جلوتر آمد و گفت:اینجا تنهات نمیذارم بلند شو با هم بریم همین حالا و سرسختانه کنارم ایستاد
پیمان نذار اینجا آبروریزی بشه میدونی که میتونم شر به پا کنم تنهام بزار...هر دو عصبی به هم زل زده بودیم که آریا آمد
مشکلی پیش اومده پیمان؟
پیمان نگاهش را بین من و آریا چرخاند و در نهایت گفت:
نه مشکلی نیست و بی معطلی از ما دور شد
آریا نگاهی پرشگر به من انداخت
با همون لحن عصبی گفتم:طی همین دو باری که شما رو دیدم با بردرام مشکل پیدا کردم قدمت بیش از اندازه نحسه و سریع از او دور شدم
تا آخر مهمونی دیگر او را ندیدم و پیوسته کنار پدرم بودم الان خیلی خسته ام نمیدونم بفهمم چرا انقدر چهره آریا تغییر کرده خیلی دوست دارم علتشو بفهمم که حتما هم میفهم به هر چی که کنجکاو بشم تا کنجکاویم ارضا نشه کوتاه نمیام به قول آریا شاید هم فضولی باشه ولی اصلا مهم نیست دیگران اسمشو چی بذارن من باید از این ماجرا سر در بیاورم.

فصل پنجم

همیشه فکر میکردم بین فامیل و آشنایان پوریای ما از همه سرتره ولی با اومدن آریا ....
انقدر درباری علت تغییر قیافه اش تو خونه حرف زدم که همه به من شک کردن ...مامان میگفت:جای تعجب نداره اگه به آریا علاقه مند شده باشی از مهمونی عموت به اینور تمام دخترها افتادن به تکاپو تا نظر آریا به جوری به خودشون جلب کنند.
منم دوست داشتم نظرشو جلب کنم ولی نه برای ازدواج بلکه یه جوری سر از رازش در بیارم...ولی اگه بخوام با خودم روراست باشم ...زیبایی آریا یه حس غریبی رو ته دل به وجود آورده...نمیدونم چیه...
دوستدارم فقط من به چشمش بیام ...همین..آره یه جوری دوستدارم بهش ثابت کنم که اگر اون جذابترین پسره خب منم جذابترین دخترم..ولی وقتی یادم می افته که اون منو همیشه با چه تیپ و سر و ضعی دیده از خودم نا امید میشم...یعنی دیشب حس کردم که من هیچ شانسی ندارم....و هنوزم تو شوک حرفهاش موندم وانقدر ذهنم درگیر حرفهاشه که کلا کنجکاویمو درباره ی چهر ه اش فراموش کردم
درست یک ماه موقعی که آریا را دیده بودم میگذشت که عمو بهرام بازم مهمونی گرفت اینبار مهمونی به خاطر هادی بود ..یعنی جشن نامزدی هادی بود مدتی بود که پسر عموم به یکی از دخترهای دانشگاهشون دلبسته بود و حالا به طور رسمی نامزد میشدند....
خیلی دوستداشتم تغییر قیافه بدم دوست داشتم منم مثل بقیه همسن و سالانم پیراهنهای زیبا بپوشم و آرایش کنم,موهامو درست کنم...ولی نمیشد منی که همیشه یکنواخت بودم باکوچکترین تغییر ممکن بود پشت سرم هزاران حرف درست بشه ...در ضمن از خانواده ام خیلی خجالت میکشیدم از بابا و برادرام برام مثل مرگ میمونه...
خلاصه اینکه بازم مثل همیشه لباس پوشیدم و خانوادگی روانه خانه ی عمو شدیم...طبق معمول آخرین خانواده بودیم
تو سالن افتضاح شلوغ بود ...همه مشغول رقص و پایکوبی بودند همراه مادرم به کنار هادی و همسرش (که به نظر من زیبایی خاصی نداشت)رفتیم و بهشون تبریک گفتیم..به سختی جا واسه نشستن پیدا کردیم...مادرم سریع چند آشنا پیدا کرد و مشغول حرف زدن با اونها شد...ومن هم تو جمعیت چشم میچرخوندم تا آریا را پیدا کنم...سریع پیداش کردم با پوریا و آرزو و دختری که نمیشناختم سر یه میز نشسته بودند ...من هم به هوای پوریا بلندشدم و به میز اونها پیوستم
آرزو-سلام پریا جون ,حالت چطوره؟
ممنون مرسی بعد رو به پوریا گفتم:دادش منم اینجا بشینم
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 17:16  توسط سلمان  | 

آبی تر از عشق

فصل سوم
امشب خیلی ناراحتم اون احمق روز تولدم را خراب کرد باید منتظر یه انتقام سخت از طرف من باشه از اول همه چیو توضیح میدم تا خوب یادم بمونه اون با من چیکار کرد
امروز صبح خوشحال و خندون سر میز صبحانه حاضر شدم ,بابا با دیدن من بلند شد اومد کنارم نشست :به قول خودش دو تا ماچ تپل و مپل از لپم کرد و گفت:
تولدت مبارک آقا پسر
پیمان که با چشمان پف کرده تازه سر میز حاضر شده بود گفت:اه بازم این لوس بازیا شروع شد...
پوریا حرفش را قطع کرد و گفت:هنوز نیومده شروع کردی باز تو
با لبخند بلند شدم رفتم و پوریا را که روی صندلی نشسته بوداز پشت محکم بغل کردم..
پریناز چشم غره ای رفت و مامان با گفتن:ولش کن کشتی من را با زور از پوریا جدا کرد پوریا و بابا بلند بلند میخندیدند و بقیه اخم کرده بودند
بابا با دیدن اخم مامان سریع خنده اش را قطع کرد و گفت:راستی پریا امروز به مناسبت تولدت همه جمعن در باغ بابا
با ذوق گفتم :آخ جون چقدر امروز میخواد خوش بگذره
باغ بابا بزرگ من در لواسان بود اهل فامیل اکثرا جمعه ها آنجا جمع میشدند

پيمان در حالي که لقمه ي بزرگش را به زور قورت ميداد گفت:
معلومه بهت خوش ميگذره دارودستت بازم دورت جمع ميشن
اولا تو به پا خفه نشي بعدشم لقمه اي اندازه ي دهنت بردار و تو کار ديگران دخالت نکن
بابا با گفتن هر چه سريعتر آماده شيد اجازه جواب دادن به پيمان را نداد.

وقتي رسيديم باغ از ماشينهاي پارک شده مشخص بود ما خانواده آخرهستيم که رسيديم سريع از ماشين پياده شدم و دويدم به سمت عمارت باغ ....همه آنجا جمع بودند ...
بابايي با ديدن من لبخند زنان جلو آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت:تولدت مبارک دخترم,او را محکم بوسيدم و بي هيچ حرفي به طرف بقيه رفتم ,طبق عادتي داشتم يکي يکي با همه روبوسي کردم ...اول با عمو بهرام

بعد با همسر او يعني زن عمو ليلا,دايي رسول و همسرش عاطفه جون(از عاطفه خوشم نمي آيد هميشه بر کارها و لباسهاي من ايراد ميگيره)و بعد اونها با عمه شهين و خانواده دخترش يعني دختر عمه شهره و نوزاد با

نمکش و در آخر خاله عاليه و شوهرش آقا مهرداد که مرد بسيار مهرباني است و من او را مانند عمويم دوست دارم...ولي اينبار يک زن و شوهر تقريبا همسن و سال پدر و مادر در جمع حضور داشتند که من آنها را

نميشناختم همان طور که با تعجب به آنها خيره شده بودم آهسته از خاله عاليه پرسيدم :
-خاله اينا ديگه کين؟
-دوستان خانوادگي عمويت هستند
-ولي من که تمام دوستان عمو را ميشناسيم پس چطور اينها را نديده ام؟
-مثل اينکه قرار است همراه پدرت و عمويت کارخانه اي راه اندازي کنند...
حرف خاله با صداي پدرم قطع شد که مرا به نام ميخواند سريع به سوي پدرم رفتم
-پريا جان ايشان آقاي پور جم و خانمشون هستند و با دست به آنها اشاره کرد
جلو رفتم و با خانم پور جم روبوسي کردم
خانم پورجم نگاهي تحسين بر انگيز بر من انداخت و گفت:
اصلا بهتون نمي آيد تازه 14 شده باشين ماشاا...انقدر خوش و قد بالايين که من پيش خودم فکر کردم 17,18 ساله هستين...همه حرف او را تائيد کردن ولي به من خيلي بر خورد و با همان حاضر جوابي هميشگي گفتم:
-ممنون,دقيقا مثل شما هستم..شما هم با اينکه حدودا 41,42 سال دارين ولي بهتون ميخوره 49 ساله باشين و بعد با لبخند رويم را به طرف خاله برگرداندم و پرسيدم :بچه ها کجان؟
خاله هنوز در بهت حرف من بود يعني همه ساکت بودن انگار زمان يخ کرده بود,خاله با دستش آنطرف عمارت را نشان داد و من بي معطلي از آنجا گريختم
.باغ بابايي خيلي بزرگ بود و تمام درختاش گردو بودند و وسط درختا يه عمارت دو طبقه اي حدودا 700 متري وجود داره همانطور که دنبال ديگران بودم صداي پچ پچ شنيدم..آهسته رفتم جلوتر پشت يکي از درختهاي

قديمي و بزرگ باغ حامد و پرينار دست در د ست هم نشسته بودند و با صداي پاييني با هم صحيت ميکردند يکي از سنگهاي جلوي پايم را برداشتم به طرفشان پرت کردم و دوان دوان ار آنجا فرار کردم صداي جيغ پريناز را

شنيدم در حال دويدن به پشت سرم نگاه کردم که ببينم آيا کسي دنبالم هست يا نه که ناگهان با پسر عمه ام برخورد کردم و پخش زمين شدم
سريع از روي زمين بلند شدم محمد با نگراني کفت:طوريت که نشد با اينکه کف دستانم ميسوخت و مچ پايم درد ميکرد ولي لبخندي زدم و گفتم :نه,اين يکي از عادتهاي من بود که هيچوقت دردم را بروز نميدادم...
با شنيدين صداي ديگران سرم ر ا بلند کردم ,سحر(دختر دايي ام) ,ريما(دختر عمويم),شراره(دختر عمه ام),سريع به طرفم آمدندو با سر و صداي فراوان تولدم را تبريک گفتند...
با صداي پسر عمويم هادي دختر ها از من جا شدند,هادي از حامد کوچکترد و 23 سالش ميباشد زياد از او خوشم نميايدچون هميشه از کارهاي من ايراد ميگيرد...
-دختر عمو چند ساله شدي.. 18 ساله ديگه آره؟
با اخم گفتم :عوض تبريک گفتنته ,در ضمن مگه نميدوني سن خانوما رو نميپرسند؟
او سري به علامت مثبت تکان داد
-خب وقتي ميدوني ديگه چرا ميپرسي؟
مظلومانه نگاهم کرد

سينا برادر سحر به جاي او جواب داد :
من به جاي هادي معذرت ميخواهم حالا تمومش ميکني؟
او دوست صميمي پيمان بود و مانند پيمان هميشه سعي در اذيت کردن من داشت
تا آمدم جواب دهم پوريا همراه دو پسر و يک دختر که من نميشناختمشان از راه رسيدند
با نزديک شدن آنها به جمع تمام سرها به طرف تازه واردان چرخيد...
پوريا رو به جمع گفت:مگه تا حالا خوشگل نديدن؟چرا اينطور نگاه ميکنيد؟
پيمان کفت:خوشگل که زياد ديديم ولي همراهان تو را تا به حال نديدم!..
پوربا خنده اي کردو گفت:فرزندان آقاي پور جم هستند و با دست به آنها اشاره کرد ادامه داد:معرفي ميکنم آرزو خانم,آقا آريا و آرين ..
پسرها با يکديگر دست دادند و آرزو خجالت زده سرش را پايين انداخته بود
پوريا با حرکات چشم و يرو به من اشاره ميکرد که به کنار آرزو بروم ...در آخر ديد وقتي من اصلا اهميت نميدهم رو به ريما کرد وگفت:فکر کنم آرزو خانم همسن شما باشند...
آرزو سرش را بالا کرد و دستش را به سوي ريما دراز کرد و کفت:خوشبختم ريما خانم...ريما هم دست او را در دست گرفت و گفت:به نظر ميرسه خيلي خجالتي باشين
آرزو در جواب فقط لبخند زد ,با آنکه آرزو زيبا يي خاصي نداشت ولي معصوميت در چهره اش موج ميزد
رو به پوريا کردم و با صدايي بلند و لحني طلبکارانه پرسيدم:
-تا حالا کجا بوديد؟
اين سوالم باعث شد بقيه که در حال صحبت بودند ساکت شوند و به ما نگاه کنند...
ديگران از اين بي پروايي هاي من در جمع خبر داشتند و لي آن سه با تعجب به من مينگريستند
پوريا خجالت زده از برخورد من داخل جمع گفت:برده بودم به بچه ها باغ را نشون بدم
محمد با گفتن بياييد بريم طرف عمارت جو بوجود آمده را عوض کرد همه به دنبال او رفتند(ريما اجبارا با آرزو همراه شد)و هر چند ثانيه بر ميگشت به من و سحر و شراره نگاه ميکرد,رو به شراره و و سحر کردم و گفتم :
شما بريد منم الان ميام
شراره گفت:خوب با هم ميريم
-نه من کار دارم, بريد ميام
آنها ديگر چيزي نگفتند و از من جدا شدند با آنکه هر سه شان از من بزرگتر بودند ولي هميشه روي حرف من حرف نميزدند...
ميخواستم به يکجاي خلوت بروم تا مچ پايم را بررسي کنم از شدت دردش نميتوانستم بايستم وقتي آنها به اندازه کافي دور شدند لنگان لنگان به زير يکي از درختها رفتم و نشستم...
مچ پايم را در دست گرفته بودم و از شدت درد زياد چشمهايم را بهم ميفشردم که با صداي نا آشنايي سريع به خود آمدم
-به نظر من حقته درد بکشي, دخترهايي مثل تو خودخواه و لوس بايد درد بکشند
آريا بود
سعي کردم بلند شوم ولي به قدري مچ پايم درد ميکرد مجبورا نشستم او دستش را به تنه ي درخت تکيه داده بود و به حرکات من نگاه ميکرد
با خشم گفتم:لازم نيست همانطور به من زل بزنيد بهتر است شما هم به ديگران ملحق شويد
-نميتونم اين صحنه ها را از دست بدهم ...درد کشيدن يک دختر مغرور...اين خيلي جالبتر از تماشاي باغ به اين بزرگيه
خشم غريبي به سراغم آمد بدون توجه به درد پايم بلند شدم وبا کف دستم محکم به سينه ي او کوبيدم...او که انتظار همچين حرکتي نداشت کمي جا به جا شد و با لحني عصبي گفت:
--اول که با مادرم اونطور صحبت کردی...بعد به خواهرم بی محلی کردی و بعد از اون سوال احمقا نه ای کردی وکلی برادره بیچارت رو خجالت دادی...فکر کردی کی هستی که با همه اینطور برخورد میکنی؟اون دخترها
هم که باید از تو اجازه میگرفتند تا برن پیش بقیه
تو بدونی اینکه از خانواده ما شناخت داشته باشی بدترین رفتار را داشته ای با همه همینطور هستی...

پیش خود حق را به او دادم واقعا خیلی زشت با خانواده آنها برخورد کرده بودم چون دوست نداشتم در روز تولدم غریبه ای حضور داشته باشد.... ولی هر چه بود این پسر حق نداشت با من اینگونه برخورد کند...
درد پایم امانم را برید و وادار به نشستنم کرد...هنوز همانطور خیره به من نگاه میکرد
نگاهی خشمگین به او انداختم و گفتم:میخواهم تنها باشم
-چرا,میخواهی تو تنهایی آه و ناله کنی؟
-من هیچوقت نازک نارنجی نبودم و بلد نیستم چطور میشه آه و ناله سر داد
-من تمام باغ را دیدم و از جمعم فراریم دوستدارم همینجا بمونم و دوباره خیره نگاهم کرد
در دلم نالیدم:خدایا این دیگر چه بلایی بود سر من نازل کردی پیمان و سینا کافی نبودند که این یکی را هم به جمعشان افزودی...
مچ پایم ورم کرده بود واقعا دیگر قادر به تحمل دردش نبودم ...ولی نباید پیش این آدم پرو ضعفی از خود نشان میدادم
با صدایی که از شدت درد دو رگه شده بود گفتم:من....من قول میدم رفتار بدم را جبران کنم ...لطفا تنهایم بگذارید
او رویش از من گرفت و به گنجشگهایی که روی درخت بالا سرمان بود نگاه کرد و کفت:من بیشتر به خاطر خواهرم از دست شما ناراحت شدم ...نباید به آرزو بی محلی میکردید
وای این دگر که بود کلا فه شده بودم ...باشه جبران میکنم حالا بروو
تا آمد بار دیگر سخن بگوید برادرش آرین در حالی که او را به نام صدا میزد به طرف ما آمد ...تا به ما رسید کفت:
کجایی تو ده بار صدات زدم و بعد گویی تازه متوجه من شده بود -
شما هم که ....
ادامه حرفش را قورت دادو با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:
چرا رنگتون پریده,اتفاقی افتاده و با دلهره به برادرش نگاه کرد
هنوز هم که فکر میکنم رمز نگاه آرین به آریا در آن زمان متوجه نمیشوم...
آریا با بی اعتنایی شانه ای بالا انداخت و گفت:
فکر کنم مچ...
نگذاشتم ادامه دهد چون مطمئن بودم آرین موضوع را به پدر خبر خواهد داد و در روز تولدم من باید به پزشک مراجعه میکردم که این موضوع به هیچ وجه باب میلم نبود....با لبخندی بی رمق رو به آرین گفتم:نه ,امروز از بس دویدم این طرف و آن طرف و مثل بچها شیطنت کردم یه کم خسته شدم
آرین در حالی که مرا نگاه میکرد ولی گویی مخاطب مقابلش آریا است پرسید:مطمئن باشم؟و نگاهش بین من و آریا چرخید
آریا با همان خونسردی اولیه ادامه داد:نه,چون مچ پای این خانم پیچ خورده...
بلند کفتم:نه...اینطور نیست
آریا بی توجه به من ادامه داد:و خیلی هم درد میکند و به من نگاه کرد میتوانستم از نگاهش بخوانم که چقدر از جو به وجود آمده خرسند است...
آرین اجازه سخن گهتن دیگر نداد و سریع پوریا صدا زد و رو به برادرش گفت:خب ,واسه چی کمکشون نکردی یا دیگران را صدا نزدی؟
تا او آمد جواب دهد..پوریا و شهاب (شوهر دختر عمه شهره) سر رسیدند
پوریا نگران به طرف من آمد و گفت:چی شده؟
-چیزی نیست یه کم پام درد میکنه
آریا بی مقدمه گفت:نه,از رنگ و روشون مشخصه حال مصاعدی ندارن بهتره سریعتر برید دکتر ..
پوریا همانطور که مج پایم را بررسی میکرد با خشم گفت:چرا زودتر نگفتی درد داری؟ کی میخواهی این بچه بازیها را کنار بگذاری؟
از اینکه پوریا جلوی آنها اینگونه با من صحبت کرد ناراحت شدم و بغض شدیدی گریبانگرم شد ..همیشه همینطور بود اگر پدر یا پوریا با عصابنیت با من سخن میگفتند این بغض به سراغم می آمد ..
شهاب گفت:میرم ماشینو آماده کنم تو هم سریعتر پریا رو بیار
پوریا بی معطلی بغلم کرد
آرین گفت:منم اگه لازمه همراهتون بیام...پوریا سرش را به علامت نفی تکان داد و سریع مرا به طرف ماشین بردچشمانم را بسته بودم و سعی میکردم بغضم را فرو دهم....
پوریا از حرکت ایستاد آهسته چشمانم را باز کردم او به من نگاه میکرد
سریع رویم را برگرداندم...پویا آهی کشید و مرا در صندلی عقب نشاند,شهلب پشت رل نشست و پویا هم سوار صندلی جلو شد...
شهاب سریع گاز داد و از باغ خارج شدیم..پوریا پرسید :
کسی هم چیزی فهمید؟
شهاب جواب داد:
-نه,ولی پسرای آقای پورجم که اطلاع دارند,پس به دیگران هم میگن.
پوریا سرش را به علامت تائید تکان داد و بعد رو به عقب برگشت تا از حال من مطلع شود
با مهربانی نگاهم کرد و کفت :خوبی؟
با آنکه خیلی درد داشتم و لی رویم را از او برگرندام و جوابی ندادم
با همان لحن گفت:آقا پسر قهری با داداشی؟
میدانستم اگر سخنی بگویم اشکهایم سرازیر خواهد شد باز هم جوابی ندادم
پوریا کوتاه نیامد و ادامه داد:
تا جواب ندیها بی خیال نمیشم
طاقت نیاوردم و در حالی که نگاهش میکردم درمانده گفتم:پوریا من...
اشکهایم بی مهابا روی صورتم روان شد...
شهاب از آینه نگاهی به من انداخت و گفت:پریا تو هم گریه بلدی؟
سریع اشکهایم را پاک کردم و سرم را پایین انداختم...پوریا در حالی که رویش را برمیگرداند و لبخند به لب داشت کفت:
حالا دیگه میدونم قهر نیستی..
اما چه فایده که بغضم را به زانو در آورد من درد پایم را تحمل کرده بودم ولی در برابر عصبانیت پوریا کم آوردم .
دکتر پس از معاینه درد پایم را ناشی از کوفتگی دانست و چند پماد نوشت و برای چند روز دویدن را ممنوع کرد ,پس از خرید پمادها شهاب میخواست به باغ برود که نذاشتم...خیلی از مسائل دست در دست هم میداد که دوست نداشته باشم به باغ بروم و بدترین آنها دیدن دوباره آریا پور جم بود او روز تولدم را برایم تبدیل به یک روز وحشتناک کرد و باعث ریختن اشکهایم شد...الان در اتاقم تنها نشسته ام و منتظرم تا بقیه ی خانواده از باغ برگردند و پوریا هم مشغول تهیه کردن یک عصرانه ی مفصل برای من است ...
و من منتظر روزی هستم که دوباره آن دیوانه را ببینم ...
پیش خود حق را به او دادم واقعا خیلی زشت با خانواده آنها برخورد کرده بودم چون دوست نداشتم در روز تولدم غریبه ای حضور داشته باشد.... ولی هر چه بود این پسر حق نداشت با من اینگونه برخورد کند...
درد پایم امانم را برید و وادار به نشستنم کرد...هنوز همانطور خیره به من نگاه میکرد
نگاهی خشمگین به او انداختم و گفتم:میخواهم تنها باشم
-چرا,میخواهی تو تنهایی آه و ناله کنی؟
-من هیچوقت نازک نارنجی نبودم و بلد نیستم چطور میشه آه و ناله سر داد
-من تمام باغ را دیدم و از جمعم فراریم دوستدارم همینجا بمونم و دوباره خیره نگاهم کرد
در دلم نالیدم:خدایا این دیگر چه بلایی بود سر من نازل کردی پیمان و سینا کافی نبودند که این یکی را هم به جمعشان افزودی...
مچ پایم ورم کرده بود واقعا دیگر قادر به تحمل دردش نبودم ...ولی نباید پیش این آدم پرو ضعفی از خود نشان میدادم
با صدایی که از شدت درد دو رگه شده بود گفتم:من....من قول میدم رفتار بدم را جبران کنم ...لطفا تنهایم بگذارید
او رویش از من گرفت و به گنجشگهایی که روی درخت بالا سرمان بود نگاه کرد و کفت:من بیشتر به خاطر خواهرم از دست شما ناراحت شدم ...نباید به آرزو بی محلی میکردید
وای این دگر که بود کلا فه شده بودم ...باشه جبران میکنم حالا بروو
تا آمد بار دیگر سخن بگوید برادرش آرین در حالی که او را به نام صدا میزد به طرف ما آمد ...تا به ما رسید کفت:
کجایی تو ده بار صدات زدم و بعد گویی تازه متوجه من شده بود -
شما هم که ....
ادامه حرفش را قورت دادو با نگرانی نگاهی به من انداخت و گفت:
چرا رنگتون پریده,اتفاقی افتاده و با دلهره به برادرش نگاه کرد
هنوز هم که فکر میکنم رمز نگاه آرین به آریا در آن زمان متوجه نمیشوم...
آریا با بی اعتنایی شانه ای بالا انداخت و گفت:
فکر کنم مچ...
نگذاشتم ادامه دهد چون مطمئن بودم آرین موضوع را به پدر خبر خواهد داد و در روز تولدم من باید به پزشک مراجعه میکردم که این موضوع به هیچ وجه باب میلم نبود....با لبخندی بی رمق رو به آرین گفتم:نه ,امروز از بس دویدم این طرف و آن طرف و مثل بچها شیطنت کردم یه کم خسته شدم
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 17:15  توسط سلمان  | 

رمان آبی تر از عشق

آبی تر از عشق | پروانه.ش



فصل اول

مادر همانطور که دستانم را در دستش گرفته بود گفت:با خوندن این دفتر فقط خودتو آزار میدی چرا مرور خاطرات انقدر برات مهمه؟
همانطور که به دفتر خاطرات یاسی رنگم که در دست مادر بو دنگاه میکردم به یاد آوردم چقدر واهمه داشتم تا کسی نوشته های درون آنرا بخواند حال این دفتر دست مادرم بود و احتمالا و از تمام جزئیات آن باخبر....
مادر ادامه داد:پدرت شرط گذاشته بعد اینکه خوندن دفتر تمام شد برگردی خانه و بشی همون پریای سابق..قول میدی؟
با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم:مامان این دفتر مال منه که شما از من پنهانش کرده بودید حالا برای یرگردوندنش به من شرط تعیین میکنید این منصفانه نیست...هست؟
مادرم با نگرانی نگاهم کردو گفت:هیچ میدونی ما این مدت چی کشیدیم ..تو وقتی فهمیدی که اون ....سخت ضربه خوردی تمام خاطرات مربوط به اون دوره از ذهنت پاک شده مثل یه جسم بدون روح شده بودی...وقتی که هم بهتر شدی اومدی اینجا خودتو حبس کردی و نخواستی هیچکسیو ببینی و حالا که حالت بهتر شده با خوندن این خاطرات باز میخواهی خودتو عذاب بدی پریا بذاز همه چی فراموشت بشه اینطور بهتره....
-مامان باور کن من حالم خیلی بهتره و بهتر هم خواهد شد به شرط اینکه یه کم بیشتر پیش بابایی بمونم و بعدش بر میگردم خونه و میشم همون پریای سابق...آهی کشیدم و ادامه دادم:همون پریای لوس,نر نر خوبه؟
مادر دفتر را به دستم داد و گفت:خودتو عذاب نده اشک در چمانش حلقه زده بود سریع بر گونه ام بوسه ای زد و خانه خارج شد.
دفتر را محکم به سینه ام فشردم باید همه چی را به مرور کنم باید بفهمم کجا اشتباه کردم با صدای بابایی به خود آمدم,او همانطور که برای وضو گرفتن آستینهایش را بالا میزد گفت:
-مادرت گریون از اینجا رفت پریا بازم ....
نگذاشتم ادامه دهد و گفتم:إ بابایی چه زود اذان مغرب شد!!
او با همان لبخند مهربان همیشگی اش گفت:خوب بلدی حرفو عوض کنیها همان طور که دفتر به دست به سمت اتاقم میرفتم گفتم:کشیدم به شما بابایی ...
-لا اله....این دختر هیچوقت از زبون کم نمیاره..
به حرف بابایی لبخندی زدم و روی تخت ولو شدم

فصل دوم
دفتر را باز کردم ...خاطراتم از سال 1383 شروع شده بود
مرداد 1383
میخوام از این به بعد تمام کارهامو تو این دفتر بنویسم گر چه کارهای من همشون اذیت کردنه دیگرانه...مثلا همین دفتر هم واسه پرینازه که من غنمیتش کردم
حامد نامزدش اینو بهش هدیه داده وقتی دفترو دیدم خیلی ازش خوشم اومد ولی به دروغ به پریناز گفتم:خیلی زشته..حامد که انقدر بد سلیقه نبود از وقتی که با تو نامزد کرده سلیقشم مثل تو شده
پریناز هم مثل همیشه با چشم غره رفتن و گفتن به تو مربوط نیست جواب منو داده ,وقتی این دفتروهم مثل بقیه هدیه های حامد گذاشت به اصطلاح توی صندوقچه ی اسرارش رفتم سراغش....
وای که چه لذتی داره وقتی پریناز بفهمه دفترش نیست چقدر عصبانی میشه قیاقه اش دیدن داره بدتر از اون موقعی که نتونه ثابت کنه دفترو من برداشتم...
پریناز خواهر بزرگترمه و فرزند ارشد خانواده فرهنگ...تازه با پسر عموم حامد نامزد کرده و قراره به زودی از این خونه بره و به گفته خودش از دست من خلاص بشه...حامد خیلی مهربونه من خیلی دوستش دارم گاهی وقتها حتی حس میکنم از برادرم هم به بیشتر دوستش دارم ولی وقتی یاد دادش پوریا جونم میافتم دیگه حامد در برابرش پیشم هیچ میشه پوریا 20 سالشه و درست یکسال از پریناز کوچکتره روز تولد پریناز و پوریا در یک روزه به نظر من که خیلی جالبه ولی نه پریناز از این موضوع خوشش ماید نه پوریا...
پوریا میگه فکر کن روز تولد تو و پیمان در یک روز باشه چه حسی پیدا میکنی ؟
اصلا از این حرفش خوشم نیومد من و پیمان درسته خواهر و برادریم و لی از دو تا دشمن هم بدتریم ..17 سالشه فرزند سوم خانواده فرهنگه مامان میگه چون من پشت سره پیمان به دنیا اومدم انقد با هم بدیم
اصلا چرا اینجا هم باید از پیمان بنویسم ولش کن...من تا چها روزه دیگه 14 ساله میشم نمیدونم بابا امسال دیگه چه سوپرایزی برام داره...من بابامو خیلی دوستدارم دوست ندارم اینو بگم خوب ولی مسی که این دفترو نمخونه ...من حتی بابارو از مامان هم بیشتر دوستش دارم ..بابا هم نسبت به من همینطوره همشیه مطابق میل و خواسته ی من عمل میکنه..من اصلا از نظر اخلاق و ظاهر و لباس پوشیدن مثل دختر ها نیستم..نمیدونم چرا ولی از بچگی همین بودم..مامان میگه:از وقتی تونستم راه بروم و صحبت کنم اینطور بودم ..هیچوقت گریه نمیکردم ..مثل پسراه شلوغ بودم و مثل اونا عاشق ماشین بازی و علاقه مند به رنگهای پسرانه و نسبت به تمام چیزهای دخترونه بی توجه.
الانشم هم همین طورم لباسم شبیه لباسای پیمانه و مدل موهام با پوریا یکیه...اکثرا اوقات هم تو جمع دوستانم یا خانواده ام آقا پسر صدام میکنند...به خاطر همین دوستندارم کسی بفهمه که من از این دفتره دخترونه خوشم اومده...وقتی علائم دختر بودن در من ظاهر شد تا یک هفته افسرده بودم...ولی بالاخره باهاش کنار اومدم...صدای ماشین بابا اومد ..باید برم تا بعد دفتر خوشگلم
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 17:14  توسط سلمان  | 

لحظه ساز عاشقی

قسمت سوم

روبن لحظه اي چشم هاي غمگينش را به ارميتا دوخت و لب به دندان گزيد انگار در جدال با بغض ناخواسته اي كه بر گلويش چنگ انداخت بازنده بود روبن پسر عموي ارميتا بود و در نيويورك با اقا و خانم راكفلر بزرگ زندگي مي كرد پدر و مادرش را در يك سانحه تصادف از دست داده و در يكي از بهترين كالج هاي نيويورك پذيرفته شده بود ولي به خاطر علاقه اي كه به ارميتا داشت به ايران امد تا در تهران درس بخواند چهار سال دوري از وطن و صرف نظر از تحصيل در بهترين كالج ها را به خاطر نزديكي به ارميتا و تصاحب كردن دلش تحمل كرد با اين حال ارميتا هيچ علاقه اي به او نداشت دختر جوان ريختن اشكهاي شفاف را از چشمهاي درشت روبن به وضوح ديد روبن سر به زير انداخت و گفت:
- حالا كه درسم تموم شده مي خوا م برگردم. تا اونجا ادامه تحصيل بدم. ممكنه ازت دور باشم يا نبينمت اما تو روياهام هميشه با توام اين چيزيه كه حتي تو هم نمي توني ازم بگيري
ارميتا كه ديگه طاقت ديدن اشكهاي روبن را نداشت از او جدا شد اما قبل از رفتن گفت
- باور كن روبن من براي تو احترام خيلي زيادي قائلم هميشه هم تو رو به اندازه برادر نداشته ام دوست داشتم
روبن هم پوزخندي زد و گفت
- باشه ولي يادت باشه ارميتا من هيچ وقت نتونستم تو رو به جاي خواهر نداشته ام بپذيرم برات ارزوي خوشبختي مي كنم.
ارميتا به جمع دوستانش رفت تينا با شيطنت گفت
- چه با احساس زير برق تو هواي سرد حرفهاي عاشقانه با اشك و اه مي چسبه!!!
ارميتا بي حوصله گفت:
- بس كن تينا اصلا حوصله شوخي ندارم
تينا اين بار رو به بقيه گفت
- راستي بچه ها مهموني پس فردا يادتون نرده منتظر همه تون هستم
كم كم داخل حياط پر از جمعيت شد همراه نوشيدني هاي داغ، كيك و كلوچه هاي شب عيد هم به داخل حياط اورده شد با هيجان جشن كمتر كسي سرماي زمستاني را حس مي كرد كيك بزرگ چند طبقه را به زير برق اوردند تا مهمانها از خودشان پذيرايي كنند
كم كم موقع خداحافظي مي رسيد و همه براي فردا ارزوي شادي مي كردند و قرار مي گذاشتند تا در كليسا همديگر را ببينند شهياد جزو اخرين ميهماناني بود كه خانه پر شكوه راكفلر را ترك كرد هنگام خداحافظي با ارميتا لبخندي زد و بسته كوچكي را به طرف او گرفت و گفت
- ما رسممونه كه شب عيد كادو بديم و عيدي بگيريم اين هم كادوي من براي شما
ارميتا با ترديد بسته را گرفت و گفت
- اگر تمايل داشته باشيد مي تونيد تو جشن فردا بعد از مراسم كليسا شركت كنيد
يكي از ابروهاي شهياد به طرز زيبايي بالا رفت و با لحني خاص گفت
- سعي مي كنم منتظرتون نذارم خانم
و با لبخندي شيطنت اميز از او خداحافظي كرد ارميتا عصبي از لحن شهياد لب به دندان گزيد و زمزمه كرد چه از خود راضي و با نگاهش شهياد را تا دم در بدرقه كرد. بعد با عجله بسته را گشود گردنبندي زيبا كه پلاك جواهر نشاني ان را زينت داده بود نام الله نظر ارميتا را جلب كرد با تحسين گردنبند را در دستش لمس كرد و ان را به گردنش بست پلاك را به لبهايش نزديك كرد و كلمه الله را بوسيد و سرش را به اسمان بلند كرد
صبح روز بعد با خستگي از جا برخاست و براي رفتن به كليسا اماده شد
همراه پدر به راه افتاد و بعد از دقايقي همراه بقيه به داخل كليسا رفتند و هم صدا با پدر مقدس دعا و شعر عيد را به ارامي زمزمه كردند مراسم ديدني و با شكوهي بود بعد از تمام شدن مراسم كليسا ارميتا به همراه پدر به طرف ارامگاه مادرش رفت سبد گلي را كه تهيه كرده بود روي جايگاه مادرش گذاشت و هر دو در سكوت براي ارامش روح ايرين دعا كردند ارميتا نگاهي به پدر انداخت و گفت
- پدر جون بهتره مهمونا رو بيشتر از اين منتظر نذاريم
و در حالي كه دستش را دور بازوي پدر حلقه مي كرد با او همراه شد ميهمانها با هيجان وارد پيست اسكي شدند و خود را به بالاي كوه رساندند اقاي راكفلر انها را به سكود دعوت كرد و گفت
- براي تمامي شما وسايل پذيرايي فراهم شده حتي براي كساني هم كه مهارت اسكي كردن دارند لوازم تهيه شده خواهش مي كنم راحت باشيد و لذت ببريد
صداي دست و شادي بلند شد ارميتا نگاهي به اسمان انداخت برف بند امده بود فنجانش را روي ميز گذاشت و به طرف پيست اسكي رفت بقيه دوستانش هم به طرفش امدند تينا با هيجان گفت
- بچه ها با يه مسابقه چطوريد؟
همگي با خوشحالي پذيرفتند ارميتا به طرف پدر رفت و گفت
- پدر جون بچه ها مي خوا نبا هم مسابقه بدن مي شه بگين وسايل اسكي رو بيارن
پدر با رضايت گفت
- منم با مسابقه موافقم بهتره از بقيه هم دعوت كنيد تا در مسابقه شركت كنن
تينا اين بار گفت
- هر كسي بخواد مي تونه شركت كنه
صداي تشويق لحظه اي قطع نمي شد شادي انها سكوت كوهستان را به هم ريخته بود ارميتا به راحتي جلو مي رفت و پيچ و خم ها را طي مي كرد شهياد پشت ارميتا قرار گرفت ناگاه با حركتي غافلگيرانه جلويش پيچيد و برف زيادي به هوا بلند كرد ارميتا كه اصلا متوجه شهياد نشده بود به زحمت توانست خود را كنترل كند بسرعت تغيير مسير داد و فاصله اش را با او بيشتر كرد ولي انگار شهياد دست بردار نبود بار ديگر به طرفش رفت و ماهرانه جلويش پيچيد ارميتا زير لب گفت
- عجب مهارتي
سپس بي توجه به شهياد به راهش ادامه داد اما حضور ناگهاني و دوباره شهياد در شيب تندي كه جلويش بود باعث شد ارميتا كنترل خود را از دست بدهد و به شدت به زمين بخورد صداي خنده حضار به هوا برخاست عسل بسرعت خود را به او رساند ارميتا در حالي كه از عصبانيت مي لرزيد عينكش را برداشت و با بازكردن چوبها از پايش به طرف شهياد كه در چند قدمي او ايستاده بود و با نگراني نگاهش مي كرد رفت در حالي كه سعي مي كرد عصبانيتش را كنترل كند با صداي نسبتا بلند گفت
- خيالت راحت شد نزديك بود پام بشكنه حالا تو بردي
سپس وسايل اسكي را همانجا گذاشت و از شهياد دور شد در حالي كه هنوز صداي خنده ها گوشش را ازار مي داد به طرف استرحت گاه رفت عصل هم چوبها را از پايش جدا كرد و به دنبال ارميتا دويد
-صبر كن ارميتا منم همرات مي يام
ارميتا با چشم هاي اشك الود گفت
- تلافي مي كنم عسل حالا مي بيني من ..من...
عسل كه به نفس نفس افتاده بود دست او را در دستهايش فشرد و گفت
- تو يه دفعه چت شد ارميتا اين اتفاقيه كه ممكنه براي هر كسي بيفته يه جوري حرف مي زني كه انگار تا حالا اينجا نيومدي روزي چند نفر رو مي بيني كه زمين مي خورن
- چي داري مي گي عسل اون عمدا باعث شد تا من زمين بخورم
عسل سعي مي كرد ارامش كند اما فايده اي نداشت ارميتا روي نزديكترين صندلي نشست چند دقيقه گذشت تا همه چيز عادي شد بي حوصله نگاهي به اطراف انداخت روبن را در ميان جمعيت نديد حتما بعد از مراسم به منزل بازگشته بود ناگاه در مسير نگاهش شهياد را ديد كه با قدم هايي مطمئن و مردانه به طرفشان مي امد به سرعت از جايش برخاست و با رسيدن او رويش را برگرداند تا برود لبخند اشتي جويانه اي روي لبهاي شهياد نشست و با مهرباني روبروي ارميتا كه هنوز عصباني بود قرار گرفت مودبانه كمي خم شد و گفت
- روز خوبي داشته باشيد خانم ها
و بدون حتي نيم نگاهي انها را ترك كرد عسل لحظه اي گيج و متعجب به ارميتا نگريست و گفت
- فكر مي كنم شايد براي عذر خواهي اومده بود مطمئنم تو هم همين طور فكر مي كني
ارميتا كه با دلخوري دور شدنش را مي نگريست گفت
- اميدوارم بره به جهنم!!!
عسل متعجب از رفتار ارميتا ابروهايش را بالا انداخت و به او خيره شد ارميتا همچنان خشمگين در پاسخ نگاه عسل گفت
- بايد منتظر عواقب اين كارش باشه!

ادامه دارد...
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 17:13  توسط سلمان  | 

لحظه ساز عاشقی

قسمت دوم

آقاي راكفلر به مناسبت كريسمس جشن بزرگي ترتيب داده بود همه اعضاي خانه بزرگ و زيباي راكفلر در حركت و تكاپو بودند زمان جشن هر لحظه نزديكتر مي شد ارميتا خود را به خانه رساند تا براي جشن اماده شود دوش اب گرم حالش را جا اورد اماده شدنش حدود يك ساعت طول كشيد به پا كردن كفش هايش اخرين كاري بود كه انجام داد . همه چيز در عين سادگي متناسب و هماهنگ بود با اطمينان از مرتب بودن اوضاع از اتاق خارج شد و به نزد پدر رفت تا نگاهي تحسين اميزش را به جان بخرد كم كم مهمانها از راه رسيدند . ارميتا به هماره پدر با شكوه تمام به همه خوش امد گفت سالن مملو از مهمانهايي بود كه خود را براي جشن باشكوهي اماده كرده بودند عسل به همراه پدر و مادرش از راه رسيد ارميتا دوشادوش پدر به استقبال انها رفت خانواده فرهمند شادمانه كريسمس را به انها تبريك گفتند عسل كنار ارميتا قرار گرفت:
- خب ارميتا جون نمي خواي سورپرايز امشب پدر تو بگي؟
- نه!
عسل به شوخي گفت
- تو كه اينقدر بدجنس نبودي!
ارميتا با خنده سرش را به طرف عسل برگرداند تا جواب شوخي اش را بدهد كه نگاهش به روبرو خيره ماند
شهياد كنار پدرش ايستاده و خونسرد مشغول صحبت بود در يك لحظه او هم متوجه ارميتا شد و نگاه نافذش را به او دوخت و با سر سلام كوتاهي كرد عسل مسير نگاه ارميتا را دنبال كرد و چشمش به شهياد افتاد مرد جوان در مقابل تعجب ارميتا باز يكي از همان لبخند هاي زيبايش را بر چهره نشاند ارميتا دستپاچه به قسمت ديگر سالن رفت و در همان حال زمزمه كرد
- اون اينجا چه كار مي كنه؟
عسل همچنان كه او را همراهي مي كرد با تعجب گفت:
- كي رو مي گي ارميتا؟!
- چي گفتي؟ ببخشيد متوجه نشدم
عسل با شوخ طبعي ذاتي اش لبخندي زد و گفت
- نكنه منطورت شهياد فرزامه؟
ارميتا كنجاو پرسيد:
- شهياد فرزام؟ تو اونو ميشناسي؟
عسل لحظه اي مكث كرد و گفت:
- پارسال جشن تولد دختر كوچولوي اقاي شكوهي يادته؟
- نه
عسل ادامه داد
- يادم اومد تو اون زمان همراه خاله ات رفته بودي اسپانيا شهياد رو توي اون جشن ديدم اين طور كه شنيدم اون خارج از كشور زندگي مي كنه و فقط واسه انجام كارهايش به ايران مي ايد اون موقع هم تصادفا اينجا بود راستش به نظرم خيلي جذاب و زيبا اومد واسه همين يادم مونده به نظر تو اين طور نيست؟
ارميتا بي تفاوت شانه هايش را بالا انداخت عسل گفت:
- راستي تو از كجا مي شناسيش؟
ارميتا هول شد
- درست نمي شناسمش يه بار اتفاقي توي دفتر پدرم ديدمش
چند ساعتي از شروع جشن مي گذشت ارميتا ديگر شهياد را نديد و حضورش را كاملا فراموش كرد
عسل از كنار ارميتا تكان نمي خورد و يك ريز حرف مي زد اما ناگهان لبخند ظريفي روي لبهايش نقش بست و نگاهش به پشت سر ارميتا دوخته شد عطر خوشبويي بيني انها را نوازش كرد ارميتا به پشت سرش نگريست و ازديدن شهياد با لبخند و نگاه خاص حيرت كرد
- خوشحالم كه امشب شما رو مي بينم
عسل خوشرويانه گفت
- سلام من عسل هستم
شهياد نگاهش را به ارميتا كه سعي مي كرد نگاهش را از او بدزدد دوخت و عسل با ديدن سكوت ارميتا گفت
- ايشون هم ارميتا يكي از دوستان صميمي منه فكر ميك نم كه اولين بار نباشه ايشون رو مي بينيد
ارميتا قبل از اين كه شهياد حرفي بزند لبخندي بر لبهايش جاي داد و گفت
- بله درسته خيلي خوشوقتم اقاي فرزام
شهياد رو به عسل گفت:
- فكر مي كنم شما رو پارسال در يك جشن تولد ديده باشم
- بله حافظه خوبي داريد
شهياد كه فهميده بود ارميتا چندان علاقه اي به بيان اشنائي قبليشان جلوي عسل ندارد شيطنت بار گفت
- اصولا ادم فراموش كاري نيستم و گرنه چهره خانم ارميتا رو فراموش مي كردم
عسل نگاه پرسشگرش را به ارميتا دوخت و ارميتا حيران به شهياد نگريست
شهياد با خونسردي ادامه داد
- البته منظورم ديدن عكس ارميتا خانم در دفتر كار پدرشون بود و گرنه خودشون رو چند لحظه بيشتر نديدم
ارميتا مبهوت نگاهش را به شهياد دوخت از رفتار او نمي شد فهميد قصد تمسخر دارد يا جدي سخن مي گويد در مخمصه بدي افتاده بود كه صداي موزيك بلند شد و از بن بست نجاتش داد لحظه اي بعد وسط سالن جشن جاي خالي نداشت ارميتا كه از نگاه شهياد سر در نمي اورد دست عسل ار گرفت و با عجله گفت
- عذر مي خوام كه تنهاتون مي ذاريم حتما در فرصتي بهتر بيشتر با هم اشنا مي شيم.
ولي شهياد دستش را به طرف ارميتا گرفت و گفت
- مي تونم از تون خواهش كنم چند دقيقه اي با هم صحبت كنيم
ارميتا زير چشمي نگاهي به او انداخت عسل لحظه اي مردد ايستاد و با گفتن ببخشيد انها را ترك كرد ارميتا با شيطنت لبخندي زد و خود را كمي عقب كشيد و گفت
- معذرت مي خوام
شهياد عصبي دستش را در جيب فرو كرد و لي به سرعت ماسك بي تفاوتي به چهره اش زد و گفت
- يعني دعوت منو رد مي كنيد از خانم مثل شما بعيده
ارميتا لبهايش را جمع كرد و با تحكم گفت
- هر جور دوست داريد فكر كنيد اقاي فرزام
هر دو لحظاتي در سكوت كنار هم ايستادند ارميتا احساس مي كرد يك تشكر به او بدهكار است
مي خواين چيزي بگين؟
ارميتا حيرت زده به شهياد چشم دوخت
- چي بايد بگم
- نمي دونم فقط حس كردم مي خواهيد چيزي به من بگيد شايد هم اشتباه كردم به هر حال شب خوش
ارميتا متعجب بر جا ماند كه چطور مرد جوان افكارش را مي خواند زير لب گفت اره مي خواستم به خاطر اون روز ازت تشكر كنم هر چند روز بدي بود و يه درس سه واحدي رو از دست دادم
صدايي كنار گوشش گفت
- متاسفم
و شهياد به سرعت دور شد
لبخند از اين همه شيطنت بر لب ارميتا نشست
ارميتا سرش را بلند كرد و نگاهي به شهياد انداخت كه كنار عسل ايستاده بود به رفش رفت و بي مقدمه گفت
- چطور مي توني فكراي منو بشنوي؟
- تقصير خودته كه بلند بلند فكر مي كني خانم جوان
ارميتا خنده اش گرفته بود درصدد تلافي بر امد
- و حتما فكر كرديد دلم مي خواد دعوتتون رو بپذيرم.؟
شهياد به سرعت به طرفش برگشت و مشتاق گفت
- شك ندارم كه اين طوره و البته باعث افتخار منه كه با شما همراه بشم
ارميتا بدون اين كه بتواند جلوي خودش را بگيرد با صداي بلند خنديد و شهياد ماهرانه شاخه گل زيبايي از گلدان كنارش چيد و روبروي ارميتا تعظيم كرد:
- به عنوان هديه كريسمس بپذيريد خانم راكفلر برگ سبزيست تحفه درويش
و قبل از ان كه منتظر حرفي از جانب ارميتا باشد او را ترك كرد و به جمع دوستانش پيوست ارميتا زير چشمي دور شدن شهياد را نگريست و در يك لحظه متوجه عسل شد كه به دقت نگاهش مي كرد لبخندي به رويش زد و گل را به او نشان داد عسل سرش را تكان داد و خنديد و به طرف شهياد برگشت كه به او نزديك شده بود
ارميتا در قلبش احساسي داشت كه با ان بيگانه بود احساسي كه او را غمگين مي كرد و ارميتا مي كوشيد نسبت به ان بي تفاوت باشد
اقاي راكفلر همگي را براي صرف شام به سالن پذيرايي دعوت كرد ميزها مملو از غذاهاي رنگارنگ و بوقلمون هايي بود كه به مناسبت عيد به زيبايي تزئين شده بودند ارميتا زودتر از بقيه غذايش را تمام كرد و به سالن جشن بازگشت به طرف پنجره رفت و با كنار زدن پرده به بيرون سرك كشيد او هر سال هنگام عيد بي صبران منتظر برف بود به نظرش تمام زيبايي شب عيد به برفي بود كه از اسمان مي باريد زياد كنار پنجره نمان و خود را به در اصلي ساختمان رساند به حياط رفت انگار با رسيدن او برف هم خودش را به نمايش گذاشت حياط با باريدن برف و چراغهاي پايه دار نوراني و درختان سر به فلك كشيده و استخري كه چراغهاي رنگيني دور ان را فرا گرفته بود منظره اي ديدني پيدا كرده بود ارميتا سرما را با تمام وجود احساس كرد با دو دستش محكم بازوهايش را گرفت دندانهايش را به هم فشرد و نفس عميقي كشيد ناگاه احساس كرد كسي از پشت سرش چيزي روي شانه هايش گذاشت به عقب برگشت نگاهش به روبن افتاد روبن قدمي جلوتر امد در كنار ارميتا ايستاد و گفت:
-تنهايي !!! هوا خيلي سرده!
داشتم از اين همه قشنگي لذت مي بردم
پس مزاحم خلوتت شدم
روبن ادامه داد:
- پرت سفارش كرد برات پالتو بيارن ازش خواهش كردم من اين كارو انجام بدم ناراحت كه نشدي
- اين حرف ها چيه چرا بايد ناراحت بشم
- اخه چهره ات در هم رفته
- بس كن روبن حداقل امشبه رو نخواه كه دوباره حرفهاي هميشگي پيش بياد
روبن با ناراحتي گفت
- باشه چون مي دونم باز هم جوابهاي هميشگي رو مي شنوم.
- متاسفم!!! نمي خواستم باعث ناراحتيت بشم

ادامه دارد...
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 17:12  توسط سلمان  | 

لحظه ساز عاشقی

قسمت اول

باران ملايمي در حال باريدن بود ارميتا ماشين را بيرون از محوطه شركت پارك كرد و به طرف ساختمان رفت وارد اسانسور شد و دكمه طبقه هفتم را فشرد منشي ها با ديدن او لبخندي زدند ارميتا با خوشرويي گفت:
- سلام مي تونم به ديدن پدرم برم؟
- بله خواهش مي كنم
ارميتا ضربه اي به در زد و داخل شد
سلام پدر جان
پدر با شنيدن صداي ارميتا سرش را بلند كرد و با مهرباني گفت:
- سلام دخترم خوش اومدي
ارميتا بوسه اي به گونه پدر زد و گله مند گفت:
- پدر جان بعد از يك هفته از مسافرت برگشتيد و اومديد اينجا
- بي انصافي نكن دختر خوب تو كه مي دوني چقدر كار دارم چيزي به تعطيلات نمونده بايد كارها رو سر و سامون بدم
ارميتا سرش را با ناز خم كرد
- باشه قبول كردم اما پس من چي؟ راستي تحقيقم رو اماده كردين؟
پدر يك فنجان قهوه براي ارميتا ريخت
- اصل كار تويي عزيزم قهوه تو بخور بعدش خودم دربست در خدمتتم بيا اينم تحقيقي كه مي خواستي
ارميتا با طنازي خنديد
- مرسي باباي خوبم خدمت از ماست
- اي بد جنس
پدر عاشقانه به چهره زيبا و دلنشين دخترش چشم دوخت خنده هاي ارميتا او را به ياد ايرين مي انداخت زني كه مادر ارميتا و يگانه عشق اقاي "راكفلر" در اتمام زندگي اش بود اما دست سرنوشت با بيماري مرموزي در بيست و سه سالگي او را به كام مرگ كشاند ارميتا سه ساله بود كه مادرش را از دست داد صداي ارميتا پدر را از خاطرات گذشته بيرون كشاند
- پدر جون اگر با من كاري نداريد برم مي ترسم به امتحانم نرسم
- امتحان؟!
- استادمون تو ازمون دكترا قبول شده و بايد بره سفر به همين خاطر امتحان چند هفته اي زودتر برگزار مي شه
قبل از اين كه پدر پاسخي بدهد صداي زنگ تلفن بلند شد اقاي راكفلر با فشردن دكمه اي گفت
- بفرمائيد
- جناب راكفلر اقاي فرزام تشريف اوردن خيلي هم عجله دارن
- بگين بياد داخل.
ارميتا به طرف در خروجي رفت و گفت
- خداحافظ پدر جون ديگه مزاحمتون نمي شم
- خداحافظ عزيزم موفق باشي
هنوز ارميتا از اتاق خارج نشده بود كه چند ضربه به در خورد و كسي از پشت در همزمان دستگيره را چرخاند و در باز شد ارميتا كه كاملا غافلگير شده بود سرجايش خشكش زد و خيره به مرد جواني نگاه كرد كه درست روبرويش بود چند لحظه بعد ارميتا به خودش امد و از جلوي در كنار رفت جوان داخل اتاق شد ارميتا ارام سلام كرد و در حالي كه سنگيني نگاهش را حس مي كرد از برابرش گذشت و بيرون رفت.
از پشت سر صداي پدرش را شنيد كه جوان را به نام مي خواند
- سلام شهياد جان بفرمائيد
- سلام از بنده ست جناب راكفلر مدارك رو خدمتتون اوردم
- خوش اومدي بشين پسرم.
- ممنون دو ساعت ديگه پرواز دارم ديرم مي شه
اقاي راكفلر در حالي كه بسته را از شهياد تحويل مي گرفت گفت
- پس مزاحمت نمي شم برو كه ديرت نشه
- با اجازتون مرخص مي شم
شياد هنوز چند قدمي از مير اقاي راكفلر فاصله نگرفته بود كه بسته اي روي صندلي به نام ارميتا راكفلر توجه اش را جلب كرد نگاه شهياد توجه اقاي راكفلر را هم جلب كرد و سرش را با ناراحتي تكان داد
- اما از دست اين دختر كم حواس تحقيقش را چرا جا گذاشته و با نگاهي به شهياد ادامه داد
- - بايد زودتر به دستش برسونم
شهياد مودبانه سرش را خم كرد و گفت
- فكر نمي كنم خيلي دور شده باشن اگه اجازه بدين براشون مي برم
- واقعا لطف مي كني پس عجله كن تا از ساختمون خارج نشده
شهياد بسته را برداشت و با خداحافظي از دفتر خارج شد
ارميتا نفس زنان پله هاي طبقه اول را طي كرد و با نگاهي به ساعتش غرولند كنان گفت
- دير مي شه مي دونم كه بازم دير مي شه اينم از شانس من هر وقت مي خوام سوار اسانسور بشم كسي توشه
شهياد دكمه اسانسور را زد و داخل ان شد در دل دعا كرد كه دير نرسد چهره ارميتا در نظرش جان گرفت به ياد طرف نقاشي شده داخل قاب عكس زيباي روي ميز اتاق اقاي راكفلر افتاد و با خود زمزمه كرد هميشه فكر مي كردم اين عكس تصويري از يه چهره خياليه باورم نمي شد صاحب اون تصوير افسونگر روبروم ببينم
ارميتا در حال خارج شدن از شركت نگاهي به ساعت انداخت و با عجله به طرف ماشينش رفت اما با ديدن اتومبيل سياهرنگ زيبايي كه درست جلوي ماشينش پارك شده بود قدمهايش سست شد حيران مانده بود چه كند كه ناگهان صداي مردانه اي از پشت سر او را به خود اورد
- معذرت مي خوام.
بسرعت برگشت و ناباورانه به مرد جوان چشم دوخت مرد جواني كه پدرش او را شهياد ناميده بود چند لحظه طول كشيد تا به خودش امد و سرش را به نشانه احترام كمي خم كرد
- سلام
شهياد لبخند زيبايي زد و مودبانه گفت
- سلام از بنده ست خانم بنده رو به خاطر دارين
ارميتا با چهره اي كه سعي مي كرد خونسرد باشد به سرعت پاسخ داد
- بله كاملا همين الان شما رو در دفتر پدرم ديدم امري داشتين؟
شهياد در دل صلابت كلام دختر جوان را ستود
- ظاهرا خيلي عجله دارين درسته؟
- نه اصلا راستش حق با شماست مي خواستم برم اما نمي تونم يعني اون ماشين مزاحمه
شهياد ابروهايش را بالا انداخت و با لخند دلنشيني گفت
- اون ماشين مزاحم رو به تلاش صاحبش واسه برگردوندن بسته فراموش شده تون ببخشيد
ارميتا دستپاچه پاسخ داد
- منظوري نداشتم معذرت مي خوام راستي گفتين بسته كدوم بسته؟
قبل از اين كه شهياد توضيحي بدهد اه از نهادش بر امد حاصل زحمات سه ماهه خود و پدرش را در دفتر پدر جا گذاشته بود
شهياد كه دستپاچگي او را ديد لبخند شيريني زد و بسته را به طرفش گفت:
- پس اينو بگيريد تا من ماشين رو بردارم و شما هم زودتر به كارتون برسيد.
ارميتا نگاهي به دستهاي شهياد انداخت و به ياد تحقيقش افتاد كه بايد امروز ان را تحويل استادش مي داد و زمزمه كرد
- واي خداي من شما نجاتم داديد ممنون
باز هم افكراش را بلند بر زبان راند پس با نگاهي متعجب و استفهام اميز به شهايد گفت
- از كجا فهميديد اينا مال منه؟
- در دفتر كار پدرتون بود در ضمن اسمتون روشه
- درسته اونجا گذاشتمش باز هم متشكرم با اجازه تون من برم
در ماشين را باز كرد و داخل ان نشست و دوباره متوجه ماشين مزاحم شد
- اگه ممكنه ماشينتونو برداريد تا من برم
- چشم خانم راكفلر
ارميتا شرمنده شد شهياد ماشين را جابجا كرد اما ارميتا مجددا از ماشين پياده شد و با عجله به طرف دفتر پدر رفت
- مشكلي پيش اومده خانم راكفلر
- چيز ديگه اي رو جا گذاشتم
- صبر كنيد چرا اينقدر عجله مي كنيد
ارميتا انقدر عجله داشت كه بقيه حرفهاي شهياد را نشنيد خشمگين به نظر مي رسيد اما بدون حرف در حالي كه سعي مي كرد عصبانيتش را كنترل كند به طرف ساختمان رفت در اتاق پدرش بشدت باز شد ارميتا سراسيمه داخل شد و نفس زنان گفت
- پدر جون وسايلم اونا رو اينجا جا گذاشتم
- كدوم وسايلت؟
- همونايي كه روي اين صندلي بود
- اونا رو مي گي ولي؟
- ولي چي پدر جون؟
- صبر كن دارم مي گم دادم به شهياد برات بياره چند دقيقه بعد از تو از دفتر بيرون اومد
- شهياد كيه؟ اهان يادم اومد اما اون كه فقط بسته كاغذها مو اورد
- خب جزوه ها هم روي بسته كاغذها بود
ارميتا كه از عصبانيت در حال منفجر شدن بود با صدايي بلند گفت
- ديوونه
پدرش كه چشماش از فرط تعجب گرد شده بود گفت
- ارميتا؟
- يادم اومد پدر جون فكر مي كنم صدام كرد يه چيزي بهم بگه ولي من انقدر عجله داشتم كه توجهي نكردم شايد پايين منظرم باشه با اجازه
پدر قسمت اخر حرفهاي ارميتا را كه در حال دور شدن بيان كرد دست و پا شكسته شنيد و فقط توانست بگويد
- يواش تر ارميتا مواظب خودت باشد
اين دومين باري بود كه ارميتا با عجله محوطه شركت را ترك مي كرد نفسش به شماره افتاده بود ولي از سرعت قدم هايش نكاست و خود را سريع به اتومبيلش رساند متوجه جزوه ها شد كه روي سقف ماشين خودنمايي مي كرد كاغذ سفيد رنگي روي شيشه جلوي ماشين نظرش را جلب كرد ان را برداشت و گشود نگاهش به نوشته روي كاغذ ثابت ماند
احتياجي به تشكر نيست صداتون كردم كه توضيح بدم اما عجله داشتيد و توجهي نكرديد روز خوش شهياد فرزام
ارميتا نگاهي نا اميدانه به ساعتش انداخت مطمئن بود كه ديگر او را به جلسه راه نخواهند داد با خشم يادداشت را ميان دستهايش فشرد و با لحني دردمند گفت درسته جناب فرزام عجله داشتم اما مي دونم نمي رسم!

ادامه دارد.....
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 17:12  توسط سلمان  |